حکمت ایمان بسیاری از انسانها را میخوانیم در بادبادک باز خالدحسینی، (ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده انتشارات مروارید، صفحه۳۹۰ و ۳۹۱:)
راهروی بیمارستان، پشت در اتاق عمل کودکی که خودکشی کرده:
ملافه را جای جانماز روی زمین پهن میکنم و زانو میزنم، سرم را پایین میاندازم و اشکهایم ملافه را خیس میکند. رو به قبله به سجده میروم. بعد یادم میافتد بیش از پانزده سال است که نماز نخواندهام. از خیلی وقت پیش ذکرش را فراموش کردهام. ولی مهم نیست، همان چیزهایی را که یادم مانده میخوانم، لا الله الا الله، محمّد رسول الله.
![]()
حالا میبینم بابا اشتباه میکرده. خدایی هست، همیشه بوده. این جا میبینمش، در چشم مردمی که توی این راهروی نا امیدی هستند. خانه راستین خدا اینجاست. در اینجاست که هرکس خدا را گم کرده باشد پیدایش میکند، نه در آن مسجد سفید با چراغهای درخشان الماس گون و منارههای سر به فلک کشیده. خدایی هست. باید باشد، باید باشد، و حالا من نماز میخوانم، نماز میخوانم تا مرا که این همه سال از او غافل بودم ببخشد، ببخشد که خیانت کردهام، دروغ گفتهام، گناه کردهام بیآنکه مجازات شوم و تنها در این ساعت که نیازمندم به سویش رو آوردهام، نماز میخوانم چون که او همانطور که کتابش گفته رحیم، کریم و مهربان است.
رو به قبله به سجده میروم و زمین را میبوسم و عهد میبندم که زکات بدهم، نماز به جا بیاورم، در ماه رمضان روزه بگیرم و بعد از ماه رمضان هم به روزهداری ادامه دهم، عهد میبندم آخرین کتاب آسمانیاش را کلمه به کلمه حفظ کنم و برای زیارت به آن شهر گرم و سوزان وسط بیابان بروم و در مقابل کعبه هم سر تعظیم فرود بیاورم. همه این کارها را انجام میدهم و از این به بعد هر روز یادش میکنم، فقط اگر این تنها خواستهام را اجابت کند…
اینها یک پارگراف بود، برای خوانا شدن در سه پارگراف نمایش دادم.