اگر براندازی سخت آن باشد که عدهای مسلح به قصد تحمیل عقیده، فرهنگ، ساختار حکومتی یا هرچیز دیگر بر مردم سرزمینی، به آب و خاک و جاهای دیگرش تجاوز کنند مقابله با آن بر هر ساکنی واجب
و اگر در مقابل براندازی نرم (در بدترین حالت) آن باشد که بر فرض همان دشمنان با همان نیات پلید (یا مثلا با نیت گذاشتن دهان بر لوله و مکیدن قطره به قطره نفتش) مردم را قانع کنند که این خوب نیست و آن خوب است و بر فرض مردم به غلط و اشتباه باور کنند که این خوب نیست و آن خوب است و خودشان بخواهند که این طور نباشد و آن طور باشد چه کسی از مردم محقتر است برای تصمیم گیری در مورد زندگیشان؟
چه کسی بیشتر از اینکه به مردم بگوید «نکنید این کار را که اشتباه است»، «نکنید که بدبخت میشوید» حقی دارد؟ چرا از نرم کاران استقبال نکنیم وقتی معتقدیم مکتبی که ما برای زندگی ارائه میکنیم چالشپذیر نیست؟ اصلا چرا خوشحال نباشیم اگر منطقشان قدرت مجاب کردن مردم را داشت و فهمیدیم تفکرات ما اشکالی داشت و تئوری قدرتمندتری یافتیم؟
اگر کسی هنوز فکر میکند سلطنت بهتر از جمهوری است، یا حتی گمان میکند که مردم باید قورباغه درختی بپرستند، اگر معتقد است باید بقیه را از وحی خدایگان زائیده ذهنش با خبر کند که واجب کرده مردم روی دماغشان راه بروند چرا میدان ندهیم تا مردم بهش بخندند یا به سویش بگروند؟ چرا حذف وقتی در راه تبلیغ عقایدش از زور استفاده نمیکند و کسی را وادار به کاری نمیکند؟ چرا مجازات وقتی فقط با حرف زدن و فعالیت صلح آمیز بخواهد خواست مردم را عوض کند؟ همانطور که ۳۰ سال پیش مردم ایران خواستند که شاه نداشته باشند اگر بخواهند یکی شاهشان باشد و روزی سه وعده قبل از غذا بهشان شلاق بزند و «ثروت سرزمینش را بیگانگان به یغما ببرند» من و شما و بقیه جز اطلاعرسانی، افشاگری یا التماس از مردم برای انجام ندادن کاری که اشتباه میدانیم چه حقی برای انجام چه کار دیگری داریم؟