خط می‌کشم رو دیوار… ۱۰۰

ـ کاری نداره فقط محکم زین رو بچسب…

- من زین رو چسبیدم ولی زین به اسب نچسبیده…

داره می‌چرخه یدالله… دارم می‌خورم زمین…

- درد داری؟ سرت که به جایی نخورد؟

- نه ولی این سنگها کمرم رو سوراخ کرد.

اگر اون بالا بودیم چی می‌شد یدالله؟

- زین رو سفت می‌کنم تو هم اگر صاف بشینی نمی‌خوری زمین. عجله کن رفیقهام رفتند…

- به این نمدها می‌گی زین؟

- پائین رو نگاه نکن. می‌ترسی؟

- کم نه!

- اون چیزی که بهش اعتقاد داری زیر لب بگو…

- وب دو… وب دو… وب دو…

- چقدر ستاره داره آسمونتون

- تهران شما نداره؟

- بار اسب بقیه چیه؟

- چقدر حرف می‌زنی

- استرس دارم دست خودم نیست.

- این اسب خسته شده داره دست و پا می‌زنه

- پیاده شو دمش رو سفت بگیر. اینجا شیبش تنده.

- مگه نگفتی یک ساعت؟ سه ساعت هم بیشتر شد که

- اینجا رو رد کنیم تمومه… سوار شو

- قرار نبود اینجوری باشه یدالله

- مرزها بسته است. باید از این مسیر بریم. خدا رو شکر کن اینها قبول کردن بیای

- اینجا بهشته؟ این رودخونه کجاست که صداش میاد؟

- تو دره… زیر اون گلزار سفید

- یک روز برمی‌گردم اینجا عکاسی…

- ایشالله

- به نظرت اون موقع میشه از  دل این کوهستان برای دنیا توئیت کرد؟

- چی؟

- این جاده چیه تو این ارتفاع؟ مرز بود؟

- چی کار می‌کنی؟؟؟ برگرد!

-  خاک ایران تموم شد؟ من حواسم نبود! الآن میام

- حرف نزن می‌زننمون… کجا می‌ری

- یک دقیقه فقط…

- می‌زننمون احمق…

- باشه باشه… اسب رو نزن دارم می‌خورم زمین

- چرا گریه می‌کنی…

- پائین رو نگاه نکن اسب خودش می‌ره

- این تیغه انقدر باریکه که دو تا پای اسب کنار هم جا نمیشه

- پائین رو نگاه نکن

- مگه ته این دره ظلمات چیزی هم معلومه که نگاه کنم لعنتی

این سنگها که داره از زیر پای اسبم در میره ده ثانیه طول می‌کشه صداشون برسه بالا

- صاف بشین  نترس اسب نمی‌ره پائین

- زانوم گیر کرده به این صخره اسب می‌خواد بره…

- افسارش رو بکش

بپر پائین…

بخواب زمین…

***

صد روز از آن شب گذشت.

صد روز از شبی که از آن خط عبور کردم گذشت.

صد روز از شبی که یک انسان جلوی چشمانم به ضرب گلوله کشته شد…

صد روز از شبی که با سر و صورت آغشته به خونش در انتظار مرگ از صخره آویزان بودم گذشت.

گلایه‌های یک همسر شهید انقلاب ۵۷: «بگیرین من رو بکشین» / «ما در» ۹۹/۹/۹

۱۹ اردیبهشت ماه امسال (روز ثبت نام میرحسین موسوی برای نامزدی در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری) بعد از تهیه این گزارش بخاطر نداشتن مجوز از چنگ مأمور حراست وزارت کشور گریختم و بیرون آمدم.

روبروی در وزارت کشور یک چراغ راهنمایی بود که توسط چند بشکه محافظت می‌شد. رفتم بالا به انتظار شکار صحنه‌ای ماندم که خانمی مراجعه کرد: من همسر شهید انقلاب این مملکتم. حرف دارم باید حرفهایم را منتشر کنی…

وحید بالای بشکه

۸۸/۸/۸ کشور در حال و هوای سالهای پیش از انقلاب ۵۷ به سر می‌برد. سمیه توحیدلو ضمن یاد کردن از عزیزان دربندی که جرمشان تلاش برای آگاهی بخشی بود خواسته از آرزوهایی که انتظار داریم تا ۹۹/۹/۹ محقق شده باشند بنویسیم. فرصت خوبی دیدم آن ویدیوی تکان‌دهنده را اینجا بگذارم که انتشارش از داخل کشور میسر نبود.

امیدوارم تا ۹۹/۹/۹ مادری با این دغدغه‌ها نداشته باشیم:

در یوتیوب ببینید یا از اینجا دانلود کنید.

امیدوارم ۹۹/۹/۹ هیچ مادری احساس نکند که بازنده امروز بوده. شرایط طوری نباشد که هیچ پدری احساس کند فرزندش را بیهوده از کف داده و هیچ انسانی احساس پشیمانی نکند…