۱۰
۱۹
آبان
۱۳۸۸

خط می‌کشم رو دیوار… ۱۰۰

3 ماه و 1 روز پیش

ـ کاری نداره فقط محکم زین رو بچسب…

- من زین رو چسبیدم ولی زین به اسب نچسبیده…

داره می‌چرخه یدالله… دارم می‌خورم زمین…

- درد داری؟ سرت که به جایی نخورد؟

- نه ولی این سنگها کمرم رو سوراخ کرد.

اگر اون بالا بودیم چی می‌شد یدالله؟

- زین رو سفت می‌کنم تو هم اگر صاف بشینی نمی‌خوری زمین. عجله کن رفیقهام رفتند…

- به این نمدها می‌گی زین؟

- پائین رو نگاه نکن. می‌ترسی؟

- کم نه!

- اون چیزی که بهش اعتقاد داری زیر لب بگو…

- وب دو… وب دو… وب دو…

- چقدر ستاره داره آسمونتون

- تهران شما نداره؟

- بار اسب بقیه چیه؟

- چقدر حرف می‌زنی

- استرس دارم دست خودم نیست.

- این اسب خسته شده داره دست و پا می‌زنه

- پیاده شو دمش رو سفت بگیر. اینجا شیبش تنده.

- مگه نگفتی یک ساعت؟ سه ساعت هم بیشتر شد که

- اینجا رو رد کنیم تمومه… سوار شو

- قرار نبود اینجوری باشه یدالله

- مرزها بسته است. باید از این مسیر بریم. خدا رو شکر کن اینها قبول کردن بیای

- اینجا بهشته؟ این رودخونه کجاست که صداش میاد؟

- تو دره… زیر اون گلزار سفید

- یک روز برمی‌گردم اینجا عکاسی…

- ایشالله

- به نظرت اون موقع میشه از  دل این کوهستان برای دنیا توئیت کرد؟

- چی؟

- این جاده چیه تو این ارتفاع؟ مرز بود؟

- چی کار می‌کنی؟؟؟ برگرد!

-  خاک ایران تموم شد؟ من حواسم نبود! الآن میام

- حرف نزن می‌زننمون… کجا می‌ری

- یک دقیقه فقط…

- می‌زننمون احمق…

- باشه باشه… اسب رو نزن دارم می‌خورم زمین

- چرا گریه می‌کنی…

- پائین رو نگاه نکن اسب خودش می‌ره

- این تیغه انقدر باریکه که دو تا پای اسب کنار هم جا نمیشه

- پائین رو نگاه نکن

- مگه ته این دره ظلمات چیزی هم معلومه که نگاه کنم لعنتی

این سنگها که داره از زیر پای اسبم در میره ده ثانیه طول می‌کشه صداشون برسه بالا

- صاف بشین  نترس اسب نمی‌ره پائین

- زانوم گیر کرده به این صخره اسب می‌خواد بره…

- افسارش رو بکش

بپر پائین…

بخواب زمین…

***

صد روز از آن شب گذشت.

صد روز از شبی که از آن خط عبور کردم گذشت.

صد روز از شبی که یک انسان جلوی چشمانم به ضرب گلوله کشته شد…

صد روز از شبی که با سر و صورت آغشته به خونش در انتظار مرگ از صخره آویزان بودم گذشت.

اگر نظری در این زمینه دارید٬ لطفاً آن را از طریق زیر درج کنید.
نوشته‌های این وبلاگ را می‌توانید از طریق خوراک آن دنبال کنید.

برچسب‌ها:

واااااای

گاهى فکر میکنم این جریان انتخابات الکى آدم ها رو ترسوند اگر مى موندن هم چیزى نمى شد، منظورم به تو تنها نیست کلا میگم، یک عده الکى خودشون رو به خطر انداختند

وحید جان جدا خوشحالم که سالم هستی

خوندنش هم مو به تن آدم سیخ می کنه.

امیدوارم دیگر هیچ وقت برای شمارنده ای این چنین ننویسید اما بازهم خدا رو شکر سالمید.

:(

من توی اون روزا لحظه لحظه با اضطراب شما هم پا بودم و با همسرم فیلمایی که آن لاین می ذاشتید میدیدم ! وقتی خبر رفتنتونو شنیدم از جهتی خیالم راحت شد و از طرفی دلم سوخت که دیگه نیستید !
بزرگی می گفت که هر جا که آدم راحت و خوش باشه وطنه ! پس زیاد سخت نگیر و سعی کن از این فرصت بهترین استفاده را بکنی
همیشه شاد باشی :)

برات آرزوی موفقیت دارم رفیق

برای آزادی باید بهای سنگینی رو بپردازیم.
این متن مو به تنم سیخ کرد.
خوشحالم که سالم رسیدی


گویا از سرزمین اشغال شده خلاص شدید…
امیدوارم روزی برسه که از همون کوهستان بشه توییت کرد..و

اگر نظری دارید بنویسید

(لازم)

(لازم ولی محفوظ)