۲۲ خرداد ۸۸ ، شاهد صحنه آرایی خطرناک

از قبل: تهران، مقدمات صحنه آرایی خطرناک

در این روایت ناقص مجبور شدم از بازگو کردن مواردی بگذرم تا مجبور به آوردن اسم‌هایی نشوم که یا در زندانند یا زیر چماق وثیقه. باشد که روزی ادا کنیم.

گزارشهای اینترنتی که از وقایع انتخاباتی ایران تهیه کرده بودم و مستنداتی که در این وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی منتشر می‌کردم (+ و +) باعث شده بود مراوداتی با اشخاص و اقشار مختلف از جمله بچه‌های موج سوم و سایتهای خبری اصلاح‌طلبان پیدا کنم. عکسها و فیلمهام رو در اختیارشان می‌گذاشتم ولی اصرار داشتم همچنان ناشناس بمانم و در گزارشهای بعدی هم با همان عنوان یک شهروند کنجکاو تلاش کنم از موانع امنیتی که می‌گذاشتند عبور کنم و خودم را به جایگاه‌ها برسانم.

بعد از جریانی که چند روز قبل از انتخابات پیش آمد و در پست قبل شرحش رفت با این عزیزان اصلاح‌طللب تماس گرفتم و اطلاع دادم که چه دروغی گفتم تا ولم کردند. این تماس فرصتی هم پیش آورد  که بتوانم روز انتخابات در ستاد خبری اصلاح‌طلبان حامی میرحسین موسوی حضور پیدا کنم و از منبع اصلی اخبار را به مردم برسانم. طی این چندسال برای نرفتن به هرکدام از قرارهای وبلاگ‌نویسان گرفته تا جشنواره‌های وبلاگی عذری می‌آوردم تا دنیای آنلاین و آفلاینم کاملا منفک از هم بماند ولی با توجه به اینکه ارتباطات پیامکی هم در آستانه روز انتخابات در ایران قطع شده بود و خیلی‌ها تشنه اخبار بودند نتوانستم از وسوسه حضور در این موقعیت بگذرم.

«ب» می‌گفت: «دیوانه شدی؟ می‌گیرنت!»

من جواب می‌دادم: «می‌دونی اونجا کجاست؟ ستاد مرکزی اصلاح‌‌طلبان. می‌دونی کی‌ها اونجان؟ فکر کردی در حضور بزرگان سیاست ایران کسی جرأت می‌کنه از اون طرفها رد بشه چه برسه سراغ من وبلاگ‌نویس رو بگیره؟»

من که هیچ، چه کسی باور می‌کرد سراغ خودشان بیایند!

ساختمان ستاد اصلاح‌طلبان حامی میرحسین موسوی در قیطریه

۲۲ خرداد بعد از معطل شدن در صفهای طولانی چند شعب مختلف برای رأی دادن بالاخره در یکیشان موفق شدم به صندوق برسم و بعد از آن به ستاد رفتم که حدود ۱۲ ظهر شده بود. نشستم پشت میز بزرگی در طبقه سوم  واحد مدیریت که در طول چند ساعت بعدش مصطفی تاج‌زاده، محسن امین زاده، عبدالله رمضان زاده، محمدرضا خاتمی، زهرا اشراقی، الهه کولایی، صادق خرازی، سمیه توحیدلو، سعید شریعتی، مجید انصاری، فریدون عموزاده خلیلی، مهدی بوترابی و…  به طور ثابت یا مقطعی پشتش حضور داشتند. سیاستمداران و هنرپیشه‌های مختلفی هم که به ستاد مراجعه می‌کردند به همین واحد مدیریت می‌آمدند و به گپ زدن باهم مشغول می‌شدند تا از طبقه پنجم برای مصاحبه با تلویزیون موج صدایشان کنند.

حدود ساعت چهار پنج عصر بود که صدای جیغ و فریاد از طبقات فوقانی شنیده شد و چشمها شروع به سوزش کرد. فریاد «حمله کردند، حمله کردند» شنیده می‌شد. اولین واکنش همگی به خاطر گاز اشک آور ترک ساختمان بود. در راهرو‌ها متوجه شدیم که ده دوازده مرد مسلح لباس شخصی به سرعت خودشان را به طبقه پنجم رسانده بودند که تلویزیون اینترنتی موج در آن قرار داشت و شروع به تخریب تجهیزات و تخریب وسائل کرده بودند. همچین حمله مسلحانه‌ای در روز انتخابات به ستاد یکی از کاندیداهای تأیید شده توسط شورای نگهبان جمهوری اسلامی ایران انقدر غیرقابل باور بود که از میان راه برگشتم و شروع کردم به تایپ… با خودم گفتم اگر فقط یک بار در زندگی باید آنلاین می‌بودم اون لحظه همین الآن بود تا همه کسانی که اینجا نیستند رو همراه کنم. با چشمهای نیم باز و نیم بسته هوار می‌زدم و تایپ می‌کرم…

خبررسانی در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ از ستاد قیطریه

خبررسانی در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ از ستاد قیطریه

خبررسانی در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ از ستاد قیطریه

خبررسانی در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ از ستاد قیطریه

ملت در اینترنت باور نمی‌کردند و من همینجوری هوار می‌زدم انگار تأثیری داشته باشد و از مردم می‌خواستم خودشان را به ستاد برسانند. طرفداران احمدی‌نژاد شروع کرد به فحاشی و اتهام شایعه پراکنی زدن و شاکی شدند که چرا سعی داری با دروغ جو کشور رو متشنج کنی!

بعدا جای عذرخواهی کامنتشان را پاک کردند ولی باعث شدند من موبایلم را روشن کنم و با اپلیکیشن سایت  Qik اقدام به پخش ویدیویی زنده روی اینترنت کنم تا دنیا به صورت مستقیم شاهد وقایع باشد. در این مدت بچه‌ها توانسته بودند ۴ نفر از مهاجمین را در طبقه چهارم و پنجم گیر بیندازند و به لابی ساختمان منتقل کنند. دو نفرشان را شناختم. جزو آنهایی بودند که چند شب پیش آن بلا را سرم آورده بودند. دو نفری که در این تصویر رو به دوربین هستند:

مهاجمین لباس شخصی به ستاد قیطریه در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

پلیس و فرماندهان بسیجی که آمده بودند در ساختمان را بستند و اجازه نمی‌دادند کسی داخل یا خارج شود. مردم هم بیرون ساختمان دیوار انسانی تشکیل داده بودند تا مبادا کسی باعث فرار مهاجمان شود!

مردم پشت در ستاد قیطریه ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ مردم پشت در ستاد قیطریه ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

بچه‌های داخل ساختمان عکس می‌گرفتند و CD عکسها را از پنجره به بیرون میانداختند. دستور دادند همه دوربینهای حاضر صحنه را ترک کنند و همه را از لابی به طبقات بالایی هدایت کردند. من در گوش آقای رمضان زاده که مشغول جر و بحث با نیروهای نظامی بود (و خواستار حضور رجب زاده فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ) گفتم که نگذارید من رو از اینجا دور کنند. موبایلی که دست منه در حال پخش زنده این ماجراست برای شاهدانی از نقاط مختلف دنیا:

نیروی لباس شخصی مهاجمین لباس شخصی به ستاد قیطریه در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

حدود ۲۰ دقیقه‌ای سعی کردم از میان انگشتانم فیلمبرداری کنم بدون اینکه دستم را بالا بیاورم و یا خودم بتوانم ببینم. در بسیاری از لحظات در و دیوار را گرفته بودم! بعد از چند ساعت پلیس ضد شورش موفق به دور کردن مردم از ساختمان شد.

مردم پشت در ستاد قیطریه ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ پلیس ضد شورش

کم کم راه خروج باز شد و ابتدا هنرپیشه‌ها و افراد ساختمان را خارج کردند تا مردم حمله نکنند ولی مهاجمان و فرماندهان نظامی در لابی حضور داشتند و همگی از جلوی آنها باید عبور می‌کردیم. وقتی من داشتم از پله‌ها پایین میامدم این آقای سیاه‌پوش گفت: «خودشه خودشه»

مهاجمین لباس شخصی به ستاد قیطریه در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

نفهمیدم گفت «خودشه؟ خودشه؟» یا گفت :«خودشه! خودشه!» من او را از آن شب به یاد نداشتم برای همین نمی‌دانستم که منظورش خود آن عکاس بود یا پخش زنده کننده لو رفته بود! هرچه بود ترسیدم و برگشتم بالا. تقریبا همه رفته بودند. آقای بوترابی و خانم توحیدلو هم در حال رفتن بودند و آقای امین زاده به نظرم در حال قفل کردن اتاقها و کشوی میزها بود و آقایی که فرشته نجاتم شد. شاید اسم آوردن هنوز به صلاح نباشد ولی ایشان دست مرا گرفت و با اقتدار از ساختمان بیرونم آورد و رفتیم میان جمعیت. کسی جرأت نمی‌کرد به ایشان چیزی بگوید. رفتیم میان جمعیت. پرسید «اینجا خوبه ولت کنم؟» تشکر کردم و گفتم «بین جمعیت بهتر از بیرونشه». جدا شدیم و برگشت داخل ساختمان. من هم دویدم سمت اتوبان صدر و داد می‌زدم دربست… رفتم پمپ بنزین ولنجک پیاده شدم. با دوستانم تماس گرفتتم که بیایند دنبالم. تا برسند زیر باران حسابی خیس شده بودم.

آنطور که آرش در آن مطلبی که من عکسهایش را اینجا آوردم نوشته مهاجمان بالاخره با همراهی پلیس موفق به فرار شدند و مثل من شروع کرده بودند به دویدن در اتوبان صدر! درگیری پلیس هم با کسانی که به دنبال آنها می‌دویدند، شلیک دو گلوله و متوقف کردن یک ماشین پژو ۲۰۶ باعث شد از مهلکه بگریزند. ولی حضور مردم باعث شده بود از خیر ستادی که بعدا از اسلحه خانه گرفته تا پایگاه اسرائیل معرفی کردندش بگذرند و به پلمپ کردن طبقه پنجم که استودیوی تلویزیون موج در آن قرار داشت اکتفا کنند.

با دوستی از ستاد تماس گرفتم که بپرسم سرانجام چه شد و آنها چه کردند. دیدم صدای خنده و شادی بلند است که رفتند و همه چی تمام شد و جو آرام است و ستاد جای سوزن انداختن نیست. دوستان یکی یکی گوشی را گرفتند به حرف زدن و بقیه «ووو حید، ووو حید» کنان تشویقم می‌کردند تا شرمنده شدم و تصمیم گرفتم برگردم چون دوستان زیادی از اهالی اینترنت خودشان را رسانده بودند و انتظار داشتند این بار دیگر ببینیم همدیگر را. برگشتم و خوشحالم که حسرت دیدنشان به دلم نماند.

بقیه آن شب که قسمت تلخ ماجراست را از اینجا بخوانید.

فیلم مزبور آن روز و روزهای بعد از بسیاری از شبکه‌های تلویزیونی خبری و غیره پخش شد و بعدها در ساخت مستندهایی برای شبکه PBS و مستند اخیر «برای ندا» شبکه HBO استفاده شد.

FOR-NEDA A-Death-in-Tehran-Credits

روزنامه جوان وابسته به سپاه در این مورد نوشته بود:

نکته قابل توجه در این زمینه آن است که پس از شناسایی این کمیته و هنگام ضربه به آن توسط نیروهای امنیتی، ‌شبکه بی‌بی‌سی به‌طور مستقیم صحنه ورود مأموران به این مرکز را پوشش داده بود. همچنین نحوه ارتباط شبکه سازماندهی شده به‌گونه‌ای بود که پس از وارد عمل شدن گروه ضربت در عرض سه دقیقه حدود ۲۰۰۰ تن از اراذل و اوباش در اطراف ساختمان مزبور گرد آمده بودند.

«روح الله حسینیان» نماینده افراطی و اطلاعاتی مجلس نیز اول بهمن ماه ۱۳۸۸ در برنامه تلویزیونی «دیروز،امروز،فردا» بار دیگر این ادعا را تکرار کرد.

همین امروز «سردار اسماعیل احمدی مقدم» فرمانده نیروی انتظامی کشور هم در مصاحبه‌ای با نشریه سروش آن پخش مستقیم را به بی‌بی‌سی منتسب کرد.

خوشحالم که در خاطره بسیاری از دوستان در یادآوری مهمترین واقعه مهمترین روز تاریخ جمهوری اسلامی ایران حضور داشتم. و بسیار خوشحالترم که در نشان دادن اهمیت نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی در دنیای خبر سهمی داشتم. زمانی که آن پست را در این باب می‌نوشتم گمان نمی‌کردم عرصه خبرگیری و خبررسانی در ایران چنان تنگ شود که کاربران ایرانی این شبکه‌ها هزاران برابر شود!

دیگه نمی‌دونم کی برگردم خونه...

احساس غرور کردم وقتی آن شب آقای امین زاده معاون وزیر امور خارجه آقای خاتمی و مسؤل آن ستاد که در این واقعه مضروب شده بود سراغم را گرفت و «پرسید تو چی کار کردی پسر که همه می‌خوان باهات مصاحبه کنند؟» بیشتر احساس غرور کردم وقتی نازنینی جواب داد :«گفته بودم این تنهایی خودش یک رسانه است»

خوشحالم که از خجالت گرگان آن شبهای تهران درآمدم! فردایش هرکس که به خانه‌اش برگشته بود دستگیر شد و من که هنوز برنگشتم دوستان دیگری پیدا کردم که همچین لطفهایی در حقم دارند.

 

***

روایت امیرعباس ریاضی از آن روز: حوالی ۴ بعد از ظهر آن روز

روایت فاطمه شمس از آن روز: حکایت آن روز

آنلاین باشید و آنلاین کنید.

اطلاع رسانی، راه کم هزینه و مؤثر

اکنون در حالی که ۴۸ ساعت به زمان پیش بینی شده برای راهپیمایی باقی نمانده است با عنایت به گزارش نمایندگان احزاب اصلاح طلب و نیز جهت حفظ جان و مال مردم اعلام می داریم راهپیمایی پیش بینی شده برگزار نخواهد شد. بدیهی است با سابقه سیاه یک سال گذشته در سرکوب معترضانی که تنها جرمشان طلب نمودن رأی خود به شیوه ی مسالمت آمیز بود و همچنین اخبار رسیده از سازماندهی مجدد افراطیون و سرکوبگران در جهت یورش به مردم بی دفاع و مظلوم، از مردم و معترضان می خواهیم خواسته و مطالبات به حق خود را از مجاری کم هزینه تر و موثرتری دنبال کنند.

بخشی از بیانیه مشترک کروبی و موسوی در ۲۰ خرداد

نزدیکی روزهای مناسبتی در نیمه دوم سال گذشته باعث تازه نگاه داشتن زخم دمل چرکینی بود که نیشترش را ۲۲ خرداد زدند ولی واقعیتی که نباید از آن غافل شد این است که سرکوب وحشیانه و کشتار معترضان به تدریج امکان حضور خانوادگی در خیابان را از مردم سلب کرده بود. همان چیزی که رسانه‌های حکومتی با حجم سنگین دروغ‌پردازی سعی می‌کنند آن را ریزش نیروهای سبز جلوه دهند و با آن زخم را بخیه بزنند.

سبزها برای حضور در خیابان و راهپیمایی سکوت یک دلیل داشتند آن هم به رخ کشیدن بیشمار بودنشان بود. چیزی که بدون مجوز و امکان حضور خانواده‌ها مسلما حاصل نمی‌شد و محدود می‌شد به حضور جوانان نترسی که پرپر شدنشان دیده می‌شد نه تعدادشان.

بعضی‌ها بدون توجه به واقعیت و امکان‌سنجی چنان از این بیانیه خرده می‌گیرند که گویی نامه‌ای به غول چراغ جادو بوده و فرصت برآورده کردن آرزوهایشان برباد رفته. گویی خواستشان برای به خیابان رفتن بقیه دلیل دیگری داشته یا در خوشبیانه‌ترین حالت گمان می‌کردند میلیونها نفر قرار بوده به جنگ خیابانی بروند و قطعا پیروز هم بیرون بیایند و این بیانیه مانع درهم پیچیده‌شدن طومار جمهوری اسلامی شده!

گاهی فراموشمان می‌شود که وجه اشتراک مخالفین وضعیت فعلی (سبزها) که باعث اکثریت بودنشان در جامعه شده، «نخواستن چیزی است نه خواستن چیزی»!

بعضی‌ها ولی فقیه دیگری می‌خواهند، بعضی‌ها پادشاهی دیگر و بعضی دیگر جمهوری ایرانی… ولی همگی از موسوی و کروبی انتظار حمایت دارند! بسیاری از کسانی که خواسته‌هایشان فرسنگها با این دو جمهوری‌اسلامی‌خواه فاصله دارد، رأی داده و نداده گرد این دو آمدند و توقع برآورده کردن آرزوهایشان را هم از بیانیه‌های این دو دارند. چرا؟ چرا از آنها که رسانه فراگیر هم دارند همچین توقعی نیست؟ جز این است که آنها آرزوهایشان را به عنوان تحلیل به خورد مردم داده‌اند که فردا فلان می‌شود و فلان می‌شود و… پی در پی هم غلط از آب درآمده؟ محوریت موسوی و کروبی در این حلقه سبز جز به‌خاطر قدرت تأثیرگذاریشان است بر جامعه؟ این توقع جز به خاطر داشتن عظیم‌ترین پایگاه مردمی است؟

آنان که خرده می‌گیرند گمان می‌کنند مسؤلیت بیانیه صادر کردن با داشتن همچین قدرت تأثیرگذاری مثل پست بی‌نام و نشان لینک کردن دون کیشوتهای شبکه‌های اینترنتی است که «من تازه از زیر شکنجه دراومدم ولی فردا بازهم می‌رم شما هم بیایید…» آنان که از لفظ «جا زدن» در واکنش به بیانیه اخیر استفاده می‌کنند گمان می‌کنند که جو جامعه را از  فیس‌بوک و بالاترین و… رصد کرده‌اند ولی بیانیه‌دهندگان بی‌حساب و کتاب نهی از برگزاری راه‌پیمایی کرده‌اند؟

***

واقعیت این است که کسب حقوق بدیهی انسان، حقوق مساوی زنان، حقوق شهروندی همجنسگرایان و… در جامعه ما قبل از رفع هر مانع سیاسی نیاز به حل مشکل فرهنگی دارد.

واقعیت این است که هنوز بسیاری از «دادخواست»ها از جمله ماجرای قتل عام دهه ۶۰ را مردمی نکردیم که بعضی‌ها «دادگاه»ش را تشکیل داده‌اند.

واقعیت این است که این دغدغه‌های به حق هنوز خواست عمومی آن پایگاه مردمی عظیم مخالف وضعیت فعلی هم نیست چه رسد غیرمعترضان بی‌خبر و اکثریت خاموشی که جمهوری اسلامی آمار آنها را به عنوان طرفدار مصادره می‌کند!

 

یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی شخصی و شغلیم در ایران ارتباط با چند قشر مختلف فرهنگی و جغرافیایی بود.

اگر عده‌ای از رأی من به دکتر معین تعجب می‌کردند چون گمان می‌کردند حتی نماز نمی‌خواند،

اگر بسیاری به احمدی‌نژاد رأی ضدنظام دادند چون هاشمی را مترادف نظام می‌دانستند،

اگر رسانه‌های حکومتی انگ ضداسلام به موسوی و خاتمی و… می‌زنند،

اگر هنوز برای رد کردن کسی انگ خارج‌نشین به او می‌زنند،

اگر…

اینها یعنی فراموش نکنیم که هنوز قشری عظیم در ایران هستند که این خوراکهای رسانه‌ای برای آنها پخته می‌شود و این دروغهایی که به اسم مستند از سیمای جمهوری اسلامی پخش می‌شود مخاطبی دارد! هنوز قشر عظیمی هستند که به حفظ پسوندهای اسلامی در ظاهر امور بسیار بیشتر از عمل کردن به آن اصرار دارند و هنوز این انگها برای منفورشدن در آن جامعه کارگر است!

آینده همانقدر روشن است که دیروز امروز را می‌دیدید. هر سدی که جلوی رود جریان اطلاع رسانی زده شود ممکن سرعت آن را کند کند ولی بالاخره لبریز خواهد شد!

آنلاین باشیم و آنلاین کنیم!

همانطور که آنلاین هستیم، آفلاین باشیم!

اطلاع‌رسانی کنیم و جذب حداکثری که این سد نه با اسلحه که با آگاهی می‌شکند.

***

بخوانید:

مجمع دیوانگان: رهبران ما ترسویند. / آرمان امیری

سیبستان: سناریوهای احتمالی برای روزهای نزدیک / مهدی جامی

تهران، مقدمات صحنه آرایی خطرناک

هفته منتهی به انتخابات بود. تهران آرام و قرار نداشت. خانواده‌های تهرانی تا صبح در خیابانها حضور داشتند.زن، مرد،بچه، پیر… دست، رقص… شعار، شعار… در کنار هم، رو در روی هم، ولی با خنده و شادی… در خیابانهای تهران ماشین‌ها به سختی تردد می‌کردند. قطاری از اتومبیل حتی اتوبانهای تهران را هم قفل کرده بود.

شادی مردم در ۱۸ تیر

در خیابان ولی عصر بودیم بین تجریش و چهارراه پارک وی، ساعت حدود سه تا چهار صبح بود، «ب» رانندگی می‌کرد و من عکاسی، پشت سر پراید سفیدی که یک پدر راننده‌اش بود و چند دختر شیشه‌های ماشین را پایین کشیده روی در ماشین نشسته مشغول تبلیغ و شادی بودند.

از پشت چراغ راهنمایی میدان قدس تا حلیم سید مهدی روبروی باغ فردوس سعی کردم عکسهای خوبی ازشان بگیرم. از فرصت ترافیکی پیش آمده استفاده کردم و پریدم پایین که اجازه بگیرم برای انتشارشان در اینترنت. رفتم سمت راننده که بزرگترشان بود. خم شده مشغول صحبت کردن بودم که ناگهان از گردن به پشت کشیده شدم و پرت شدم کف خیابان.

از خط مقابل که هیچ ترافیکی نبود هشت نفر سوار بر ۴ موتور تریل در حال عبور بودند که یکیشان در حین حرکت دست کرده بود بند دوربین دور گردنم را گرفته بود و کشیده بود. لباسهایشان به شبه‌نظامیان بسیجی می‌خورد ولی رفتارشان به لاتهایی که یک پایشان زندان باشد. عربده می‌کشیدند و فحاشی می‌کردند که «با مردم چه‌کار داری؟»! راننده آن پراید پیاده شد که «آقا کاری نداشت با ما! عکس گرفته بود اجازه می‌خواست برای…»

در حضور همسر و دخترانش فحش ناموسی شنید: تو بشین تو ماشینت فلان فلان شده.  به من هم گفتند «سوار شو بریم!». گفتم «حرفی نیست ولی باید بدونم کی داره من رو کجا می‌بره؟ یک کارتی نشونم بدین لااقل. حق بدین که این کار برای اینکه کسی نتونه از اسم و لباستون سوءاستفاده کنه لازمه» جواب شنیدم که: «کارت می‌خوای مادر…؟ کارت می‌خوای خواهر …» با ساعد دماغم رو ترکوند و با کتک سوارم کردند.

هنوز انقدر آزادی بود که عده‌ای متعجب جلو بیایند و اعتراض کنند. ولی آنها دوربین فیلمبرداری درآوردند و همراه با فحاشی چرخانند  روی صورت مردم تا کسی هوس دردسر نکند.

اولین فرعی سمت چپمان را پیچیدند تا از مردم در خیابان اصلی  دور شویم. در راه چنان می‌زدند که راننده موتورم صدایش درآمد «نزنیدش، دارم می‌خورم زمین». انقدر رفتیم تا به انتهای کوچه خلوتی رسیدیم. موتورها رو خاموش کردند و با سیلی و فحش پیاده‌ام کردند. انقدر که سیلی تحقیر دارد فحش ندارد، آنقدر که تحقیر دارد درد ندارد! تحقیر تمام شد و درد شروع شد. خواباندم زمین و تا جا داشتم به صرف لگد پذیرایی شدم. یکی دورتر از این بزم دوربینم را چک می‌کرد . دیگری با هر فحشی که نثار خانواده‌ام می‌کرد مشخصاتم را می‌پرسید و یادداشت می‌کرد.

بعد از چند دقیقه آن دیگری که عکسها را نگاه می‌کرد بقیه را صدا کرد. آن شب حافظه دوربینم پر شده بود و حافظه دیگری را جایگزینش کرده بودم که از قبل عکسهایی از خاتمی در ستاد قیطریه در آن وجود داشت و در حال استفاده از فضای باقی مانده حافظه بودم. عکسهای خاتمی و امین‌زاده و تاج‌زاده و… را که دیدند ولم کردند و پرسیدند «عکاس ستادی؟» به دروغ پاسخ مثبت دادم. ستاد من «اینترنت» بود و آنها ستاد «میرحسین» منظورشون بود. این باعث شد خودم را خونین و مالین ول کنند ولی تجهیزات عکاسی را بردند.

حمله به ستاد قیطریه

عکس از آرش عاشوری‌نیا

این آقایی که در عکس مشخص شده لفظ قلم حرف بزنشان بود. رل معمول آقای مؤدب پایان معرکه را ایشان بازی می‌کرد. خواهش کردند از این جریان به کسی چیزی نگویم! فرمودند: «ما دزد نیستیم. خودمون باهات تماس می‌گیرم می‌گیم کی کجا بیای!»

پیاده برگشتم تا خیابان ولیعصر و بعد از مدتی «ب» را پیدا کردم که کوچه‌ها را دربه‌درم می‌گشت. می‌گفت راننده آن پراید هم خیلی دنبال کرد و سرآخر شماره گرفت که بی‌خبر نماند. دستی به سر و صورتم کشید و یک بغل زار زدیم: «وااااااای وحید… فکر کردم تموم شد… فکر کردم بردنت… فکر کردم فهمیدن که…»

جای درمانگاه سریع رفتیم خانه. پست خاتمی آنلاین را برداشتم، پسوردها را به نازنینی سپردم و با عده‌ای که آن شب آنلاین یافتمشان تماس گرفتم و گفتم که چه اتفاقی افتاده. گفتم: «اگر نیست شدم بدانید که آن عکسها این بار* منجر به برملا شدن هویتم شده. بدانید که بعد از چند سال مراقبت بالاخره وحید آنلاین و آفلاین باهم اتصالی کردند…»

بعدها فهمیدم گرگان آن شبهای تهران عکاسان زیادی را در خلوتی ساعتهای صبح دریده بودند. ولی من نمی‌توانستم در اینترنت چیزی بگویم.

***

دوباره همدیگر را دیدیم… خیلی زود… ولی آن بار من تلافی کردم!

خبرم نکرده بودند که اتفاقا بی‌دعوت یورش آورده بودند.

ولی برق اتصالی بعدی خودشان را گرفت!

ادامه دارد…

***

 

* بار قبل روزهایی بود که برای اولین بار آفلاین بودم. مهمان پلیس امنیت بودیم در میدان نیلوفر به علت عکاسی بی‌مجوز با ادوات مشکوک به جاسوسی! (گویا لنز تله ندیده بودند.) بابت انگیزه‌مان از عکس شماره فلان و بیسار بازجویی ‌شدیم ولی جز موبایلی که مموریش را  حین انتقال دور انداخته بودم ارتباطی بین وحید آنلاین و آفلاین قابل کشف نبود.