از قبل: تهران، مقدمات صحنه آرایی خطرناک
در این روایت ناقص مجبور شدم از بازگو کردن مواردی بگذرم تا مجبور به آوردن اسمهایی نشوم که یا در زندانند یا زیر چماق وثیقه. باشد که روزی ادا کنیم.
گزارشهای اینترنتی که از وقایع انتخاباتی ایران تهیه کرده بودم و مستنداتی که در این وبلاگ و شبکههای اجتماعی اینترنتی منتشر میکردم (+ و +) باعث شده بود مراوداتی با اشخاص و اقشار مختلف از جمله بچههای موج سوم و سایتهای خبری اصلاحطلبان پیدا کنم. عکسها و فیلمهام رو در اختیارشان میگذاشتم ولی اصرار داشتم همچنان ناشناس بمانم و در گزارشهای بعدی هم با همان عنوان یک شهروند کنجکاو تلاش کنم از موانع امنیتی که میگذاشتند عبور کنم و خودم را به جایگاهها برسانم.
بعد از جریانی که چند روز قبل از انتخابات پیش آمد و در پست قبل شرحش رفت با این عزیزان اصلاحطللب تماس گرفتم و اطلاع دادم که چه دروغی گفتم تا ولم کردند. این تماس فرصتی هم پیش آورد که بتوانم روز انتخابات در ستاد خبری اصلاحطلبان حامی میرحسین موسوی حضور پیدا کنم و از منبع اصلی اخبار را به مردم برسانم. طی این چندسال برای نرفتن به هرکدام از قرارهای وبلاگنویسان گرفته تا جشنوارههای وبلاگی عذری میآوردم تا دنیای آنلاین و آفلاینم کاملا منفک از هم بماند ولی با توجه به اینکه ارتباطات پیامکی هم در آستانه روز انتخابات در ایران قطع شده بود و خیلیها تشنه اخبار بودند نتوانستم از وسوسه حضور در این موقعیت بگذرم.
«ب» میگفت: «دیوانه شدی؟ میگیرنت!»
من جواب میدادم: «میدونی اونجا کجاست؟ ستاد مرکزی اصلاحطلبان. میدونی کیها اونجان؟ فکر کردی در حضور بزرگان سیاست ایران کسی جرأت میکنه از اون طرفها رد بشه چه برسه سراغ من وبلاگنویس رو بگیره؟»
من که هیچ، چه کسی باور میکرد سراغ خودشان بیایند!
۲۲ خرداد بعد از معطل شدن در صفهای طولانی چند شعب مختلف برای رأی دادن بالاخره در یکیشان موفق شدم به صندوق برسم و بعد از آن به ستاد رفتم که حدود ۱۲ ظهر شده بود. نشستم پشت میز بزرگی در طبقه سوم واحد مدیریت که در طول چند ساعت بعدش مصطفی تاجزاده، محسن امین زاده، عبدالله رمضان زاده، محمدرضا خاتمی، زهرا اشراقی، الهه کولایی، صادق خرازی، سمیه توحیدلو، سعید شریعتی، مجید انصاری، فریدون عموزاده خلیلی، مهدی بوترابی و… به طور ثابت یا مقطعی پشتش حضور داشتند. سیاستمداران و هنرپیشههای مختلفی هم که به ستاد مراجعه میکردند به همین واحد مدیریت میآمدند و به گپ زدن باهم مشغول میشدند تا از طبقه پنجم برای مصاحبه با تلویزیون موج صدایشان کنند.
حدود ساعت چهار پنج عصر بود که صدای جیغ و فریاد از طبقات فوقانی شنیده شد و چشمها شروع به سوزش کرد. فریاد «حمله کردند، حمله کردند» شنیده میشد. اولین واکنش همگی به خاطر گاز اشک آور ترک ساختمان بود. در راهروها متوجه شدیم که ده دوازده مرد مسلح لباس شخصی به سرعت خودشان را به طبقه پنجم رسانده بودند که تلویزیون اینترنتی موج در آن قرار داشت و شروع به تخریب تجهیزات و تخریب وسائل کرده بودند. همچین حمله مسلحانهای در روز انتخابات به ستاد یکی از کاندیداهای تأیید شده توسط شورای نگهبان جمهوری اسلامی ایران انقدر غیرقابل باور بود که از میان راه برگشتم و شروع کردم به تایپ… با خودم گفتم اگر فقط یک بار در زندگی باید آنلاین میبودم اون لحظه همین الآن بود تا همه کسانی که اینجا نیستند رو همراه کنم. با چشمهای نیم باز و نیم بسته هوار میزدم و تایپ میکرم…
ملت در اینترنت باور نمیکردند و من همینجوری هوار میزدم انگار تأثیری داشته باشد و از مردم میخواستم خودشان را به ستاد برسانند. طرفداران احمدینژاد شروع کرد به فحاشی و اتهام شایعه پراکنی زدن و شاکی شدند که چرا سعی داری با دروغ جو کشور رو متشنج کنی!
بعدا جای عذرخواهی کامنتشان را پاک کردند ولی باعث شدند من موبایلم را روشن کنم و با اپلیکیشن سایت Qik اقدام به پخش ویدیویی زنده روی اینترنت کنم تا دنیا به صورت مستقیم شاهد وقایع باشد. در این مدت بچهها توانسته بودند ۴ نفر از مهاجمین را در طبقه چهارم و پنجم گیر بیندازند و به لابی ساختمان منتقل کنند. دو نفرشان را شناختم. جزو آنهایی بودند که چند شب پیش آن بلا را سرم آورده بودند. دو نفری که در این تصویر رو به دوربین هستند:
پلیس و فرماندهان بسیجی که آمده بودند در ساختمان را بستند و اجازه نمیدادند کسی داخل یا خارج شود. مردم هم بیرون ساختمان دیوار انسانی تشکیل داده بودند تا مبادا کسی باعث فرار مهاجمان شود!
بچههای داخل ساختمان عکس میگرفتند و CD عکسها را از پنجره به بیرون میانداختند. دستور دادند همه دوربینهای حاضر صحنه را ترک کنند و همه را از لابی به طبقات بالایی هدایت کردند. من در گوش آقای رمضان زاده که مشغول جر و بحث با نیروهای نظامی بود (و خواستار حضور رجب زاده فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ) گفتم که نگذارید من رو از اینجا دور کنند. موبایلی که دست منه در حال پخش زنده این ماجراست برای شاهدانی از نقاط مختلف دنیا:
حدود ۲۰ دقیقهای سعی کردم از میان انگشتانم فیلمبرداری کنم بدون اینکه دستم را بالا بیاورم و یا خودم بتوانم ببینم. در بسیاری از لحظات در و دیوار را گرفته بودم! بعد از چند ساعت پلیس ضد شورش موفق به دور کردن مردم از ساختمان شد.
کم کم راه خروج باز شد و ابتدا هنرپیشهها و افراد ساختمان را خارج کردند تا مردم حمله نکنند ولی مهاجمان و فرماندهان نظامی در لابی حضور داشتند و همگی از جلوی آنها باید عبور میکردیم. وقتی من داشتم از پلهها پایین میامدم این آقای سیاهپوش گفت: «خودشه خودشه»
نفهمیدم گفت «خودشه؟ خودشه؟» یا گفت :«خودشه! خودشه!» من او را از آن شب به یاد نداشتم برای همین نمیدانستم که منظورش خود آن عکاس بود یا پخش زنده کننده لو رفته بود! هرچه بود ترسیدم و برگشتم بالا. تقریبا همه رفته بودند. آقای بوترابی و خانم توحیدلو هم در حال رفتن بودند و آقای امین زاده به نظرم در حال قفل کردن اتاقها و کشوی میزها بود و آقایی که فرشته نجاتم شد. شاید اسم آوردن هنوز به صلاح نباشد ولی ایشان دست مرا گرفت و با اقتدار از ساختمان بیرونم آورد و رفتیم میان جمعیت. کسی جرأت نمیکرد به ایشان چیزی بگوید. رفتیم میان جمعیت. پرسید «اینجا خوبه ولت کنم؟» تشکر کردم و گفتم «بین جمعیت بهتر از بیرونشه». جدا شدیم و برگشت داخل ساختمان. من هم دویدم سمت اتوبان صدر و داد میزدم دربست… رفتم پمپ بنزین ولنجک پیاده شدم. با دوستانم تماس گرفتتم که بیایند دنبالم. تا برسند زیر باران حسابی خیس شده بودم.
آنطور که آرش در آن مطلبی که من عکسهایش را اینجا آوردم نوشته مهاجمان بالاخره با همراهی پلیس موفق به فرار شدند و مثل من شروع کرده بودند به دویدن در اتوبان صدر! درگیری پلیس هم با کسانی که به دنبال آنها میدویدند، شلیک دو گلوله و متوقف کردن یک ماشین پژو ۲۰۶ باعث شد از مهلکه بگریزند. ولی حضور مردم باعث شده بود از خیر ستادی که بعدا از اسلحه خانه گرفته تا پایگاه اسرائیل معرفی کردندش بگذرند و به پلمپ کردن طبقه پنجم که استودیوی تلویزیون موج در آن قرار داشت اکتفا کنند.
با دوستی از ستاد تماس گرفتم که بپرسم سرانجام چه شد و آنها چه کردند. دیدم صدای خنده و شادی بلند است که رفتند و همه چی تمام شد و جو آرام است و ستاد جای سوزن انداختن نیست. دوستان یکی یکی گوشی را گرفتند به حرف زدن و بقیه «ووو حید، ووو حید» کنان تشویقم میکردند تا شرمنده شدم و تصمیم گرفتم برگردم چون دوستان زیادی از اهالی اینترنت خودشان را رسانده بودند و انتظار داشتند این بار دیگر ببینیم همدیگر را. برگشتم و خوشحالم که حسرت دیدنشان به دلم نماند.
بقیه آن شب که قسمت تلخ ماجراست را از اینجا بخوانید.
فیلم مزبور آن روز و روزهای بعد از بسیاری از شبکههای تلویزیونی خبری و غیره پخش شد و بعدها در ساخت مستندهایی برای شبکه PBS و مستند اخیر «برای ندا» شبکه HBO استفاده شد.
روزنامه جوان وابسته به سپاه در این مورد نوشته بود:
نکته قابل توجه در این زمینه آن است که پس از شناسایی این کمیته و هنگام ضربه به آن توسط نیروهای امنیتی، شبکه بیبیسی بهطور مستقیم صحنه ورود مأموران به این مرکز را پوشش داده بود. همچنین نحوه ارتباط شبکه سازماندهی شده بهگونهای بود که پس از وارد عمل شدن گروه ضربت در عرض سه دقیقه حدود ۲۰۰۰ تن از اراذل و اوباش در اطراف ساختمان مزبور گرد آمده بودند.
«روح الله حسینیان» نماینده افراطی و اطلاعاتی مجلس نیز اول بهمن ماه ۱۳۸۸ در برنامه تلویزیونی «دیروز،امروز،فردا» بار دیگر این ادعا را تکرار کرد.
همین امروز «سردار اسماعیل احمدی مقدم» فرمانده نیروی انتظامی کشور هم در مصاحبهای با نشریه سروش آن پخش مستقیم را به بیبیسی منتسب کرد.
خوشحالم که در خاطره بسیاری از دوستان در یادآوری مهمترین واقعه مهمترین روز تاریخ جمهوری اسلامی ایران حضور داشتم. و بسیار خوشحالترم که در نشان دادن اهمیت نقش شبکههای اجتماعی اینترنتی در دنیای خبر سهمی داشتم. زمانی که آن پست را در این باب مینوشتم گمان نمیکردم عرصه خبرگیری و خبررسانی در ایران چنان تنگ شود که کاربران ایرانی این شبکهها هزاران برابر شود!
احساس غرور کردم وقتی آن شب آقای امین زاده معاون وزیر امور خارجه آقای خاتمی و مسؤل آن ستاد که در این واقعه مضروب شده بود سراغم را گرفت و «پرسید تو چی کار کردی پسر که همه میخوان باهات مصاحبه کنند؟» بیشتر احساس غرور کردم وقتی نازنینی جواب داد :«گفته بودم این تنهایی خودش یک رسانه است»
خوشحالم که از خجالت گرگان آن شبهای تهران درآمدم! فردایش هرکس که به خانهاش برگشته بود دستگیر شد و من که هنوز برنگشتم دوستان دیگری پیدا کردم که همچین لطفهایی در حقم دارند.
***
روایت امیرعباس ریاضی از آن روز: حوالی ۴ بعد از ظهر آن روز
روایت فاطمه شمس از آن روز: حکایت آن روز
آنلاین باشید و آنلاین کنید.






