دیدار جاسوسان انگلیس در کردستان ترکیه!

ظهر پنجشنبه گذشته (۱۰ تیر) مثل ظهر روزهای دیگر با هم‌خانه قصد پلیس امنیت را کردیم برای امضای دفتر روزانه! جلوی دوچرخه‌سازی نزدیک خانه اهالی محل را دیدیم که معرکه‌ای گرفته بودند. همراه همراهم جلو رفتیم و دوچرخه سواری «خارجی» دیدیم با دست و صورتی زخمی و سر و وضعی خاکی! مردم دورش را گرفته بودند و او تلاش می‌کرد به نوعی منظورش را به آنها بفهماند.

Dean Haddock

Dean Haddock اهل لیدز بود و از انگلستان در غرب اروپا رکاب زده بود تا اینجا در کردستان در منتهی‌الیه شرق ترکیه و قصد داشت بعداز عبور از ایران افعانستان را از شمال دور بزند و از طریق آسیای میانه خود را به جنوب شرقی آن برساند. چندین کیلومتر قبل از اینکه به ما برسد راننده کامیونی با شیطنت او را از خیابان به شانه راه پرتاب کرده بود و این بلا را سرش آورده بود. با اتوبوس خودش را به اینجا رسانده بود که دوچرخه‌اش را تعمیر کند تا وقتی همراهانش رکاب‌زنان می‌رسند برای ادامه سفر آماده باشد.

مسیر سفر روی نقشه

اینها را به انگلیسی می‌گفت. من برای همراهم به فارسی می‌گفتم و او برای کردها به ترکی! صبر کردیم تعمیر دوچرخه‌اش تمام شد و خواست جایی را نشانش دهیم که کمی غذا بخورد و در این فرصت رفتیم امضای حاضر غایبیمان را در اداره پلیس امنیت زدیم و برگشتیم.

دوچرخه

آدم بسیار شاد و جذابی بود و خوشحال از اینکه ما را در این کردستان پیدا کرده. حضورش برای ما هم تنوعی بود که در این یک‌سال نداشتیم. با دوچرخه آوردیمش داخل خانه. حمام که نداشتیم، آب سردی به تن و بدنش زد و  لباسش را عوض کرد و شد بدلی از دیوید بکهام!

Dean Haddock

حدود ساعت پنج بعد از ظهر Christine و Peter Helliwell زوج جوان همراهش هم رسیدند.  همخانه که به دنبالش رفته بود می‌گفت نصف شهر هلو هلو گویان تا در خانه تعقیبش می‌کردند. اینجای خاص کردستان نه شبیه ترکیه هست نه اهالیش شباهتی با بقیه کردها دارند. معروف است که پشه ماده هم در این منطقه پرواز نمی‌کند و معدود خانمهایی هم که برای ضرورت از خانه خارج می‌شوند در تابستان حتی پالتو به تن دارند. از رقص و آواز معروف کردها هم خبری نیست. در عوض صبحها با اذان بیدار می‌شوند و نماز صبح را به جماعت در مسجد می‌خوانند. با ناپدید شدن خورشید هم می‌خوابند. حضور خود Dean معرکه‌ای ساخته بود چه رسد به دختری بلوند با شلوارک دوچرخه سواری! آنها هم دست و رویی شستند و لباسهایشان را عوض کردند و نشستیم به حرف زدن. (همان روزی که من کمتر آنلاین بودم!)

Christine and Peter Helliwell

Dean به واسطه شغل تکنیکی که در یک کمپانی ماهواره‌ای داشت (Broadcast Operations Manager) اسم بعضی از رسانه‌های فارسی‌زبان را شنیده بود. Christine و Peter اهل اسکاتلند بودند و Peter برای این سفر یک سال از بانکی که در آن کار می‌کرد مرخصی گرفته بود. جالب اینکه این سه نفر اعضای یک تیم نبودند و حتی مقصد Christine و Peter از Dean دورتر بود و قصد داشتند تا سیدنی در استرالیا خشکی‌های  ۱۷ هزار کیلومتر راه را رکاب بزنند. تا اینجای کار که تقریبا ۵۰۰۰ کیلومتر گذشته بود دوچرخه سواران دیگری را هم مانند Dean در طول مسیر ملاقات کرده بودند. می‌گفتند بسته به توقفشان در شهرهای مختلف از هم جلو یا عقب میفتند.

کیلومترشمار

این دو برخلاف Dean که فقط صفحه فیس‌بوکش را با blackberry آپدیت می‌کند وبلاگی هم روی وردپرس دات کام دارند و هر از چند گاهی پستهای طولانی می‌نویسند و گزارش چند روز را یکجا به تعقیب کنندگانشان می‌دهند ولی اطلاعات زیادی در مورد ابزارهای وب دویی که بسیار به کارشان می‌آمد نداشتند. Google Latitude یکی از ابزارهای جالبی بود که روی موبایل Dean تنظیم کردم. جالب اینکه هزینه این موبایل بین‌المللی را کارفرمایانش با استقبال از این سفر متقبل شده‌اند با اینکه او برای این سفر کارش را ترک کرده بود! Christine و Peter ولی برای چند مؤسسه خیریه تبلیغ هم می‌کنند.

Christine and Peter Helliwell

در این مسیر طولانی که از کشورهای بسیاری عبور می‌کند ایران از جهات زیادی منحصر به فرد است. آنها مجبور بودند پول نقد زیادی از آخرین بانک ترکیه در مسیرشان بگیرند و حمل کنند چون در ایران به حسابهای بانکیشان دسترسی ندارند. peter از خوانندگان وبلاگش خداحافظی کرد چون گمان می‌کرد به علت فیلترینگ اینترنتی قادر به آپدیت کردن وبلاگش نیست. بعضی‌ها به شوخی یا جدی بهشان هشدار داده‌اند که مواظب باشند هدف گلوله قرار نگیرند و همین دیروز کسی لینک خبر مدل موهای مصوب وزارت ارشاد با الگوی ایرانی-اسلامی را برای Dean گذاشته و خواسته مواظب باشد که موهایش از اینی که هست بلندتر نشود! هر سه بسیار نگران پوششان هم بودند. Christine می‌گفت ایران تنها کشور این مسیر است که مجبور است در آن حجاب اسلامی داشته باشد.

Christine Helliwell Peter Helliwell

بهشان اطمینان دادیم که ایران برای مردمش اگر ناامن باشد برای آنها هم به‌خاطر مهمان‌نوازی ایرانیان و هم به‌خاطر مصرف تبلیغاتی که برای حکومت دارند بسیار خوشایند خواهد بود و پوشیدن لباسی که برای ایران تهیه کرده‌اند اینجا واجب‌تر است تا بتوانیم برای شام بیرون برویم! اطمینان دادیم که مردها همچنان می‌توانند با شلوارک در جاده‌های ایران رکاب بزنند و Christine هم کافی است در حد نشان دادن احترام به قانون چیزی روی سرش بیاندازد و کسی با حد و حدودش کاری ندارد.

Dean Haddock, Christine and Peter Helliwell

وقتی اینها رو می‌گفتیم یادم افتاد تعداد و ترکیب جنسیشان دقیقا مشابه سه کوهنورد آمریکایی دستگیر شده در مرز عراق است. Dean خبرشان را شنیده بود ولی Christine و Peter با شنیدنش جا خوردند و کمی ترسیدند. برایشان توضیح دادم که از نظر حکومت ایران مردم کشور یا موافق نظامند یا جاسوس کشورهای دیگر و اصولا مخالفی وجود ندارد که درست یا غلط خیر و صلاح ایران را بخواهد. مخالفین همه عوامل انگلیس و آمریکا معرفی می‌شوند که برای منافع آنها تلاش می‌کنند و در مراسمهای مختلف دولتی شعار مرگ بر مخالف به طور رسمی و علنی شنیده می‌شود. مثلا من را جاسوس کشور شما می‌دانند و هم‌خانه بهایی‌ام را جاسوس اسرائیل ولی در مورد شما خارجیها جای نگرانی نیست. آن سه جوان آمریکایی هم یا قصد ورود به کشورمان را نداشتند و داخل مرز عراق دزیده شده‌اند یا اگر داشتند بدون پاسپورت و ویزا اقدام به این کار کردند. شما هم اگر برند هاکوپیان را می‌پسندید و دنبال فرصتی برای معروف شدن در رسانه‌های جهان و کتاب نوشتن می‌گردید کافی است بدون این مدارک تلاش کنید از مرز عبور کنید.

تشکر کردند و به شوخی گفتند تهیه ویزای ایران برایشان انقدری هزینه داشته که نتوانند از خیرش بگذرند. از هزینه سفر که پرسیدم حدود ۵۰۰۰ دلار آمریکا تجهیزاتشان را برآورد کردند و ۱۰ هزار دلار هم هزینه‌های دیگر را. یکی از اصلی‌ترین خرجها هم هزینه تهیه ویزا از کشورهای مختلف بود. گویا مبلغی هم به یکی از آژانسهای مسافرتی داخل کشور پرداخته بودند تا برایشان دعوتنامه ورود به ایران بفرستد!

می‌گفتند مسیر بهتر آن بود که از اصفهان بگذرند و از طریق پاکستان ادامه بدهند ولی عدم امنیت در بلوچستان باعث شده افغانستان را از شمال دور بزنند و از شرق پاکستان وارد شوند و از آنجا به هند بروند. قرار است دو هفته‌ای در تهران بمانند تا ویزاهای دیگرشان آماده شود. در این مدت شاید دوچرخه‌ها را در تهران پارک کردند و سری هم به اصفهان و شیراز زدند. دوست داشتند تخت جمشید را از نزدیک ببینند.  همخانه هم آدرس چند لوازم دوچرخه فروشی حرفه‌ای را در منیریه تهران بهشان داد تا احتیاجاتشان را برطرف کنند.

آن شب پیشمان ماندند و جمعه صبح بعد از گرفتن عکسهای بالا راهیشان کردیم سمت ایران. کشوری که الآن در حال رکاب زدن در آن هستند.

دیدگاه بسته شده است