در حسرت برخی سیاست‌ها!

قرار است نردیک محل برجهایی که ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ هدف حمله تروریستی مسلمانان قرار گرفتند مسجدی ساخته شود ۱۳ طبقه!

پست کوتاه ایمایان در این زمینه را از دست ندهید: «در مدح برخی نمایشها»

چه اشکالی داشت زمانی که سیستان و بلوچستان ایران و افغانستان در آتش خشم ناشی از خراب‌کردن مسجد اهل سنّت می‌سوخت، حکومت ایران برای نمایش هم شده جایی (هرجا) مسجدی برای آنان می‌ساخت و با حضور بزرگانشان افتتاح می‌کرد؟

***

شام جایی مهمان بودم. صحبتی شد در این مورد. عده‌ای می‌گفتند که این کار هیچ‌کس را به اندازه «بن‌لادن» خوشحال نمی‌کند که: دیدید ما برنده این جنگ شدیم. سمبل تجارت جهان را پایین آوردیم و به جایش در قلب کفر مسجد کاشتیم.

گفتم من از دنیای اسلام می‌آیم و چیزی که به چشم من می‌آید فاعل این «کاشتیم» است. برجهایی به اسم الله و اسلام و مسلمینش در سرزمینی منفجر شد ولی پاسخ ساکنینش ساختن مسجدی بود در همان مکان. آن حرکت تروریسیتی چه چهره‌ای از اسلام ساخت و چقدر نفرت از مسلمانان به ارمغان آورد و این حرکت چه تأثیری روی افکار عمومی جهان دارد؟

لشکرکشی اگر می‌کنند نمایششان را هم خوب بلدند.

نه مثل بعضی‌ها که هیچ تهدید عملی برای هیچ کشوری (حتی اسرائیل) نیستند ولی اصرار به چنان رفتار و گفتاری در این زمینه دارند که فقط هزینه همچین تهدیدی را به ملتشان تحمیل می‌کند.

۳۷۳ – آمریکا

الآن که این پست رو می‌نویسم سوار بر هواپیمایی هستم که طولانی‌ترین پرواز عمرم را با آن تجربه می‌کنم. وقتی هم که شما می‌خواندیش یعنی به اینترنتی رسیدم برای انتشارش.

یک سال پیش در همچین روزهایی کشوری را ترک کردم که تقریبا سه دهه عمرم در آن گذشت  و حالا در حال ترک کشوری هستم که یک سال و یک هفته اخیر محل سکونتم در آن را خانه صدا می‌کردم. اولی سفری بود با چهارپا و غیرقانونی بین دو کشور همسایه این یکی سفری است با بوئینگ و قانونی بین دو قاره مختلف.

سفر امروز قرار بود پانزدهم جولای انجام شود (روز ۳۴۷ام) ولی به دلیل نامشخصی سازمان امنیت ترکیه اجازه خروج از کشورش را به من نداده بود و آن پرواز را به همین دلیل از دست دادم. مجوزی که بالاخره درست روز ۳۶۵ام صادر شد!

سفر را به عنوان یک آنلاین (ترین سابق) از مهد اینترنت دنیا آغاز می‌کنم. اینکه چند روز و چند سال در آنجا دوام بیاورم را نمی‌دانم ولی به عنوان یک ایرانی محدود به رسانه مشکلاتی را به صورت پیش‌فرض در ذهن دارم که ممکن است بعدا متوجه شوم بعضی‌هایشان کاملا غلط بوده:

۱- توالت فرنگی بدون «بیده»: همانطور که توالت فرنگی یکی از مفیدترین اختراعات بشر است، بدون «بیده» آن شکنجه‌ای است طاقت‌فرسا!

۲- فضای سیاسی ایرانیهای آمریکا: اگر فضای گوگل ریدر را به اروپا (لندن) تشبیه کنیم جو سیاسی آمریکا (واشنگتن دی‌سی) از دور بسیار شبیه بالاترین فعلی به نظر می‌آید. یعنی آنقدر سیاه و سفید که ایرانیها در آن به دو دسته مبارز برانداز نظام یا عامل اطلاعاتی آن تقسیم می‌شوند!

هرچقدر که فعالیتهای سیاسی اجتماعی اروپا را کسانی نمایندگی می‌کنند که به‌خاطر ادامه تحصیل و شغل و… از کشور خارج شده‌اند در آمریکا زخم خوردگان جمهوری اسلامی و زندانیان سیاسی و … فعالیت و نمود بیشتری دارند. کسانی که وجهه شرف و شهامتشان به میزان درکشان از خواست جامعه می‌چربد و لزوما ارتباط خوبی با اقشار مختلف مردم کشور ندارند. بیشتر یک مبارز سیاسی به‌نظر می‌رسند تا یک شهروند ناراضی و سابقه‌های درخشانشان در زندانهای جمهوری اسلامی به قبل از مردمی‌شدنش در سال گذشته باز می‌گردد!

کسانی که البته دغدغه‌های حقوق بشری مشترکی باهم داریم ولی برخلافشان معتقد نیستم که اینها دغدغه‌های مردم کشورم هم هست و جای برطرف کردنشان تلاش می‌کنم اول آنها را برای بقیه هم ایجاد کنم! شاید محدود بودن به اینترنت یا اکثریت بودن در جمع اقلیتشان و تکرار حرفهایشان برای همدیگر باعث ایجاد اتمسفری شبیه بالاترین شده باشد.

۳- اختلاف ساعت با ایران: وحشتناک‌ترین کابوس اما اختلاف هشت ساعت و نیمه‌ای است که پایتخت آمریکا با تهران دارد. عاملی که که ممکن است منجر به مرگ «وحید آنلاین» شود. ساعات انتشار اخبار صبح تا بعدازظهر ایران مردم در آمریکا خوابند. بعد از پیک خبری هم ساعت کار در آمریکا شروع می‌شود. یعنی حتی زمانی برای خواندن اخبار نیم‌سوز شده هم نیست! وقتی هم از کار برمی‌گردند مردم در ایران قصد خوابیدن دارند و من مجبورم دنبال وحید آنلاینی بگردم که گلچین اخبار دو طرف سوخته‌اش را در آخرین ساعتهای شبانه‌روز دنبال کنم.

شاید یکی از دلایل تصورات دور از واقعیت فعالان سیاسی-اجتماعی آمریکا از مردم و جامعه ایران و اظهار نظرات کارشناسی بعضا خنده‌دارشان همین عامل باشد.

۴- ممر زندگی: ایران که بودم زندگیم را مهندس «وحید آفلاین» می‌چرخاند ولی تواناییهای محدودش برای کسب درآمد و گذران زندگی در بیرون از کشور شدیدا به «وحید آنلاین» وابسته‌ام کرده و فعلا همه تلاشم بر این است که مانع وابستگی این یکی به جای دیگری شوم!

- ممنون که محبت دارید ولی من به آقای فلانی هم عرض کرده بودم که مصاحبه نمی‌کنم.

- هاهاها، باشه. یادم رفت اسمت رو ازش بپرسم زنگ زدم از خودت بپرسم که تو گوشی سیوش کنم.

- اسمم؟ وحید آنلاینم دیگه.

- هاهاها اسم واقعیت بابا.

- یعنی چی؟ مگه شما چندتا اسم دارین؟ اسمم «وحید»ه فامیلیم «آنلاین»

- نمیشه که

- تاحالا که شده

- اینجا هم نمی‌خوای بگی؟

- چی رو؟

اینها یعنی تلاش برای برگشتن به وضعیت قبل از اتصالی آنلاین و آفلاینم بسیار سخت شده. (نمی‌خواهم باور کنم که غیرممکن شده). طبیعی است که «وحیدآنلاین» را بسیار بیشتر از «وحید آفلاین» می‌شناسند. مخصوصا در خارج از کشور که تقریبا وحید آفلاینی وجود ندارد از همین رو فرصتهای کاری فعلا محدود است به محبتهایی که دوستان رسانه‌ای به «وحید آنلاین» دارند.

کار در رسانه فارسی زبان همیشه آخرین گزینه‌ای بودکه به آن فکر می‌کردم برای همین درحال تلاشم تا تنها گزینه موجود نماند مگر اینکه مثل «فردوسی‌پور» بپذیرم که هرکس پاسخگوی کار خودش است و مردم مسؤلیت بقیه مطالب یک رسانه از سرمقاله گرفته تا کاریکاتور را فقط با سردبیر می‌دانند و شما را به خاطر همکاری با آن رسانه ارزش‌گذاری یا شماتت نمی‌کنند.

مشکلی که خوشبختانه در همکاری با رسانه‌های غیرفارسی‌زبان وجود ندارد ولی همکاری محدود با آنها شاید مخارج زندگی در آغری ترکیه را تأمین می‌کرد اما پاسخگوی هزینه‌های زندگی در هیچ شهر آمریکا نیست چه رسد به هزینه سرسام‌آور مسکن در دی‌سی.

چند روزی درگیر کارهای اداری و پیدا کردن محلی برای سکونت و از این قبیل امور خواهم بود.

خط می‌کشم رو دیوار… ۳۶۵ – آغری

یک سال از فراموش‌نشدنی‌ترین شب زندگیم گذشت.

شبی که روی صخره‌‌ای نجات‌بخش در دره‌ای از کوهستانهای مرز «سرو» (sero) ارومیه صبح کردم.

شبی که همه آدمهای زندگیم با خاطراتشان به سرعت از جلوی چشمان اشکی و خونیم می‌گذشتند.

از همکلاسیهای مهدکودکم گرفته تا «مهدی» و «عرفان» که تا لب دریاچه ارومیه بدرقه‌ام کرده بودند.

انقدر از مرگ ترسیده بودم که از جنازه همراهم نمی‌ترسیدم.

انقدر از مرگ گذشته بودم که نگران پیدا نشدن جنازه‌ام بودم که اگر پیدا می‌شدم هم مدرکی برای شناسایی هویت همراهم نبود!

صبح فردا ولی روز دیگری بود.

نمی‌دانم به‌خاطر من بازگشته بودند یا جنازه دوستشان ولی بعد از آن تولد دوباره دنیا رنگ دیگری پیدا کرد.

مسجد اصلی شهر آغری

***

چند روزی را در یکی از روستاهای ترکیه از توابع شهر مرزی «یوکسکوا» بستری بودم تا توان رسیدن به دفتر سازمان ملل در شهر «وان» را پیدا کنم. «یوکسکوا» اسم رسمی آن شهر در تقسیمات کشوری است ولی خود کردها «گور» (Gawar) بهش می‌گفتند. «وان» اما شهری توریستی است بسیار بزرگ‌تر در کنار دریاچه‌ای به همین نام و پر از مسافران ایرانی.

دفتر سازمان ملل در شهر وان - عکس از اینترنت

دفتر پناهنده‌پذیر «وان» نزدیک‌ترین دفتر سازمان ملل به آسیاست که در منتهی‌الیه شرق ترکیه قرار دارد و حدود ۴ ساعت سفر زمینی با شهر مرزی «یوکسکوا» فاصله دارد. هر سه استان همجوار ایران کردنشین هستند و ارتش ترکیه در این مناطق حضوری پررنگ دارد. همه اتومبیلها در این مسیر بارها و بارها بازرسی می‌شوند و مسافران اتوموبیلهای عمومی هم یکی یکی باید پیاده شوند تا اوراق شناساییشان مورد بررسی قرار گیرد و اگر کسی چون من پیش از رسیدن به دفتر سازمان ملل به پستشان می‌خورد فورا به مأموران ایرانی تحویل داده می‌شد. (رد شدن از ایست‌های بازرسی این مسیر خود ماجرای دیگری دارد که با توجه به حضورم در خاک ترکیه فعلا قابل بازگو نیست.)

سازمان امنیت ترکیه به‌خاطر بهم نخوردن توازن ترکیب جمعیتی شهر از چند وقت قبلش اجازه حضور ایرانیهای تحت حمایت سازمان ملل در «وان» را نمی‌داد بنابراین من را به شهر دیگری فرستادند.

موقعیت استان آغری در مرز ترکیه و ایران

Ağrı (به ترکی) نام شهری است که من ۳۶۵ روز اخیر را در آن گذرانده‌ام. تلفظش چیزی شبیه «آئری» است ولی ما ایرانیها «آغری» صدایش می‌کنیم. از آنجا که بسیار کوچک است مدتی پس از آمدن من هم دیگر کسی را به اینجا نفرستادند و بقیه را به شهرهایی چون «نیده» و «نفشهیر» و «کایسری» (قیصریه) و «اسکیشهیر» می‌فرستادند که شهرهایی ترک‌نشین در قسمتهای مرکزی کشور ترکیه هستند و در حد تهران پیشرفته.

زن و شوهر از اهالی آغری

اوضاع در «آغری» ولی به شدت متفاوت بود. یک شهر محروم از امکانات. تعصب اسلامی شدید در کردهای سنی مذهب این منطقه چنان موج می‌زد که همه تصویرمان از رقص و آواز کردها را نابود کرد. مردم نماز صبحشان را در مسجد به جماعت می‌خوانند و شنیده بودیم پیش از ورود ما دکه مشروب فروشی شهر را به آتش کشیده بودند. در این شهر جنس ماده به سختی رویت می‌شود و اگر در صورت لزوم از خانه خارج شوند برای حفظ حجاب در گرمای تابستان هم مانتوهایی به کلفتی پالتو می‌پوشند.

اهالی آغری

در اینجا هم بسان همه شهرهای دیگر این کشور جابه‌جا پرچم ترکیه و عکس آتاتورک دیده می‌شود ولی برخلاف شهرهای قسمتهای ترک‌نشین که مردم واقعا به وی ارادت دارند در اینجا آتاتورک محبوبیت زیادی ندارد. درعوض مردم ترجیح می‌دهند که حکومتی دینی داشته باشند و البته «احمدی نژاد» هم در میانشان بسیار محبوب است طوریکه وقتی می‌فهمند ایرانی هستی مشتهایشان را در حمایت از او گره می‌کنند و نامش را به زبان می‌آورند.

آتاتورک (عکس وسط)

«آغری» شهر سردیست. در هفت ماه از سال اجاره خانه دوبرابر پنج ماه دیگرش است چون هزینه گرم کردن خانه با زغال سنگ چیزی نزدیک به اجاره خود خانه است و البته این اجاره فرقی با شهرهای بزرگی چون «کایسری» ندارد خوبیش این است که اینجا ماهانه می‌پردازیم و آنجا پول یک سال را پیش می‌گیرند! «رجب طیب اردوغان» که طی سال گذشته یکبار به اینجا سفر کرده بود مدعی شد که «آغری» یکی از سردترین نقاط کره زمین است!

رجب طیب اردوغان

من شیعه‌زاده در محل سکونت فعلیم حتی در میان ایرانیان هم جزء اقلیتهای مذهبی محسوب می‌شوم چون اغلب همسایگان و همخانه‌هایم بهاییانی هستند که محروم از حقوق شهروندی در وطن برای ادامه زندگی مجبور به ترک آن شده‌اند. طی این مدت هم افتخار همخانگی با هفت‌نفرشان را داشتم. از قهرمان اسکی حکم پس گرفته شده تا معلم اخراج شده از آموزش و پرورش.

برج کبوتر آغری

نظامیان تنها ترکهای این منطقه هستند. پلیس، پلیس امنیت، ژاندارمری و ارتش. روابط کردها و دولت مرکزی که در چند سال گذشته بهبود پیدا کرده بود در این چند ماه اخیر دوباره رو به وخامت نهاده و هر از چندگاهی صدای تیراندازیهایشان از کوه‌های اطراف به گوش می‌رسد.

Vahid Online

برخلاف «وان» و شهرهای دیگر که پناهندگان معمولا دو روز در هفته را اعلام حضور می‌کنند ما هر روز برای امضا کردن جلوی اسممان باید سری به ساختمان پلیس امنیت بزنیم. حتی در زمستان و یخبندان که کوچه‌ها صعب‌العبور می‌شوند. در عوض پلیس به اندازه آن شهرها سخت‌گیر نیست و معمولا یکی به جای چند نفر امضا می‌کند! البته تا تیغشان ببرد به بهانه‌های مختلف اخاذی هم می‌کنند. (خوشبختانه از من چون رسانه‌ای محسوب می‌شوم حساب می‌برند و سرشوخی را باز نمی‌کنند!)

کودکان دستفروش

 

کباب دونر

 

امروز یک ساله شدم. آسمان آبی اینجا طعم دود اعتیادآور تهران را ندارد ولی زندگی زیر آن جریان دارد:

بازار کردها

فروشنده مرغ خواننده کرد

سبزیجات ماهی

دستفروشان دستفروشان

کودکان کودکان

کوچه ما کوچه آنها