مرداد
۱۳۸۹
خط میکشم رو دیوار… ۳۶۵ – آغری
یک سال از فراموشنشدنیترین شب زندگیم گذشت.
شبی که روی صخرهای نجاتبخش در درهای از کوهستانهای مرز «سرو» (sero) ارومیه صبح کردم.
شبی که همه آدمهای زندگیم با خاطراتشان به سرعت از جلوی چشمان اشکی و خونیم میگذشتند.
از همکلاسیهای مهدکودکم گرفته تا «مهدی» و «عرفان» که تا لب دریاچه ارومیه بدرقهام کرده بودند.
انقدر از مرگ ترسیده بودم که از جنازه همراهم نمیترسیدم.
انقدر از مرگ گذشته بودم که نگران پیدا نشدن جنازهام بودم که اگر پیدا میشدم هم مدرکی برای شناسایی هویت همراهم نبود!
صبح فردا ولی روز دیگری بود.
نمیدانم بهخاطر من بازگشته بودند یا جنازه دوستشان ولی بعد از آن تولد دوباره دنیا رنگ دیگری پیدا کرد.
***
چند روزی را در یکی از روستاهای ترکیه از توابع شهر مرزی «یوکسکوا» بستری بودم تا توان رسیدن به دفتر سازمان ملل در شهر «وان» را پیدا کنم. «یوکسکوا» اسم رسمی آن شهر در تقسیمات کشوری است ولی خود کردها «گور» (Gawar) بهش میگفتند. «وان» اما شهری توریستی است بسیار بزرگتر در کنار دریاچهای به همین نام و پر از مسافران ایرانی.
دفتر پناهندهپذیر «وان» نزدیکترین دفتر سازمان ملل به آسیاست که در منتهیالیه شرق ترکیه قرار دارد و حدود ۴ ساعت سفر زمینی با شهر مرزی «یوکسکوا» فاصله دارد. هر سه استان همجوار ایران کردنشین هستند و ارتش ترکیه در این مناطق حضوری پررنگ دارد. همه اتومبیلها در این مسیر بارها و بارها بازرسی میشوند و مسافران اتوموبیلهای عمومی هم یکی یکی باید پیاده شوند تا اوراق شناساییشان مورد بررسی قرار گیرد و اگر کسی چون من پیش از رسیدن به دفتر سازمان ملل به پستشان میخورد فورا به مأموران ایرانی تحویل داده میشد. (رد شدن از ایستهای بازرسی این مسیر خود ماجرای دیگری دارد که با توجه به حضورم در خاک ترکیه فعلا قابل بازگو نیست.)
سازمان امنیت ترکیه بهخاطر بهم نخوردن توازن ترکیب جمعیتی شهر از چند وقت قبلش اجازه حضور ایرانیهای تحت حمایت سازمان ملل در «وان» را نمیداد بنابراین من را به شهر دیگری فرستادند.
Ağrı (به ترکی) نام شهری است که من ۳۶۵ روز اخیر را در آن گذراندهام. تلفظش چیزی شبیه «آئری» است ولی ما ایرانیها «آغری» صدایش میکنیم. از آنجا که بسیار کوچک است مدتی پس از آمدن من هم دیگر کسی را به اینجا نفرستادند و بقیه را به شهرهایی چون «نیده» و «نفشهیر» و «کایسری» (قیصریه) و «اسکیشهیر» میفرستادند که شهرهایی ترکنشین در قسمتهای مرکزی کشور ترکیه هستند و در حد تهران پیشرفته.
![]()
اوضاع در «آغری» ولی به شدت متفاوت بود. یک شهر محروم از امکانات. تعصب اسلامی شدید در کردهای سنی مذهب این منطقه چنان موج میزد که همه تصویرمان از رقص و آواز کردها را نابود کرد. مردم نماز صبحشان را در مسجد به جماعت میخوانند و شنیده بودیم پیش از ورود ما دکه مشروب فروشی شهر را به آتش کشیده بودند. در این شهر جنس ماده به سختی رویت میشود و اگر در صورت لزوم از خانه خارج شوند برای حفظ حجاب در گرمای تابستان هم مانتوهایی به کلفتی پالتو میپوشند.
در اینجا هم بسان همه شهرهای دیگر این کشور جابهجا پرچم ترکیه و عکس آتاتورک دیده میشود ولی برخلاف شهرهای قسمتهای ترکنشین که مردم واقعا به وی ارادت دارند در اینجا آتاتورک محبوبیت زیادی ندارد. درعوض مردم ترجیح میدهند که حکومتی دینی داشته باشند و البته «احمدی نژاد» هم در میانشان بسیار محبوب است طوریکه وقتی میفهمند ایرانی هستی مشتهایشان را در حمایت از او گره میکنند و نامش را به زبان میآورند.
«آغری» شهر سردیست. در هفت ماه از سال اجاره خانه دوبرابر پنج ماه دیگرش است چون هزینه گرم کردن خانه با زغال سنگ چیزی نزدیک به اجاره خود خانه است و البته این اجاره فرقی با شهرهای بزرگی چون «کایسری» ندارد خوبیش این است که اینجا ماهانه میپردازیم و آنجا پول یک سال را پیش میگیرند! «رجب طیب اردوغان» که طی سال گذشته یکبار به اینجا سفر کرده بود مدعی شد که «آغری» یکی از سردترین نقاط کره زمین است!
من شیعهزاده در محل سکونت فعلیم حتی در میان ایرانیان هم جزء اقلیتهای مذهبی محسوب میشوم چون اغلب همسایگان و همخانههایم بهاییانی هستند که محروم از حقوق شهروندی در وطن برای ادامه زندگی مجبور به ترک آن شدهاند. طی این مدت هم افتخار همخانگی با هفتنفرشان را داشتم. از قهرمان اسکی حکم پس گرفته شده تا معلم اخراج شده از آموزش و پرورش.
نظامیان تنها ترکهای این منطقه هستند. پلیس، پلیس امنیت، ژاندارمری و ارتش. روابط کردها و دولت مرکزی که در چند سال گذشته بهبود پیدا کرده بود در این چند ماه اخیر دوباره رو به وخامت نهاده و هر از چندگاهی صدای تیراندازیهایشان از کوههای اطراف به گوش میرسد.
برخلاف «وان» و شهرهای دیگر که پناهندگان معمولا دو روز در هفته را اعلام حضور میکنند ما هر روز برای امضا کردن جلوی اسممان باید سری به ساختمان پلیس امنیت بزنیم. حتی در زمستان و یخبندان که کوچهها صعبالعبور میشوند. در عوض پلیس به اندازه آن شهرها سختگیر نیست و معمولا یکی به جای چند نفر امضا میکند! البته تا تیغشان ببرد به بهانههای مختلف اخاذی هم میکنند. (خوشبختانه از من چون رسانهای محسوب میشوم حساب میبرند و سرشوخی را باز نمیکنند!)
پناهندگان در این کشور اجازه کار ندارند و حتی هر ۶ ماه یک بار باید پولی هم به عنوان حق اقامت به دولت ترکیه بپردازند. سازمانهای حقوق بشری و NGOهای ایرانی هم وجود دارند که در مراسمهای ایرانی در شهرهای مختلف جهان از هموطنان کمک مالی میگیرند و به ترکیه میفرستند. (بعضیها هم البته در شهرهای مختلف دوره میفتند و پول جمع میکنند و به اسم کمک به روزنامهنگاران خرج سایتشان میکنند!) نوشتم که بگویم طی این یک سال حسابی زیر بار قرض رفتم ولی حتی یک دلار هم کمک مالی از هیچ نهادی نگرفتم. از چند هزار دلار کمک گذشتم که دقیقا الآن اینجا بتوانم بنویسم و جایی برای حرف و حدیثی نگذارم! بعضیها هم در گودر و وبلاگستان لطف داشتهاند یا خبر دادهاند که در محافلشان پولی برای پناهندگان جمع شده که من به عنوان نماینده توزیع هم قبول مسؤلیت نکردم.
معدود گروههای سیاسی ایرانی هم در عوض مصاحبه پولی به پناهندگان میدهند و مضحک اینکه بعضیها که در واقع «مهاجر» محسوب میشوند و در ایران در حد تعقیب اخبار هم در وادی وقایع و جریانهای سیاسی کشور نبودند از سلطنتطلب تا دموکراسیخواه رنگ عوض میکنند و به عنوان دانشجوی سیاسی و زندانی طوطیوار حرفهای مشابهی را در مصاحبه با سایتهای مختلف تکرار میکنند.
***
امروز یک ساله شدم. آسمان آبی اینجا طعم دود اعتیادآور تهران را ندارد ولی زندگی زیر آن جریان دارد:
اگر نظری در این زمینه دارید٬ لطفاً آن را از طریق زیر درج کنید.
نوشتههای این وبلاگ را میتوانید از طریق خوراک آن دنبال کنید.
” که محروم از حقوق شهروندی در وطن برای ادامه زندگی مجبور به ترک آن شدهاند. طی این مدت هم افتخار همخانگی با هفتنفرشان را داشتم. از قهرمان اسکی حکم پس گرفته شده تا معلم اخراج شده از آموزش و پرورش.
”
این قسمتش خیلی اذیتم کرد !
به روح که اعتقاد داری وحید ؟؟؟؟
تو اون روحت !!!
سر صبحی شاشیدی به اعصابم .











۱۱م مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲:۵۴ ب.ظ
چه خوب تحمل کردی این همه رو.
مواظب خودت باش وحید.