خرداد
۱۳۹۰
دیگه خط نمیکشم رو دیوار
روحیه انعطافپذیرم به شدت سخت و شکننده شده.
پر از خشم و نفرتی هستم که همیشه ازش پرهیز میکردم.
به جد معتقدم که در خبررسانی باید منطقی بود و بی احساس
معتقدم مخاطب مردد عظیمی زیر سمپاشی رسانهنماهای قدرت وجود دارند که با هر رفتار دیگری جز این پس زده میشوند در دل مردمفریبان.
ولی احمقها همه کار میکنند که مجالی برای گفتگو باقی نماند چون در عرصه منطق توانی برای دفاع ندارند.
و نمیفهمند که به جایش تقاضایی را در دل مخاطب ایجاد میکنند که جز با عرضه نفرت ارضا نمیشود.
مستأصلم، سرخورده و معترف به نا امیدی
بیشتر بهخاطر شناخت بیش از پیش کفتارهای فرصتطلبی که منتظرند نوبت درندگان فعلی سربیاید.
ولی این احمقها نمیفهمند که حتی اگر منفعت خودشان را هم میخواهند «باید» دست به اصلاحات گسترده و بنیادی بزنند.
در غیر این صورت فقط دودمان خودشان نیست که بر باد میرود. کلی هزینه جبرانناپذیر است که بر کشور تحمیل میشود.
به جایش دارند نفرت روی نفرت میکارند.
استقبال از انفجار میکنند.
به جایش دلسوزترین منتقدان را پر پر میکنند تا فرصتطلبان امیدوارتر باشند.
همیشه تلاشم را کردم که هر روز ِاینترنتیم را بدون تنفر و دلخوریهای دیروز شروع کنم.
ولی فعلا توان روحی لازم را برای منطقی ادامه دادن ندارم.
تا وقتی عینک خشم و نفرت روی نگاه یک خبررسان سنگینی میکند بهتر است کاری نکند تا اینکه رویه دلخواه دشمنان جریان آزاد اطلاع رسانی را در پیش بگیرد.
***
من از ۵ سالگی همه عمرم رو خبر خوندم. کتاب نخوندم فیلم ندیدم درس نخوندم. خبر خوندم.
روزنامه خون بودم قبل از اینکه به سن مدرسه برسم.
با روزنامه رفتم مدرسه با روزنامه از دانشگاه برگشتم. فقط خبر خوندم.
میخوام بگم حتی هیچ روزنامهنگار و سردبیری نیست که به اندازه من خبر خونده باشه.
ولی هیچ خبری اینجوری داغونم نکرده بود.
نمیدونم من به فلاکت افتادم یا این خبر فرق داشت
با همه حساسیتهای بقیه تا حالا نشده بود از میزان واکنش و عدم واکنش جامعه نسبت به چیزی متعجب شده باشم.
ولی انگار دور شدم کور شدم. نمیتونم این حجم بیتفاوتی رو حداقل در سطح شبکههای اجتماعی درک کنم.
یک آدم اعتصاب غذا کرد تا بمیره!
که فریادش رو من کر بشنوم!
ولی اصلا انگار نه انگار این مردن با همه کشتنهای دیگه زمین تا آسمون فرق داشت.
برای خوشگلی و جوونی و… جنازههایی که نمیدونستند قراره پر پر بشن و به استقبال مرگ نرفته بودند این همه بقیه اشک ریختند ولی حالا من دارم تقاص پس میدم برای مرگ یک اسطوره
من اصلا از این آدم خاطره خاصی نداشتم و فراتر از اخبار روزمره نمیشناختمش.
ولی از هر خبرش که میگذرم باز تو خبر بعدی داره بیشرفیم رو تو صورتم فریاد میزنه و من دیگه روم نمیشه هر روز روی دیوار گودر خط بکشم.
اگر نظری در این زمینه دارید٬ لطفاً آن را از طریق زیر درج کنید.
نوشتههای این وبلاگ را میتوانید از طریق خوراک آن دنبال کنید.
وحید، جای دیگری هم برایت نوشته ام که نفرت لازم است… منظورم نفرت کور نیست. منظورم نفرتی است که تو را به پیش می راند. آغازگر این نفرت تو نبوده ای که بخواهی از آن شرمگین باشی. اگر نفرت نداشته باشی یک جای کار ایراد دارد.
دوباره رو دیوار خط بکش که اگر خط نکشی دیوار پر از خط هایی می شود که مرگ را به رسمیت می شناسند. خط هایی که جز نفرت نمی شناسند.. خط هایی که با دیوار تو دشمن هستند!
وحید جان، فراموش نکن که درد تو درد همه ماست. این درد همه انسانیت است که داری بر دوش میکشی، و فراموش نکن که اینهمه درد برای هیچ یک نفری ساخته نشده و هیچکدام از ما توان کشیدن تمامی آن را نداریم -خاکستر میشویم، له میشویم. اما به خاطر داشته باش که تنها نیستی و این درد را تکه تکه همه مان در کولبارهایمان گذاشته ایم و قرار گذاشته ایم تا سالهای سال با پشت خمیده و پاهای تکیده مان از کوه قاف بالا ببریم، چرا، چون راهی به جز این نیست اگر این درد را، این سیاهی را، این زهر جاری در رگهایمان را میخواهیم به فرزندانمان ندهیم، یا اگر میدهیم باری سبکتر از آنچه پدرانمان به ما داده اند بر دوششان بگذاریم. خیلی در رنج هستیم وحید جان، اما به خاطر داشته باشکه خیلی هستیم، هرچند تنها اما با همیم و این زهر هزاران ساله را آنقدر قطره قطره و جرعه جرعه باز خواهیم نوشید و رنج تلخش را آنقدر در رگهایمان خواهیم دواند تا با درد تنمان آرام آرام تصفیه اش کنیم و روزی شرابا طهورایش کنیم -اگر نه ما، بچه هایمان.













۲۲م خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲:۵۷ ب.ظ
من قبلا به اوج نفرت رسیدم. اما به نظرم مشمئز کننده اومد. نفرت آدمو کثیف می کنه. انتخاب با خودته