۳۶۵+۳۶۵ حرف و حدیث

شد دو سال

امشب دقیقا دو سال میشه که ایران نیستم.

و هفته دیگه یک سال میشه که توی آمریکا هستم.

وقتی از کشور خارج شدم ایران در صدر اخبار رسانه‌های جهان بود و مردم به کمک اینترنت غوغایی کرده بودند. من به عنوان شهروندی که از قبل سالها در ایران آنلاین بود و اولین ویدیو از اتفاقات انتخابات ایران رو هم به دنیا مخابره کرده بود (اون هم به صورت پخش زنده) سوژه مناسبی بودم برای رسانه‌های مختلف دنیا که به دنبال نقش تاریخی اینترنت در خاورمیانه می‌گشتند. از روی تجربه اینطور نگاه می‌کردم که وقتی کسی توی رسانه‌ها به‌خاطر چیز دیگری جز خودش (اینجا شرایط ایران) باد میشه بعدش ممکنه بترکه و گندش همه جا رو برداره یا هویت وجودیش به اون شرایط گره بخوره و تاریخ مصرفی تا برطرف شدن اون شرایط پیدا کنه. اینطور نگاه نمی‌کردم که مطرح شدن اسمم ممکنه بعدا چقدر به کارم بیاد و چه پشتوانه‌ای می‌تونه باشه برای انجام چه کارهای دیگری یا حداقل یک صفحه ویکی‌پدیا برات ساخته میشه که وقتی مردی اسمت بمونه.

قبول نکردم از زندگیم مستند بسازند. مصاحبه‌ها رو هم قبول نکردم. حتی اینطور که مثلا صدام باشه و تصویرم نباشه. کنفرانس و جایزه و… رو هم. «که یک وقت حرف و حدیثی پیش نیاد»! در سال کلی جایزه چند هزار دلاری بی‌ربط داده میشه که تصویر باربط‌ها رو هم حسابی خراب کرده. برای خودم در آینده اینترنت سودایی در سر داشتم که اصلا دلم نمی‌خواست مخاطبی وجود داشته باشه که اسمم رو اولین بار جز به خاطر فعالیتهای مستقیم خودم شنیده باشه و به خاطر حاشیه و تلاش بقیه برای تخریبم باهام آشنا شده باشه.

اون اوائل اقامتم در کردستان ترکیه سفارتخانه‌هایی اعلام آمادگی کرده بودند و شرایطی فراهم اومده بود که بشه سریع منتقل شد به اون کشورها. چون حجم پرونده‌هایی که سازمان ملل باید بررسی می‌کرد بسیار بالا رفته بود و اون سفارتخونه‌ها به معرفی سازمانهایی مثل گزارشگران بدون مرز بسنده می‌کردند که خیلی‌ها هم از این طریق رفتند پاریس و آلمان و بلژیک و… قبول نکردم. «که یک وقت حرف و حدیثی پیش نیاد»! صبر کردم پرونده‌ام بین صدها آدم راست و دروغی که آواره اونجا شده بودند پروسه سخت‌گیرانه سازمان ملل رو طی کنه که معلوم نبود چقدر ممکنه طول بکشه و سرانجامش چی میشه. خوشبختانه به نسبت بقیه سریع پیش رفت.

همونجور که توی ایران فقط تهران و توی تهران بزرگ فقط در محدوده‌ای استرس نداشتم و احساس می‌کردم اگر خبری باشه همینجاست و اگر اتفاقی بیفته من ازش دور نیستم که بی‌خبر بمونم بیرون ایران هم فقط نیویورک می‌تونست همچین حسی رو بده ولی نه وقتی که اخبار ایران برات مهم باشه. آمریکا بودن پتانسیل زیادی برای «حرف و حدیث» ساخته شدن داره. خصوصا که واشینگتن دی سی هم باشی. چون اینجا به نسبت بقیه جاهای دیگه بیرون ایران فعال سیاسی و حقوق بشری زیادتری وجود داره و تبعا به همون نسبت آدم خوب و آدم عوضی بیشتری هم وجود داره. منظورم از آدم عوضی در حوزه فعالیت سیاسی و اجتماعی شارلاتانهایی هستند که وانمود می‌کنند دغدغه کشورشون رو دارند ولی مسلما دلشون نمی‌خواد تغییری به وجود بیاد که مبادا بساطشون از رونق بیفته و حداکثر خواستار تغییری هستند که به نفع اونها باشه نه لزوما مردم. آدمهایی که کارکرد و هویتشون فقط با حفظ وضع موجود معنا داره. درست عین نیازی که نمونه‌های وطنی حاکم در ایران به اونها به عنوان «دشمن» دارند. فعالانی که هیچ وزن مردمی در معادلات ندارند ولی در رسانه‌های انحصاری کشور مرتب به عنوان سردمداران مخالفان تبلیغ میشن و واضحه این تبلیغات چه تأثیری ممکنه روی کار بقیه و تخریب وجهشون داشته باشه.

دل خیلی از فعالان دیگری که از وجود اونها رنج می‌برند به این گرمه که مردم مطلعند و عملکردها رو می‌بینند و تشخیص میدن کی به کیه و چی به چیه. ولی چند نفر داخل کشور هستند که از اتفاقات خارج از کشور باخبر باشند و بدونند کی از کی حمایت می‌کنه و کی نگاهش به چی چطوریه که مثلا حتی صرف ذکر کردن واژه «واشنگتن» انگیزه کافی میشه برای نوشتن همچین چیزی در مورد جشنواره دختران وبلاگنویس! این جزئیات چه حجمی در برنامه‌های زندگی مردم «ایران» داره؟ دست‌اندرکاران سیمای ولایت هم میان راجع به منفورترینشون یک مستند درست می‌کنند که برای تولید نفرت اصلا نیازی نیست چیزی به اصل فیلم خام رفتار و گفتارش اضافه کنند ولی به عنوان توضیح مستند هر اسم بی‌ربط دیگه‌ای رو هم که می‌خوان تخریب کنند روی اون تصاویر ذکر می‌کنند و مثلا کسانی که نمی‌خوان سر به تن جنگ‌طلبها باشه رو هم طوری نشون میدن که ملت فکر کنند بیرون ایران فقط همینها هستند و همشون هم عین هم فکر می‌کنند.

چرا راه دور؟ بنده به عنوان یک فعال پیگیر اخبار، جزئیات اتفاقات خارج از کشور انقدر برام مهم نبود که بدونم بیرون ایران کی حرف حسابش چیه. اسمهاشون به چشم و گوشم می‌خورد و ناخودآگاه آدمهای اینجا برام همگی سر و ته یک کرباس به نظر میومدند چه برسه به اونهایی که خارج براشون اسم کشور شده و تصور می‌کنند همه دور هم نشستند در بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا.  درست عین نگاه آدمهایی در اینجا که بیش از۳۰  ساله از جزئیات وقایع ایران خبر ندارند و از نظرشون محمد خاتمی و احمد خاتمی هیچ فرقی نمی‌کنه. میرحسین موسوی خامنه و سیدعلی خامنه‌ای یکی هستند و کروبی و جنتی کپی برابر اصل. (و از جمله قبلی من این برداشت رو می‌کنند که گفتم بعضی‌هاشون فرشته هستند و بعضی‌هاشون دیو!) ولی هستند اینجا کسانی که گرچه از نظر من نگاهی کاملا اشتباه نسبت به مردم و خواسته‌هاشون دارند ولی در شرافتشون شکی ندارم و انگیزه این همه پشتکاری که از نظر من در راه غلط ناشی از توهم خواسته‌های مردم خرج می‌کنند رو چیزی جز دغدغه و دلسوزی برای مردم و کشورم نمی‌بینم و برعکس کسانی که ممکنه کاملا همفکر به نظر برسیم ولی دغدغشون چیز دیگریه و بسته به شرایط مالی ممکنه چرخش مواضعی ۱۸۰ درجه‌ای داشته باشند. به هرحال من چون نمی‌خواستم با کسانی اشتباه  گرفته بشم و توی یک  قابلمه بریزندمون و هم بزنندمون سعی کردم روابط آفلاین خیلی محدودی داشته  باشم «که یک وقت حرف و حدیثی پیش نیاد»! البته این خیلی واضحه که وقتی میدون رو خالی می‌کنی و نمی‌ری برای تأثیرگذاری درکنفرانسها و جلسات مختلف شرکت کنی فضا رو برای اونهایی که نباید باز کردی! اگر سال ۷۶ هم خاتمی نمیومد از ظرفیتهای موجود استفاده کنه و نداشتیم بهار مطبوعات دوران اصلاحات رو من یک کیهان‌خون کور باقی می‌موندم و نداشتیم جامعه‌ای با این سطح آگاهی که ۸۸ رو رقم زد.

مشکلی که این وسط وجود داره اینه که برای کسی با تواناییهای محدود من در دنیای آفلاین خصوصا در جامعه‌ای که توش زندگی نکردم و بزرگ نشدم و بهش تسلط ندارم انتخاب زیادی برای امرار معاش وجود نداره که من بتونم باهاش آنلاین هم بمونم. طبیعیه که تقریبا همه فرصتهای شغلی برای «وحید آنلاین» پیشنهاد میشه نه وحید آفلاینی که هنوز وارد جامعه اینجا نشده. اغلب اونها هم مربوط به رسانه‌هاست. البته باید خوشحال باشم و ممنون از لطفی که در حق من دارند چون سیل مهاجرت روزنامه‌نگاران باعث شده خیلی‌هاشون کاری نداشته باشند ولی من نمی‌خوام «وحید آنلاین» از هویت یک شهروند اینترنتی که چشمش به رسانه‌هاست خارج بشه. اصلا فلسفه وجودی وحید آنلاین اینه که به عنوان مخاطب رسانه‌ها رو بررسی کنه ببینه کی داره چی میگه و کدومشون داره پاشون رو چپ میذاره. مشکل فقط این هم نیست. اگر به لطف رفقای آفلاینی که اینجا داشتم کارهایی هم برای وحیدآفلاین جور میشه مجبورم فقط پاره وقتهاش رو در این حد انجام بدم که هزینه‌هام  رو تأمین کنم. بیشتر از اون به اینترنت و دنیای خبر نمی‌رسم دیگه. اختلاف ساعت اینجا با ایران و زندگی شبانه‌روزی برعکس من باعث شده چنان از این جامعه ایزوله بشم که اگر توی ایران ۴ تا کلمه انگلیسی حرف می‌زدم اینجا همون هم یادم بره. تلاشهای قبلیم برای ساختن یک زندگی نرمال نزدیک بود کلا به آفلاین شدنم منجر بشه. نوروز امسال دو تا پست مقدمه نوشته بودم که در سومی بگم چرا دیگه نمیشه ادامه داد اما نتونستم و به جاش از کارم استعفا دادم. ولی خوب شد اون دومی رو قبل از اینکه گندشون دربیاد نوشتم. همیشه هم اینجوری نیست که آدم خوشحال بشه چه شانسی آورده که قبول نکرده. یک بار یک اسپانسری رو رد کرده بودم که می‌خواست هزینه هر ایده اینترنتی که دارم رو تقبل کنه ولی خب من چون نمی‌شناختم و توی این وضعیتی که همه پروپوزال به دست دنبال بودجه می‌گردن اون اومده بود سراغ من حسابی مشکوک شدم و نگران «که یک وقت حرف و حدیثی پیش نیاد»! مجبور شدم باز هم عذر بخوام ولی بعدا فهمیدم که چطور آدمی بوده و چقدر نگاهش به مردم و جامعه به من نزدیک بود و چقدر دغدغه مشترک داشتیم. حکایت اون بابائی که شنیده بود تو شهر پول کف زمین ریخته و یکی رو می‌خوان جمعش کنه بعد رفت شهر دسته پولی که کف ترمینال افتاده بود رو برنداشت و گفت امروز خسته‌ام از فردا جمع می‌کنم من هم یک جوری ردش کردم که دیگه پشت سرش رو هم نگاه نمی‌کنه احتمالا.

مناسبترین کارهایی که شاید اصلا برای من ساخته شده بود و آنلاین نگهم می‌داشت همکاری با یک وب‌سایت معروف بود و یک شوی تلویزیونی محبوب که باز هرکدوم شرایطی داشت که کار رو سخت می‌کرد. مثلا برای یکی باید می‌رفتم لس‌آنجلس زندگی کنم. اون برنامه تلویزیونی هم نسخه طنز و تصویری همون کاری بود که من دارم به صورت جدی و خشک خشک برای مخاطب اینترنتی انجام میدم. جوریدن خبرها و پیدا کردن تناقضات می‌تونست با هنر و تسلط اون تیم حرفه‌ای و محبوب با مخاطب میلیونی خیلی کار موفقتری هم بشه. مشکل وجهه شبکه‌ای بود که این برنامه ازش پخش می‌شد. چون ممکن بود «که یک وقت حرف و حدیثی پیش بیاد» و موقعیت اینترنتیم رو تحت تأثیر قرار بده. (البته الان گویا اون شبکه حسابی داره متحول میشه و خونه تکونی اساسی در پیش دارند.) من می‌بینم بلاگرهایی که جذب رسانه‌ها شدند چطور از چرخه تأثیرگذاری در اینترنت خارج شدند. این شاید برای خیلی‌ها مهم نباشه و خیلی هم خوشحال شده باشند از این اتفاقی که براشون افتاده و این رو یک پیشرفت برای خودشون بدونند ولی برای من که به قدرت نفوذ اینترنت فراتر از هر رسانه دیگری ایمان دارم ارزشی بیشتر از بقیه رسانه‌ها داره و خیلی مهمه که بقیه وجوه زندگیم باهاش سازگاری پیدا کنند. یعنی خونه اول و آخرم، هدف و مقصد نهاییم همون اینترنته نه اینکه وسیله‌ای باشه برای رسیدن به جای دیگه‌ای حتی اگر هنوز کسی مونده باشه که با وجود اتفاقاتی که در سالهای اخیر افتاده به اهمیت این رسانه مستقل قدرتمند و پیشرو  پی نبرده باشه. اگرنه می‌دونم که برای خیلی‌ها در «معامله چی رو از دست میدی و چی رو به دست میاری» اینترنت جایگاهی نداره که بخوان درنگ کنند چون نون و آب نمیشه و اگر هم کسی بخواد روش تأمل کنه بالاخره مجبور میشه ازش بگذره اگرنه زندگیش رو باید وقفش کنه. من هم نمی‌دونم تا کجا دووم بیارم.

چیزی که من رو تا امروز نگه داشته بازخوردیه که از فعالیتم می‌بینم. بازخوردهای مختلفی که از جانب کسانی مثبت بودنشون مهمه و از جانب کسان دیگری منفی بودنش! احساس مسؤلیتی پیدا کردم که هرروز خیلی سخت‌تر میشه ول کنم برم پی ساختن دوباره زندگیم. روزانه ده‌ها ایمیل از اشخاص حقیقی و حقوقی مختلف می‌گیرم که می‌خوان مطالبشون به اشتراک گذاشته بشه و یا حتی نشه! انقدر که من اصلا نمی‌رسم بخونمشون چه برسه به اینکه بخوام عذر بخوام و توضیح بدم که به چه دلیل نمی‌تونم. تماسهایی از سایتهای خبری مختلفی که بودجه دارند اما ترافیک و خواننده ندارند و یا سایتهای خبری داخلی که ایمیل می‌زنند که لطفا فلان چیز رو شِر نکن که برامون شَر میشه یا یک خبر جنجالی زدند و برش داشتند و می‌گن لطفا از کش گودر یا گوگل به اشتراک نگذار که برای ما دردسر درست میشه.  یا مطالب زیادی که شر شدنشون باعث معروف شدن یک وبلاگ، پایین رفتن یک سرور و یا راه اندازی یک موج یا اهمیت خبری پیدا کردن یک موضوع در جامعه شده و یا حتی تبلیغ فروشگاهی که باعث افزایش محسوس فروش محصولاتشون شده. خب این موقعیت در هر کشور دیگری اگر بود می‌شد با تبلیغات هزینه زندگی چند نفر رو تأمین کرد و من از چند سال پیش نمونه یک هافینگتون پست ایرانی رو با پولش راه می‌انداختم که خیلی بیشتر از سایتهای لینک پراکنی بازدید کننده داره. (کاری که خیلی‌ها تلاش کردند بکنند و من هم هنوز از انجامش نا امید نشدم!)

رفیقی دلخور شده بود که «یعنی الان از نظر تو ما که برای فلان رسانه کار می‌کنیم و پول می‌گیریم خیانت می‌کنیم که تو نمی‌کنی؟» مسلمه که نه! اگرنه مای مردم از کجا کسب خبر کنیم؟ مگه میشه جز معدودی حتی به کسانی که در سیمای ولایت کار می‌کنند خرده‌ای گرفت که بشه به رسانه‌های بیرون ایران گرفت؟ خیلی واضحه که اگر بیرون ایران هم تلویزیون خبری درست حسابی غیردولتی نداریم برای اینه که مخاطب فارسی زبان در ایران زندگی می‌کنه و برای تأمین هزینه باید بشه برای اون مخاطب تبلیغ کالا و خدماتی در داخل ایران رو پخش کرد که نمیشه. درست عین وضع اسفناکی که اینترنت با فیلترینگ پیدا کرده. من مشکلی با کار حرفه‌ای و کسب درآمد ندارم و هروقت که بتونم برای کاری که سالهاست خودم از روی علاقه و اعتقاد دارم به رایگان انجام می‌دم درآمدی کسب کنم درنگ نمی‌کنم به شرط اینکه مجری سیاستهای یکی دیگه نباشم و کسی نخواد به بهانه سرمایه‌گذاری تأثیری روی فعالیتم داشته باشه. در واقع بهتره مثل بقیه کارهای اینترنتی دنیا تبلیغات هزینه‌ها رو تأمین کنه. چیزی که در وب فارسی فیلتر شده نمی‌تونه بکنه. من مثل اون به اصطلاح بی‌طرفانی نیستم که چشمم رو روی باعث و بانی این وضعیت ببندم و به خودم اجازه جسارت به روزنامه‌نگاران و فعالان خارج از کشور بدم بابت اجبارشون به استفاده از امکانات موجود. باعث و بانی هر بودجه دادن و گرفتنی که بقیه دنیا خرج مبارزه با سانسور در ایران می‌کنند رو اونی می‌دونم که پاش رو گذاشته روی گلوی «جریان آزاد اطلاع رسانی». خیلی هم ممنونم از هر شخصیت حقیقی و حقوقی که با دغدغه آزادی بیان پولش رو خرج می‌کنه. ولی نگرانم که برای همه مردم این شرایط اجباری کار کردن با ابزارها و امکانات موجود واضح نباشه و «یک وقت حرف و حدیثی پیش بیاد»! برجسته کردن رفتار اون شارلاتانهایی که ذکر کردم این فضای غبارآلود رو به وجود میاره که توش معلوم نیست کی چی کاره است و انگیزه و دغدغه‌اش چیه. وقتی جایزه حقوق بشری داده میشه به کسی که اصلا سنخیتی با این موضوع نداره و کسی چیزی نمیگه، وقتی جایزه وبلاگی داده میشه به کسی که اصلا وبلاگ نداره باعث میشه خیلی‌ها هم  همچین داستانی رو باور کنند. واقعا یک عده فکر می‌کنند که من یک تیمی پشت پرده دارم که شیفتی نشستند پشت هویت «وحید آنلاین» حتی اگر باور نکرده باشند که یک آقایی به اسم «ضدانقلاب» وجود داره به این تیم حقوق میده! (الان من کدومم؟)

برای منی که تا حالا عرزشی‌ها رو هم ارزشی خطاب کردم (با اینکه مفهومی کاملا مجزا از هم دارند)، اگر لازم شد احمدی‌نژاد رو در توییتر مخفف کنم م.ا گفتم و ان نگفتم، یک ماه بعد از ماجرای امام نقی در اینترنت به محض اینکه من یکی از پستهایی که از نظرم توهین‌آمیز نبود رو شر کردم بیش از ۳۰۰ تا خبرگزاری و وب‌سایت و وبلاگ دور هم جمع شدند که داستان رو از بیخ بچسبونند به من و فتوای مشابه قتل سلمان رشدی خواستار شدند و جماعتی چنان باور کردند و رگ غیرتشون زد بالا که میل باکسم رو بستند به رگبار ایمیل تهدید مرگ که هرجای دنیا باشی ال می‌کنیم و بل می‌کنیم و… هر چی هم کامنت می‌گذارم و توضیح می‌دم که این داستان به من ربطی نداره پاک می‌کنند و بعدا بعضی‌ها که توسط کاربران مذهبی متوجه شده بودند که فریب سوءاستفاده سیاسی‌ها خوردند عذرخواهی کردند. مخاطبی که من در اینترنت هدف گرفتم و اصرار دارم شبکه‌های اجتماعی رو با همه کاربرانش هل بدم به سمتشون از جنس این مردمه و مردم‌فریبان خوب می‌دونند که اگر بهشون دسترسی پیدا کنیم  پایه‌های قدرت پوشالیشون چطور خواهد لرزید که همه تلاششون رو می‌کنند با دروغ و برچسب تخریب کنند و جلوی دسترسیمون رو بگیرند. این باعث می‌شه که دیگه من نتونم شغلی رو قبول کنم که تلاشهاشون برای تخریب اثرگذار بشه. نه که من بد بدونم دغدغه مخاطبی رو دارم و داشتم که بد می‌دونه. چیزی شبیه پروژه همجنسگرا اعلام کردنم به خاطر دفاع از حقوق همجنسگرایان! و این یک واقعیت فرهنگیه که هنوز قاطبه مردم ایران نمی‌تونند با این موضوع کنار بیان و این برچسبها هنوز کارکرد تخریبی دارند در جامعه ما. من دغدغه همچین مخاطبی رو دارم که تصورشون از خارج از کشور با سمپاشی رسانه‌های مردم‌فریب داخل کشور و غضنفرهای بیرون حسابی مخدوشه. انقدر که باعث شده بود من تا حالا این انرژی رو حتی روی یک دامین و سایت شخصی هم نگذارم و برم سراغ شبکه‌های اجتماعی که هیچ کس مطلقا هیچ انگیزه دیگری جز دغدغه اجتماعی و فرهنگی جامعه متصور نشه. الان فکر می‌کنم شاید زیادی محافظه‌کاری کردم و این نجابت باعث وقیح‌تر شدن تهمت‌زنندگان هم شده ولی معتقدم این مخاطب هدف جمعیت عظیمی از مردم کشور هستند که حالا حالاها هنوز مونده پاشون برسه به اینترنت (اگر به اسم ملی کردن قطعش نکنند) که پای اغلب اونهایی هم که رسیده هنوز دنبال عکس و پیامک و جوک و پورن و این چیزهان ولی آمارها نشون میده که جمعیت شبکه‌های اجتماعی نه خطی که تصاعدی دارن رشد می‌کنند.

اصرار دارم که آدمهای مختلف رو از وجود نگاه‌های متفاوتی که ممکنه در خانوادشون، محیط زندگیشون و یا رسانه در دسترسشون نمودی نداره باخبر کنم و نظرات مختلف رو به چشمشون برسونم و خودم از اظهار نظرهای کاربران مختلف با تخصصهای مختلف از جامعه شناسی گرفته تا پزشکی چیز میاد می‌گیرم و برخلاف اونهایی که فضای کامنتها رو تند می‌کنند خیلی برای اونهایی که به زبان همه‌فهم مسائل رو تشریح می‌کنند ارزش قائلم و جابه‌جا ازشون قدردانی می‌کنم. مشکل اینجاست که این کارها نون و آب نمیشه و اونهایی که یادشون میره ما چقدر آدم داریم که به خاطر آزادیخواهی جان دادند و به خاطرش سالها انفرادی رفتند یا همین الان در زندان هستند نمی‌تونند تصور کنند یکی دیگه فقط داره کاری که بهش علاقه داره رو به رایگان انجام میده و به خاطرش حتی در مقطعی، ساعت خوابش رو هم در طول روز پخش می‌کرده که آفلاین بودنش به چشم نیاد. برای کشوری به عظمت ایران آنلاین زندگی کردن یک نفر اصلا عجیب نیست.

یادشون میره که ما آدم «داریم» که به خاطراینکه همین مردم فریاد آزادیخواهیش رو بشنوند انقدر نخورد تا مرد.

امشب از مرز «حرف و حدیث» می‌گذرم و بعدش «هر» جور که بتونم آنلاین می‌کنم!

جنگ، ملیت در قضاوت

مهمان این هفته برنامه به عبارت دیگر شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی «علی السکافی» یک عراقی بود که در شهر نجف عراق در خانواده ای شیعه و مخالف صدام حسین متولد شده است. در ۱۳سالگی به همراه خانواده اش به ایران تبعید شده و در ایران به سپاهی متشکل از عراقی‌های مخالف صدام حسین پیوسته و در جنگ هشت ساله ایران و عراق، دوش به دوش ارتش ایران، علیه هموطنان و کشورش جنگیده است.

علی السکافی و عنایت فانی در برنامه به عبارت دیگر

این قسمت از مصاحبه عنایت فانی با وی را بخوانید (تأکیدها از من):

شما وقتی که وارد جنگ علیه کشور خود شدید و عملا در جنگ با سربازانی بودید که می‌توانستند خویشاوند شما باشند و یا به هر حال هموطن شما بودند، آیا شما هیچ وقت فکر کردید که دارید به کشور خود خیانت می کنید؟

این موضوع چند نکته دارد. اول اینکه سربازانی که ما با آنها می‌جنگیدیم، همان کسانی بودند که ما را بیرون کرده بودند. در سال ۱۹۸۰ اموال پدرم که پیمانکار بود، مصادر شد؛ حدود ۸ میلیون دلار در آن زمان. من در ۱۳ سالگی به ایران آمدم، به کشوری که نه زبانش را می‌دانستم، نه مردمش را می‌شناختم، فقط ما در مدرسه خوانده بودیم که ایران یک کشور همسایه است و ما هیچ چیز در باره اش نمی‌دانستیم. این یک نکته.

ولی آن سیاست، یک سیاست دولتی بود و ربطی به آن سربازان نداشت. اینها نهایتا عاملی بودند و حکم را اجرا کرده بودند و شما را سوار کامیون کرده تا مرز برده بودند.

ما هم وقتی می‌جنگیدیم، هدف سیاسی داشتیم، یعنی من با آن سربازی که روبه رویم بود، دشمنی نداشتم. ولی جنگ، جنگ است. ما یک هدف اساسی داشتیم: برداشتن حکومتی که به مردم ما ظلم می کرد و علیه مردم ما کار می کرد و آوردن یک حکومت دموکراتیک.

آقای السکافی! هیچ وقت وجدانتان ناراحت نشد از اینکه دارید علیه کشور و مردم خود می‌جنگید؟

نه. من علیه مردم خودم نجنگیدم. چرا وجدانم ناراحت بشود؟ من علیه حکومت عراق می جنگیدم.

***

پاسخها قانع کننده هستند؟ دلایل به نظرتان منطقی است یا غیرمنطقی؟

صحبت‌های بالا را از زبان یکی از اعضای مجاهدین خلق بخوانید وقتی دوشادوش سربازان عراق با ایران می‌جنگید.

از قول یک سرباز ایرانی مثلا ارتش آزادی‌بخش سازمان ملل بخوانید که در جنگی فرضی به قصد آزاد کردن مردم کشورش از شر یک حکومت دیکتاتوری شرکت می‌کند.

خوشایندیش فرقی کرد؟ چرا؟

نیویورک خبر خوب هم داشت: تعهد داوطلبانه ایران به عدم استفاده از کودکان در جنگ

کودک جنگ

خشم مردم در واکنش به دروغهایی که «محمود احمدی‌نژاد» با عنوان رئیس‌جمهور ایران به دنیا گفت (دروغهایی هر روز بزرگتر از دیروز) باعث شد یک خبر خوب در این میان دیده نشود.

***

دیروز در گوگل‌ریدر به متن زیر برخوردم:

در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،گناهان یک روز او این ها بود:

سجده نماز ظهر طولانی نبود
زیاد خندیدم
هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد

راوی در سطر آخر اضافه کرده بود که:

دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم

ولی چیزی که در ذهن من گذشت بسیار متفاوت از فکر نویسنده بود.

احساس گناه از طولانی نبودن سجده

احساس گناه از خندیدن؟

احساس گناه از اعتماد به نفسی که بزرگترها به هر بهانه‌ای به کودکانشان می‌دهند؟

من نه در کشورم نه در دنیا کسی را نمی‌شناسم که از خندیدن احساس گناه بکند (همچین خدایی هم هست؟) من کسی را نمی‌شناسم از اینکه هنر خاصی دارد یا فوتبالیست خوبی است به جای اعتماد به نفس احساس گناه بکند و اتفاقا گمان می‌کنم شخصی با این احساسات به طور جدی نیازمند معاینه روانی است. حتی کسی که اینها را به حساب بزرگی گذاشته می‌گوید که خودش اینطور نیست. چرا نیستیم؟ آب و هوا آن موقع فرق داشت یا نیاز روز شیوع همچین اعتقاداتی را می‌طلبید؟

«کودکانی با تفکرات بالا به جنگ رفتند و جان دادند» ولی هیچ کودکی در هیچ کجای دنیا با عقیده که متولد نمی‌شود و تا وقتی بزرگ نشده بارها و بارها نگاهش به زندگی عوض می‌شود پس «تفکراتی کودکانی را که هنوز به سن تشخیص نرسیده بودند با تهییج به جنگ برده و جانشان را گرفته است.»

کشورمان را مدیون بزرگترهایی هستیم که آگاهانه به جنگ رفتند. چه از روی ملی گرایی و میهن پرستی بود چه به‌خاطر وعده رود عسلی و حوری بهشتی و جهاد در راه خدا (علیه کسانی که در این زمانه برادران اسلامی خوانده می‌شوند) انتخابی آگاهانه توسط انسانهایی بالغ بود ولی باید خوشحال باشیم از اینکه تهییج کودکان هم منجر به کاری می‌شده که برای تشخیص بودنش احترام قائلیم؟

در برخورد حقوقی با انسان که نباید ملیت داشت چه رسد به اینکه آن انسان هنوز کودک باشد. چه نفع جناحی در میان باشد چه نفع ملی. این کودک همانقدر کودک بود که اگر در جبهه مقابل می‌بود. کودکی را که به نفع صدام متجاوز می‌جنگید مثل بزرگترش می‌بینید؟ چرایی تأکید روی کودکانی که در حملات اسرائیل به فلسطین کشته می‌شوند را که درک می‌کنید با اینکه بزگترهایشان را هم محق می‌دانند؟

این قضیه حتی هیچ ربطی به اینکه جنگ تا کجا دفاع از میهن بود و از کی تبدیل به هوس تصاحب کربُ‌بلا و راه رسیدن به قدس شد هم ندارد.

کنوانسیون حقوق کودک

خوشبختانه چند آیتم بعدتر به این خبر خوب در گوگل ریدر رسیدم:

در سی‌امین سالگرد آغاز جنگ ایران و عراق منوچهر متکی وزیر امور خارجه ایران روز پنج‌شنبه اول مهر، در یک مراسم رسمی در نیویورک، پروتکل الحاقی کنوانسیون حقوق کودک درباره ممنوعیت شرکت کودکان در درگیری‌های مسلحانه را امضا کرد. این به معنی پیوستن ایران به این پروتکل الحاقی است.

صرف نظر اینکه چند دانش‌آموز داخل زندانهای سیاسی دهه ۶۰ بزرگ شدند یا هرگز بیرون نیامدند طبق آمار رسمی فقط در جنگ هشت ساله میان ایران و عراق (چه آن قسمتش که تحمیلی بود و چه آن قسمتش که آروزی تاریخی گسترش جغرافیای تحت سیطره حکومت شیعیان بود که امروزه با ادبیات مدیریت جهانی و ولی امری دنیا نمود دارد) بیش از ۵۵۰ هزار دانش‌آموز زیر ۱۸ سال به جبهه‌های جنگ اعزام شدند. از میان آنان ۳۶ هزار نفر کشته و مفقود،  ۲۸۵۳ نفر معلول و ۲۴۳۳ نفر نیز به اسارت نیروهای عراقی درآمدند.

با اینحال منوچهر متکی در مراسم امضای این معاهده گفت:

«حمایت از کودک به ویژه در شرایط جنگی یکی از سیاست‌های اصلی جمهوری اسلامی ایران است.»

و من امیدوار هستم که لااقل از این به بعد باشد و این یک وعده خاص دیگر دروغی تبلیغاتی و امضایی تشریفاتی نباشد و مثل قوانین منع اعدام این کنوانسیون آن را دور نزنند که کودک را تا ۱۸ سالگی در بند نگاه می‌دارند و سپس اعدام می‌کنند. (کلاه شرعی از جنس روزه‌خواری عمدی به شرطی که از شهر بیرون بروی و برگردی!) و ناشی از اعتقاد واقعی به این اصل باشد که استفاده از کودکان در هر جنگی جنایت است چه بزرگترها حق علیه باطل بدانندش چه ندانندش. (این عکس و داستان وحشتناکش را بخوانید.)

جا دارد یک بار دیگر آن نظری که قبلا از قول یکی از کاربران همین گوگل ریدر نقل کرده بودم را یادآوری کنم:

من فکر می کنم که وقتی به آدم ۱۳ ساله اجازه نمی دهیم که از حساب بانکیش یک عدد هزار تومانی برداشت کند با این توجیه که عقلش نمی رسد، لابد نباید به او اجازه بدهیم که به سلاحهای مرگبار هم دست پیدا کند چون عقلش نمی رسد.
من فکر می کنم که فرمانده‌ای که به حسین فهمیده سلاح و نارنجک داده است، یک جنایتکار جنگی است.
این کودکان جایشان در کوچه ها بود در حال فوتبال گل کوچک و فکر می‌کنم که کسی که او را به جبهه فرستاده است باید مجازات بشود.

کاش اگر راست نیست شرایط برملا شدن دروغش هم فراهم نشود!