استودیوی مجهز بی‌بی‌سی نبود آقای بازجو! وحید آنلاین بود، شهروند کنجکاو وب ۲

aminzadehروز گذشته از طرف آقای «محسن امین زاده» معاون  وزیر امور خارجه دولت آقای خاتمی و رییس ستاد اصلاح طلبان میرحسین موسوی (ستاد قیطریه)، زندانی حال حاضر بند ۳۵۰ اوین، نامه‌ای منتشر شد در واکنش به ادعاهای فرمانده کل نیروی انتظامی در برنامه «دیروز، امروز، فردا»  شامگاه پنج شنبه ۲۸ بهمن ماه در شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی

بند پنج این نامه مستیقما به من مربوط است و احساس می‌کنم در برابر جفایی که بر این عزیزان در زندان می‌شود مسؤلیتی دارم:

۵- بیست و پنج روز پس از دستگیری اینجانب، یعنی هفته سوم تیرماه ۸۸، برای اولین بار بازجویان مطرح کردند که پلیس مدعی فعالیت شبکه بی بی سی در ستاد قیطریه است و این موضوع منشاء بازجویی های مفصلی شد. اینجانب ضمن رد ادعا توضیح دادم که تا چه حد این ادعا واهی است زیرا اعضای ستاد حتی از مصاحبه با شبکه فارسی زبان بی. بی. سی نیز خودداری می کردند. همچنین تأکید کردم که به احتمال زیاد عاملان حمله بحران ساز و مسئله آفرین به ستاد، مورد مؤاخذه قرار گرفته و برای فرار از مسئولیت این قصه دروغین را جعل کرده اند. در بازجویی ها ادعای پخش فیلمی از داخل ستاد قیطریه از شبکه بی. بی. سی هم مطرح شد که در پاسخ توضیح دادم که قطعاً این ادعا نیز دروغ است و تنها فیلم داخل ستاد قیطریه توسط افراد ستاد روی سایت ستاد منتشر شده است. اگر فیلمی در خبرها از حمله به ستاد پخش شده حتماً توسط مردم یا خبرنگاران از خیابان جلوی آن گرفته شده است.

 

نیروی لباس شخصی مهاجمین لباس شخصی به ستاد قیطریه در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

واقعیت این است که در پی ناکام ماندن مهاجمان مسلح به ستاد قیطریه به‌خاطر پخش زنده ویدیویی واقعه در دنیا و حضور چشمگیر مردمی که سریع خود را به ستاد رساندند داستانی برای توجیه این حرکت شرم‌آور سرهم شد مبنی بر وجود استودیوی تلویزیونی بی‌بی‌سی در ستاد و رابطه ستاد با دشمنان خارجی! طبق گفته‌های آقای امین زاده استودیوی تلویزیونی اینترنتی موج در طبقه پنجم آن ساختمان دارای مجوز بوده و طبق قوانین جمهوری اسلامی مرتکب هیچ خلافی نشده برای همین سناریونویسان بند کرده‌اند به اقدام خودسرانه من شهروند تا قصه‌شان را استوار کنند.

***

هنوز حرف از انقلاب توییتری و فیس‌بوکی و یوتیوبی دنیا را برنداشته بود و تحلیگران سیاسی سرمقاله‌های اغراق‌آمیز رسانه‌ها را با این واژه‌ها بمباران نکرده بودند. چندین ماه قبل از انتخابات ۸۸ نوشته بودم که «این عرصه زمین بازی ماست» و از قدرت این رسانه‌های نوظهور در خاورمیانه‌ای که رسانه‌هایش در انحصار دیکتاتورهایش است خبر داده بودم ولی وقتی دو روز پیش از انتخابات این را در مورد نقش شبکه‌های اجتماعی می‌نوشتم و از شباهت اوضاع کشور به انقلاب ۵۷ می‌گفتم روحم هم خبر نداشت که مردم کشورم شاهد چه روزهایی خواهند بود و شبکه‌های اجتماعی چه نقشی را در خاورمیانه ایفا خواهند کرد.

قبل از انتخابات به عنوان شهروندی که برای هیچ رسانه‌ای کار نمی‌کرد (چه افتخاری و چه قراردادی) گزارشهای مختلفی از وقایع مربوط به انتخابات روی اینترنت فرستادم که بقیه رسانه‌ها از آن استفاده می‌کردند. بعضی‌هایشان هم مثل این یا آن ویدیویی بودند ولی آن ویدیوی خاص که اتفاقا پخش زنده هم بود در واقع اولین گزارش ویدیویی مردمی از اتفاقات انتخابات ۸۸ بود که نه قبل از آن بود و نه حتی بعد از آن! در خود همان روز و لحظه آغاز کودتا بود که با حمله مسلحانه به ستاد قیطریه کلید خورد. حتی در اتفاقات اخیر خاورمیانه که نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی در آن را بسیار پررنگ می‌بینند ندیدم که تجربه پخش زنده ویدیویی روی اینترنت داشته باشند. اینها یعنی از دستگاه قضای جمهوری اسلامی که به متهم می‌گوید در خانه‌ات وبلاگ پیدا کردیم نباید انتظار اطلاع از همچین تواناییهایی در اینترنت داشت ولی بی‌شرفی امثال «حسینیان» اگر پوشش بی‌سوادیشان است دلیل بر جاسوسی من نیست که اگر جاسوسی کردم هم برای مردم کشور خودم خبر بردم!

TwitterIran

همان شب حادثه که دوباره به ستاد برگشتم متوجه شدم از رسانه‌های مختلف خارجی تماس گرفتند برای مصاحبه ولی قبول نکردم. آنطور که آقای امین‌زاده می‌گوید هیچکس دیگری هم همچین کاری نکرد. کسی حتی اسم مرا هم نمی‌دانست که اگر بعدا ادعا می‌شد این آدم جاسوس بود که به ستادتان راهش دادید بتواند از من دفاع کند! برای همین وقتی روزنامه جوان سپاه این را در مورد حادثه آن روز نوشت احساس کردم اگر در ایران بمانم پرونده‌های بی‌مجرم و سرگردان زیادی هست که انتظار متهم حاضر و آماده‌ای با پتانسیل هویتی مرا می‌کشد که همه برنامه‌های دیگرشان را هم توجیه کنند:

«نکته قابل توجه در این زمینه آن است که پس از شناسایی این کمیته و هنگام ضربه به آن توسط نیروهای امنیتی، ‌شبکه بی‌بی‌سی به‌طور مستقیم صحنه ورود مأموران به این مرکز را پوشش داده بود. همچنین نحوه ارتباط شبکه سازماندهی شده به‌گونه‌ای بود که پس از وارد عمل شدن گروه ضربت در عرض سه دقیقه حدود ۲۰۰۰ تن از اراذل و اوباش در اطراف ساختمان مزبور گرد آمده بودند.»

وقتی از ایران خارج شدم هم جنبش سبز ایران چنان در صدر اخبار رسانه‌های جهان قرار داشت که انواع و اقسام شبکه‌ها درخواست مصاحبه داشتند ولی اصرار داشتم از هویت اینترنتیم خارج نشوم و حتی با رسانه‌های بین‌المللی هم که همکاریهایی پیدا کردم هیچ وقت در مورد خودم و آن روز و آن فیلم هیچ صحبتی نکردم. خیلی مواقع دلایلی هم باعث می‌شود که احساس کنم اشتباه کردم. (خصوصا وقتی که زندگی سخت می‌شود و اوضاع شارلاتانهایی را می‌بینم که چگونه از فرودگاه‌ها عازم استودیوهای هویت‌سازی می‌شوند یا حتی وقتی که ثبت شدن فعالان اینترنتی کشورهای خاورمیانه را در تاریخ کشورشان می‌بینم) ولی هرگز تصور نمی‌کردم برای اینکه بازجویان جمهوری اسلامی بدانند برای پخش زنده ویدیویی در این زمانه نیاز به استودیوی مجهز بی‌بی‌سی نیست از کسی در اندازه‌های آقای امین‌زاده هم بازجویی کنند! این را دیگر حتی سربازان «جنگ نرم»ی که در حال حیف و میل کردن پول ملت در وبلاگهای مردم‌فریبشان هستند هم می‌دانند. خرج امتحانش نصب یک اپلیکیشن ساده تلفن همراه است.

با اینکه روزهای قبل به ستاد مراجعه کرده بودم با هویت یک شهروند معمول نتوانسته بودم وارد استودیوی تلویزیونی موج در طبقه پنجم بشوم و پشت این در گیر کردم. (البته بعدا تلافیش را با جایگیری مناسب در اتاقی دیگر و انتظار زیاد درآوردم!) برای همین از نظر حقوقی توانایی شهادت دادن در مورد آنچه که پشت آن در قرار داشت را ندارم ولی از خودم خبر دارم که من فقط یک شهروند آنلاین بودم و یک گزارش آنلاین پخش کردم روی یک سایت آنلاین. تا به‌حال هم افتخار همکاری با هیچ رسانه فارسی زبانی را نداشتم. اگر آن روز بی‌بی‌سی و شبکه‌های دیگری از آن پخش زنده استفاده کردند دستشان درد نکند که وظیفه اطلاع‌رسانیشان را انجام داده‌اند ولی برای برداشتن فیلم از روی اینترنت نیازی به همکاری من نبوده که ارتباطی داشته باشیم!

اگر آن تصاویر آبروی نظام را برد بروید یقه کودتاچیانی را بگیرید که روز انتخابات به ستاد رقیب تأیید شده جمهوری اسلامی حمله مسلحانه می‌کنند. اگر هم چشمانی که ناظر این حادثه بودند مجرم هستند محاکمه غیابی کنید و حکم «مشخص» صادر کنید. «وحید آنلاین» نیستم اگر برای اجرایش برنگردم! جرمی اگر هست در محتوای آن فیلم است ولی مسؤلیت انتشارش با کس دیگری جز من نیست. اگر انتشارش در دیکتاتوری اسلامی ایران جرم بود و اگر جرم من فقط آن کار بود برای اجرای هر حکم زندان مشخصی که به‌خاطرش صادر شود حاضر به بازگشت هستم ولی مسلما نه برای شکنجه یا حکم اعدام به اتهام جاسوسی!

اگر کسی شک دارد مطمئن باشد که خودم هم داشتم. برطرف شد وقتی دیدم اوضاعم انقدر فرقی پیدا نخواهد کرد که ننگ فراری بودن به افتخار زندانی شدن در جمهوری اسلامی بیارزد.

خط می‌کشم رو دیوار… ۳۶۵ – آغری

یک سال از فراموش‌نشدنی‌ترین شب زندگیم گذشت.

شبی که روی صخره‌‌ای نجات‌بخش در دره‌ای از کوهستانهای مرز «سرو» (sero) ارومیه صبح کردم.

شبی که همه آدمهای زندگیم با خاطراتشان به سرعت از جلوی چشمان اشکی و خونیم می‌گذشتند.

از همکلاسیهای مهدکودکم گرفته تا «مهدی» و «عرفان» که تا لب دریاچه ارومیه بدرقه‌ام کرده بودند.

انقدر از مرگ ترسیده بودم که از جنازه همراهم نمی‌ترسیدم.

انقدر از مرگ گذشته بودم که نگران پیدا نشدن جنازه‌ام بودم که اگر پیدا می‌شدم هم مدرکی برای شناسایی هویت همراهم نبود!

صبح فردا ولی روز دیگری بود.

نمی‌دانم به‌خاطر من بازگشته بودند یا جنازه دوستشان ولی بعد از آن تولد دوباره دنیا رنگ دیگری پیدا کرد.

مسجد اصلی شهر آغری

***

چند روزی را در یکی از روستاهای ترکیه از توابع شهر مرزی «یوکسکوا» بستری بودم تا توان رسیدن به دفتر سازمان ملل در شهر «وان» را پیدا کنم. «یوکسکوا» اسم رسمی آن شهر در تقسیمات کشوری است ولی خود کردها «گور» (Gawar) بهش می‌گفتند. «وان» اما شهری توریستی است بسیار بزرگ‌تر در کنار دریاچه‌ای به همین نام و پر از مسافران ایرانی.

دفتر سازمان ملل در شهر وان - عکس از اینترنت

دفتر پناهنده‌پذیر «وان» نزدیک‌ترین دفتر سازمان ملل به آسیاست که در منتهی‌الیه شرق ترکیه قرار دارد و حدود ۴ ساعت سفر زمینی با شهر مرزی «یوکسکوا» فاصله دارد. هر سه استان همجوار ایران کردنشین هستند و ارتش ترکیه در این مناطق حضوری پررنگ دارد. همه اتومبیلها در این مسیر بارها و بارها بازرسی می‌شوند و مسافران اتوموبیلهای عمومی هم یکی یکی باید پیاده شوند تا اوراق شناساییشان مورد بررسی قرار گیرد و اگر کسی چون من پیش از رسیدن به دفتر سازمان ملل به پستشان می‌خورد فورا به مأموران ایرانی تحویل داده می‌شد. (رد شدن از ایست‌های بازرسی این مسیر خود ماجرای دیگری دارد که با توجه به حضورم در خاک ترکیه فعلا قابل بازگو نیست.)

سازمان امنیت ترکیه به‌خاطر بهم نخوردن توازن ترکیب جمعیتی شهر از چند وقت قبلش اجازه حضور ایرانیهای تحت حمایت سازمان ملل در «وان» را نمی‌داد بنابراین من را به شهر دیگری فرستادند.

موقعیت استان آغری در مرز ترکیه و ایران

Ağrı (به ترکی) نام شهری است که من ۳۶۵ روز اخیر را در آن گذرانده‌ام. تلفظش چیزی شبیه «آئری» است ولی ما ایرانیها «آغری» صدایش می‌کنیم. از آنجا که بسیار کوچک است مدتی پس از آمدن من هم دیگر کسی را به اینجا نفرستادند و بقیه را به شهرهایی چون «نیده» و «نفشهیر» و «کایسری» (قیصریه) و «اسکیشهیر» می‌فرستادند که شهرهایی ترک‌نشین در قسمتهای مرکزی کشور ترکیه هستند و در حد تهران پیشرفته.

زن و شوهر از اهالی آغری

اوضاع در «آغری» ولی به شدت متفاوت بود. یک شهر محروم از امکانات. تعصب اسلامی شدید در کردهای سنی مذهب این منطقه چنان موج می‌زد که همه تصویرمان از رقص و آواز کردها را نابود کرد. مردم نماز صبحشان را در مسجد به جماعت می‌خوانند و شنیده بودیم پیش از ورود ما دکه مشروب فروشی شهر را به آتش کشیده بودند. در این شهر جنس ماده به سختی رویت می‌شود و اگر در صورت لزوم از خانه خارج شوند برای حفظ حجاب در گرمای تابستان هم مانتوهایی به کلفتی پالتو می‌پوشند.

اهالی آغری

در اینجا هم بسان همه شهرهای دیگر این کشور جابه‌جا پرچم ترکیه و عکس آتاتورک دیده می‌شود ولی برخلاف شهرهای قسمتهای ترک‌نشین که مردم واقعا به وی ارادت دارند در اینجا آتاتورک محبوبیت زیادی ندارد. درعوض مردم ترجیح می‌دهند که حکومتی دینی داشته باشند و البته «احمدی نژاد» هم در میانشان بسیار محبوب است طوریکه وقتی می‌فهمند ایرانی هستی مشتهایشان را در حمایت از او گره می‌کنند و نامش را به زبان می‌آورند.

آتاتورک (عکس وسط)

«آغری» شهر سردیست. در هفت ماه از سال اجاره خانه دوبرابر پنج ماه دیگرش است چون هزینه گرم کردن خانه با زغال سنگ چیزی نزدیک به اجاره خود خانه است و البته این اجاره فرقی با شهرهای بزرگی چون «کایسری» ندارد خوبیش این است که اینجا ماهانه می‌پردازیم و آنجا پول یک سال را پیش می‌گیرند! «رجب طیب اردوغان» که طی سال گذشته یکبار به اینجا سفر کرده بود مدعی شد که «آغری» یکی از سردترین نقاط کره زمین است!

رجب طیب اردوغان

من شیعه‌زاده در محل سکونت فعلیم حتی در میان ایرانیان هم جزء اقلیتهای مذهبی محسوب می‌شوم چون اغلب همسایگان و همخانه‌هایم بهاییانی هستند که محروم از حقوق شهروندی در وطن برای ادامه زندگی مجبور به ترک آن شده‌اند. طی این مدت هم افتخار همخانگی با هفت‌نفرشان را داشتم. از قهرمان اسکی حکم پس گرفته شده تا معلم اخراج شده از آموزش و پرورش.

برج کبوتر آغری

نظامیان تنها ترکهای این منطقه هستند. پلیس، پلیس امنیت، ژاندارمری و ارتش. روابط کردها و دولت مرکزی که در چند سال گذشته بهبود پیدا کرده بود در این چند ماه اخیر دوباره رو به وخامت نهاده و هر از چندگاهی صدای تیراندازیهایشان از کوه‌های اطراف به گوش می‌رسد.

Vahid Online

برخلاف «وان» و شهرهای دیگر که پناهندگان معمولا دو روز در هفته را اعلام حضور می‌کنند ما هر روز برای امضا کردن جلوی اسممان باید سری به ساختمان پلیس امنیت بزنیم. حتی در زمستان و یخبندان که کوچه‌ها صعب‌العبور می‌شوند. در عوض پلیس به اندازه آن شهرها سخت‌گیر نیست و معمولا یکی به جای چند نفر امضا می‌کند! البته تا تیغشان ببرد به بهانه‌های مختلف اخاذی هم می‌کنند. (خوشبختانه از من چون رسانه‌ای محسوب می‌شوم حساب می‌برند و سرشوخی را باز نمی‌کنند!)

کودکان دستفروش

 

کباب دونر

 

امروز یک ساله شدم. آسمان آبی اینجا طعم دود اعتیادآور تهران را ندارد ولی زندگی زیر آن جریان دارد:

بازار کردها

فروشنده مرغ خواننده کرد

سبزیجات ماهی

دستفروشان دستفروشان

کودکان کودکان

کوچه ما کوچه آنها

دیدار جاسوسان انگلیس در کردستان ترکیه!

ظهر پنجشنبه گذشته (۱۰ تیر) مثل ظهر روزهای دیگر با هم‌خانه قصد پلیس امنیت را کردیم برای امضای دفتر روزانه! جلوی دوچرخه‌سازی نزدیک خانه اهالی محل را دیدیم که معرکه‌ای گرفته بودند. همراه همراهم جلو رفتیم و دوچرخه سواری «خارجی» دیدیم با دست و صورتی زخمی و سر و وضعی خاکی! مردم دورش را گرفته بودند و او تلاش می‌کرد به نوعی منظورش را به آنها بفهماند.

Dean Haddock

Dean Haddock اهل لیدز بود و از انگلستان در غرب اروپا رکاب زده بود تا اینجا در کردستان در منتهی‌الیه شرق ترکیه و قصد داشت بعداز عبور از ایران افعانستان را از شمال دور بزند و از طریق آسیای میانه خود را به جنوب شرقی آن برساند. چندین کیلومتر قبل از اینکه به ما برسد راننده کامیونی با شیطنت او را از خیابان به شانه راه پرتاب کرده بود و این بلا را سرش آورده بود. با اتوبوس خودش را به اینجا رسانده بود که دوچرخه‌اش را تعمیر کند تا وقتی همراهانش رکاب‌زنان می‌رسند برای ادامه سفر آماده باشد.

مسیر سفر روی نقشه

اینها را به انگلیسی می‌گفت. من برای همراهم به فارسی می‌گفتم و او برای کردها به ترکی! صبر کردیم تعمیر دوچرخه‌اش تمام شد و خواست جایی را نشانش دهیم که کمی غذا بخورد و در این فرصت رفتیم امضای حاضر غایبیمان را در اداره پلیس امنیت زدیم و برگشتیم.

دوچرخه

آدم بسیار شاد و جذابی بود و خوشحال از اینکه ما را در این کردستان پیدا کرده. حضورش برای ما هم تنوعی بود که در این یک‌سال نداشتیم. با دوچرخه آوردیمش داخل خانه. حمام که نداشتیم، آب سردی به تن و بدنش زد و  لباسش را عوض کرد و شد بدلی از دیوید بکهام!

Dean Haddock

حدود ساعت پنج بعد از ظهر Christine و Peter Helliwell زوج جوان همراهش هم رسیدند.  همخانه که به دنبالش رفته بود می‌گفت نصف شهر هلو هلو گویان تا در خانه تعقیبش می‌کردند. اینجای خاص کردستان نه شبیه ترکیه هست نه اهالیش شباهتی با بقیه کردها دارند. معروف است که پشه ماده هم در این منطقه پرواز نمی‌کند و معدود خانمهایی هم که برای ضرورت از خانه خارج می‌شوند در تابستان حتی پالتو به تن دارند. از رقص و آواز معروف کردها هم خبری نیست. در عوض صبحها با اذان بیدار می‌شوند و نماز صبح را به جماعت در مسجد می‌خوانند. با ناپدید شدن خورشید هم می‌خوابند. حضور خود Dean معرکه‌ای ساخته بود چه رسد به دختری بلوند با شلوارک دوچرخه سواری! آنها هم دست و رویی شستند و لباسهایشان را عوض کردند و نشستیم به حرف زدن. (همان روزی که من کمتر آنلاین بودم!)

Christine and Peter Helliwell

Dean به واسطه شغل تکنیکی که در یک کمپانی ماهواره‌ای داشت (Broadcast Operations Manager) اسم بعضی از رسانه‌های فارسی‌زبان را شنیده بود. Christine و Peter اهل اسکاتلند بودند و Peter برای این سفر یک سال از بانکی که در آن کار می‌کرد مرخصی گرفته بود. جالب اینکه این سه نفر اعضای یک تیم نبودند و حتی مقصد Christine و Peter از Dean دورتر بود و قصد داشتند تا سیدنی در استرالیا خشکی‌های  ۱۷ هزار کیلومتر راه را رکاب بزنند. تا اینجای کار که تقریبا ۵۰۰۰ کیلومتر گذشته بود دوچرخه سواران دیگری را هم مانند Dean در طول مسیر ملاقات کرده بودند. می‌گفتند بسته به توقفشان در شهرهای مختلف از هم جلو یا عقب میفتند.

کیلومترشمار

این دو برخلاف Dean که فقط صفحه فیس‌بوکش را با blackberry آپدیت می‌کند وبلاگی هم روی وردپرس دات کام دارند و هر از چند گاهی پستهای طولانی می‌نویسند و گزارش چند روز را یکجا به تعقیب کنندگانشان می‌دهند ولی اطلاعات زیادی در مورد ابزارهای وب دویی که بسیار به کارشان می‌آمد نداشتند. Google Latitude یکی از ابزارهای جالبی بود که روی موبایل Dean تنظیم کردم. جالب اینکه هزینه این موبایل بین‌المللی را کارفرمایانش با استقبال از این سفر متقبل شده‌اند با اینکه او برای این سفر کارش را ترک کرده بود! Christine و Peter ولی برای چند مؤسسه خیریه تبلیغ هم می‌کنند.

Christine and Peter Helliwell

در این مسیر طولانی که از کشورهای بسیاری عبور می‌کند ایران از جهات زیادی منحصر به فرد است. آنها مجبور بودند پول نقد زیادی از آخرین بانک ترکیه در مسیرشان بگیرند و حمل کنند چون در ایران به حسابهای بانکیشان دسترسی ندارند. peter از خوانندگان وبلاگش خداحافظی کرد چون گمان می‌کرد به علت فیلترینگ اینترنتی قادر به آپدیت کردن وبلاگش نیست. بعضی‌ها به شوخی یا جدی بهشان هشدار داده‌اند که مواظب باشند هدف گلوله قرار نگیرند و همین دیروز کسی لینک خبر مدل موهای مصوب وزارت ارشاد با الگوی ایرانی-اسلامی را برای Dean گذاشته و خواسته مواظب باشد که موهایش از اینی که هست بلندتر نشود! هر سه بسیار نگران پوششان هم بودند. Christine می‌گفت ایران تنها کشور این مسیر است که مجبور است در آن حجاب اسلامی داشته باشد.

Christine Helliwell Peter Helliwell

بهشان اطمینان دادیم که ایران برای مردمش اگر ناامن باشد برای آنها هم به‌خاطر مهمان‌نوازی ایرانیان و هم به‌خاطر مصرف تبلیغاتی که برای حکومت دارند بسیار خوشایند خواهد بود و پوشیدن لباسی که برای ایران تهیه کرده‌اند اینجا واجب‌تر است تا بتوانیم برای شام بیرون برویم! اطمینان دادیم که مردها همچنان می‌توانند با شلوارک در جاده‌های ایران رکاب بزنند و Christine هم کافی است در حد نشان دادن احترام به قانون چیزی روی سرش بیاندازد و کسی با حد و حدودش کاری ندارد.

Dean Haddock, Christine and Peter Helliwell

وقتی اینها رو می‌گفتیم یادم افتاد تعداد و ترکیب جنسیشان دقیقا مشابه سه کوهنورد آمریکایی دستگیر شده در مرز عراق است. Dean خبرشان را شنیده بود ولی Christine و Peter با شنیدنش جا خوردند و کمی ترسیدند. برایشان توضیح دادم که از نظر حکومت ایران مردم کشور یا موافق نظامند یا جاسوس کشورهای دیگر و اصولا مخالفی وجود ندارد که درست یا غلط خیر و صلاح ایران را بخواهد. مخالفین همه عوامل انگلیس و آمریکا معرفی می‌شوند که برای منافع آنها تلاش می‌کنند و در مراسمهای مختلف دولتی شعار مرگ بر مخالف به طور رسمی و علنی شنیده می‌شود. مثلا من را جاسوس کشور شما می‌دانند و هم‌خانه بهایی‌ام را جاسوس اسرائیل ولی در مورد شما خارجیها جای نگرانی نیست. آن سه جوان آمریکایی هم یا قصد ورود به کشورمان را نداشتند و داخل مرز عراق دزیده شده‌اند یا اگر داشتند بدون پاسپورت و ویزا اقدام به این کار کردند. شما هم اگر برند هاکوپیان را می‌پسندید و دنبال فرصتی برای معروف شدن در رسانه‌های جهان و کتاب نوشتن می‌گردید کافی است بدون این مدارک تلاش کنید از مرز عبور کنید.

تشکر کردند و به شوخی گفتند تهیه ویزای ایران برایشان انقدری هزینه داشته که نتوانند از خیرش بگذرند. از هزینه سفر که پرسیدم حدود ۵۰۰۰ دلار آمریکا تجهیزاتشان را برآورد کردند و ۱۰ هزار دلار هم هزینه‌های دیگر را. یکی از اصلی‌ترین خرجها هم هزینه تهیه ویزا از کشورهای مختلف بود. گویا مبلغی هم به یکی از آژانسهای مسافرتی داخل کشور پرداخته بودند تا برایشان دعوتنامه ورود به ایران بفرستد!

می‌گفتند مسیر بهتر آن بود که از اصفهان بگذرند و از طریق پاکستان ادامه بدهند ولی عدم امنیت در بلوچستان باعث شده افغانستان را از شمال دور بزنند و از شرق پاکستان وارد شوند و از آنجا به هند بروند. قرار است دو هفته‌ای در تهران بمانند تا ویزاهای دیگرشان آماده شود. در این مدت شاید دوچرخه‌ها را در تهران پارک کردند و سری هم به اصفهان و شیراز زدند. دوست داشتند تخت جمشید را از نزدیک ببینند.  همخانه هم آدرس چند لوازم دوچرخه فروشی حرفه‌ای را در منیریه تهران بهشان داد تا احتیاجاتشان را برطرف کنند.

آن شب پیشمان ماندند و جمعه صبح بعد از گرفتن عکسهای بالا راهیشان کردیم سمت ایران. کشوری که الآن در حال رکاب زدن در آن هستند.