۳۷۳ – آمریکا

الآن که این پست رو می‌نویسم سوار بر هواپیمایی هستم که طولانی‌ترین پرواز عمرم را با آن تجربه می‌کنم. وقتی هم که شما می‌خواندیش یعنی به اینترنتی رسیدم برای انتشارش.

یک سال پیش در همچین روزهایی کشوری را ترک کردم که تقریبا سه دهه عمرم در آن گذشت  و حالا در حال ترک کشوری هستم که یک سال و یک هفته اخیر محل سکونتم در آن را خانه صدا می‌کردم. اولی سفری بود با چهارپا و غیرقانونی بین دو کشور همسایه این یکی سفری است با بوئینگ و قانونی بین دو قاره مختلف.

سفر امروز قرار بود پانزدهم جولای انجام شود (روز ۳۴۷ام) ولی به دلیل نامشخصی سازمان امنیت ترکیه اجازه خروج از کشورش را به من نداده بود و آن پرواز را به همین دلیل از دست دادم. مجوزی که بالاخره درست روز ۳۶۵ام صادر شد!

سفر را به عنوان یک آنلاین (ترین سابق) از مهد اینترنت دنیا آغاز می‌کنم. اینکه چند روز و چند سال در آنجا دوام بیاورم را نمی‌دانم ولی به عنوان یک ایرانی محدود به رسانه مشکلاتی را به صورت پیش‌فرض در ذهن دارم که ممکن است بعدا متوجه شوم بعضی‌هایشان کاملا غلط بوده:

۱- توالت فرنگی بدون «بیده»: همانطور که توالت فرنگی یکی از مفیدترین اختراعات بشر است، بدون «بیده» آن شکنجه‌ای است طاقت‌فرسا!

۲- فضای سیاسی ایرانیهای آمریکا: اگر فضای گوگل ریدر را به اروپا (لندن) تشبیه کنیم جو سیاسی آمریکا (واشنگتن دی‌سی) از دور بسیار شبیه بالاترین فعلی به نظر می‌آید. یعنی آنقدر سیاه و سفید که ایرانیها در آن به دو دسته مبارز برانداز نظام یا عامل اطلاعاتی آن تقسیم می‌شوند!

هرچقدر که فعالیتهای سیاسی اجتماعی اروپا را کسانی نمایندگی می‌کنند که به‌خاطر ادامه تحصیل و شغل و… از کشور خارج شده‌اند در آمریکا زخم خوردگان جمهوری اسلامی و زندانیان سیاسی و … فعالیت و نمود بیشتری دارند. کسانی که وجهه شرف و شهامتشان به میزان درکشان از خواست جامعه می‌چربد و لزوما ارتباط خوبی با اقشار مختلف مردم کشور ندارند. بیشتر یک مبارز سیاسی به‌نظر می‌رسند تا یک شهروند ناراضی و سابقه‌های درخشانشان در زندانهای جمهوری اسلامی به قبل از مردمی‌شدنش در سال گذشته باز می‌گردد!

کسانی که البته دغدغه‌های حقوق بشری مشترکی باهم داریم ولی برخلافشان معتقد نیستم که اینها دغدغه‌های مردم کشورم هم هست و جای برطرف کردنشان تلاش می‌کنم اول آنها را برای بقیه هم ایجاد کنم! شاید محدود بودن به اینترنت یا اکثریت بودن در جمع اقلیتشان و تکرار حرفهایشان برای همدیگر باعث ایجاد اتمسفری شبیه بالاترین شده باشد.

۳- اختلاف ساعت با ایران: وحشتناک‌ترین کابوس اما اختلاف هشت ساعت و نیمه‌ای است که پایتخت آمریکا با تهران دارد. عاملی که که ممکن است منجر به مرگ «وحید آنلاین» شود. ساعات انتشار اخبار صبح تا بعدازظهر ایران مردم در آمریکا خوابند. بعد از پیک خبری هم ساعت کار در آمریکا شروع می‌شود. یعنی حتی زمانی برای خواندن اخبار نیم‌سوز شده هم نیست! وقتی هم از کار برمی‌گردند مردم در ایران قصد خوابیدن دارند و من مجبورم دنبال وحید آنلاینی بگردم که گلچین اخبار دو طرف سوخته‌اش را در آخرین ساعتهای شبانه‌روز دنبال کنم.

شاید یکی از دلایل تصورات دور از واقعیت فعالان سیاسی-اجتماعی آمریکا از مردم و جامعه ایران و اظهار نظرات کارشناسی بعضا خنده‌دارشان همین عامل باشد.

۴- ممر زندگی: ایران که بودم زندگیم را مهندس «وحید آفلاین» می‌چرخاند ولی تواناییهای محدودش برای کسب درآمد و گذران زندگی در بیرون از کشور شدیدا به «وحید آنلاین» وابسته‌ام کرده و فعلا همه تلاشم بر این است که مانع وابستگی این یکی به جای دیگری شوم!

– ممنون که محبت دارید ولی من به آقای فلانی هم عرض کرده بودم که مصاحبه نمی‌کنم.

– هاهاها، باشه. یادم رفت اسمت رو ازش بپرسم زنگ زدم از خودت بپرسم که تو گوشی سیوش کنم.

– اسمم؟ وحید آنلاینم دیگه.

– هاهاها اسم واقعیت بابا.

– یعنی چی؟ مگه شما چندتا اسم دارین؟ اسمم «وحید»ه فامیلیم «آنلاین»

– نمیشه که

– تاحالا که شده

– اینجا هم نمی‌خوای بگی؟

– چی رو؟

اینها یعنی تلاش برای برگشتن به وضعیت قبل از اتصالی آنلاین و آفلاینم بسیار سخت شده. (نمی‌خواهم باور کنم که غیرممکن شده). طبیعی است که «وحیدآنلاین» را بسیار بیشتر از «وحید آفلاین» می‌شناسند. مخصوصا در خارج از کشور که تقریبا وحید آفلاینی وجود ندارد از همین رو فرصتهای کاری فعلا محدود است به محبتهایی که دوستان رسانه‌ای به «وحید آنلاین» دارند.

کار در رسانه فارسی زبان همیشه آخرین گزینه‌ای بودکه به آن فکر می‌کردم برای همین درحال تلاشم تا تنها گزینه موجود نماند مگر اینکه مثل «فردوسی‌پور» بپذیرم که هرکس پاسخگوی کار خودش است و مردم مسؤلیت بقیه مطالب یک رسانه از سرمقاله گرفته تا کاریکاتور را فقط با سردبیر می‌دانند و شما را به خاطر همکاری با آن رسانه ارزش‌گذاری یا شماتت نمی‌کنند.

مشکلی که خوشبختانه در همکاری با رسانه‌های غیرفارسی‌زبان وجود ندارد ولی همکاری محدود با آنها شاید مخارج زندگی در آغری ترکیه را تأمین می‌کرد اما پاسخگوی هزینه‌های زندگی در هیچ شهر آمریکا نیست چه رسد به هزینه سرسام‌آور مسکن در دی‌سی.

چند روزی درگیر کارهای اداری و پیدا کردن محلی برای سکونت و از این قبیل امور خواهم بود.

هدف ترور را توجیه می‌کند؟

بعد از عملیات انتحاری گروه جندالله در زاهدان سن یکی از عاملان این واقعه (محمد ریگی) که از جان خویش برای هدفش گذشته بود باعث مقایسه وی با «حسین فهمیده» در اینترنت شد.

سمت راست بازیگر نقش حسین فهمیده و سمت چپ محمد ریگی

سن از جان گذشتن، تنها عامل شباهت و مقایسه این دو نفر بود که آرش کمانگیر در پست «حسین چقدر فهمیده بود؟» به خوبی به آن پرداخت ولی بعضی‌ها یا برایشان سوءتفاهم شده بود یا عامدانه موضوع را مقایسه هدف این از جان گذشتن می‌دیدند.

در جواب ایشان وبلاگ خواندنی «تلخ مثل عسل» مطلبی نوشت با عنوان «فرق هست میان سلحشوری و جنایت» که من این بار با آن موافق نبودم و در نوتی پای این مطلب در گوگل ریدر نوشتم که البته فرق هست میان دفاع از میهن و جنایت علیه هموطن ولی این پاسخ کمانگیر نبود که اساسا به چیز دیگری پرداخته بود: مقایسه کودکان نابالغی که سنشان به تشخیص خوب و بد کاری که می‌کنند قد نمی‌داد! نظری هم از آقای «نادر شکوفی» در گودر نقل کردم که به نظرم بسیار گویا بود:

من فکر می کنم که وقتی به آدم ۱۳ ساله اجازه نمی دهیم که از حساب بانکیش یک عدد هزار تومانی برداشت کند با این توجیه که عقلش نمی رسد، لابد نباید به او اجازه بدهیم که به سلاحهای مرگبار هم دست پیدا کند چون عقلش نمی رسد.
من فکر می کنم که فرمانده‌ای که به حسین فهمیده سلاح و نارنجک داده است، یک جنایتکار جنگی است.
با کمانگیر موافقم که امثال حسین فهمیده، آدمهای کم اطلاعی بودند. عقلشان هنوز نمی رسید. جایشان در کوچه ها بود در حال فوتبال گل کوچک و فکر می کنم که کسی که او را به جبهه فرستاده است باید مجازات بشود.

این بحثها در جریان بود که در خلال آن بحثی جدید باز شد که ربطی به این موضوع نداشت.*

روز سی‌ام تیرماه مطابق معمول روزهای دیگر در حال نوشتن وقایع تاریخی آن روز در گوگل‌ریدر بودم که به سالروز تولد سرلشکر خلبان «عباس دوران» رسیدم و یکبار دیگر ماجرای افتخارآمیز «عبور از خط سرخ» را مرور کردم و انقدر احساس غرور کردم که به ذکر سالروز تولدش هم اکتفا نکردم و چند خطی در مورد شجاعتش و اینکه که بود و چه کرد هم نوشتم:

او در سحرگاه سی‌ام تیر ماه ۱۳۶۱ بر فراز حریم هوایی بغداد به پرواز در می‌آید و پالایشگاه الدوره در ضلع جنوبی بغداد را نشانه می‌رود و تمام بمب‏های خود را بر آن هدف فرو می‏ریزد، اما هواپیما در آسمان بغداد مورد اصابت موشکهای ضد هوایی قرار می‌گیرد. با صرف نظر کردن از بازگشت یا خروج اضطراری، هواپیمای فانتوم (اف۴) صدمه‌دیده خود را به هتل محل برگزاری اجلاس غیرمتعهدها کوبید و  با ناامن جلوه دادن شهر بغداد، مانع از برگزاری این اجلاس در کشور عراق شد.

فردای آن روز به این مطلب از وبلاگ «قلب زمین» در گوگل ریدر برخورد کردم که در مخالفت با آن پست آرش نوشته شده بود. در مثالهایی که برای تفکیک عملیات تروریستی و غیرتروریستی شمرده بود به این رسیدم که: «کوبیدن هواپیما به برج‏های غیرنظامی حرکت تروریستی ست» ولی به جای اینکه منظور نویسنده که احتمالا حادثه ۱۱ سپتامبر نیویورک بود به ذهنم برسد واقعه‌ای که احساس غرورش از روز قبل در من بود را به یاد آوردم. کوبیدن هواپیما به یک ساختمان غیرنظامی!

یکباره همه آن غرور تبدیل به پرسش شد و روی مطلب سؤالی نوشتم در گوگل ریدر که قبل از بازگو کردنش لازم می‌دانم روی نکته‌ای که آرمان هم در «مجمع دیوانگان» ذکر کرده تأکید کنم:

ما در این مورد در حال گفتگو بر سر تفاوتها و شباهتهای وقایع هستیم و بیشتر از اینکه قصد قانع کرده داشته باشیم دنبال قانع شدن هستیم. من نه جامعه شناس هستم نه تحصیلاتی در هیچ یک از شاخه‌های علوم انسانی دارم ولی به عنوان یک شهروند کنجکاو از پرسش کردن و به چالش کشیدن هرچیزی که ممکن است برای هرکسی مقدس باشد ابائی ندارم که قانع شدنم بیشتر از هرچیز دیگری برایم ارزش دارد.

سرلشکر خلبان عباس دوران

با توجه به معیارهای ذکر شده در آن مطلب پرسیده بودم که آیا عمل متهورانه عباس دوران در کوبیدن هواپیمایش به یک مکان غیرنظامی، آن هم یک هتل، تروریستی بود یا خیر؟

بعد از سؤال روی این نکته مهم هم تأکید کردم که در پاسخ به این سؤال ایرانی نباشید چون نگاه حقوق بشر احساسات ملی برنمی‌تابد!

با این حال اولین جوابی که در گوگل ریدر گرفتم (و در گوگل‌باز قابل مشاهده نیست!) این بود که «وحید از تو انتظار نداشتیم . میخوای دشمن شادمون کنی با این حرف؟!» در جواب نوشتم :

«این جواب شما رو باید اینطور برداشت کنم که اون کار تروریستی بود و صداش رو درنیاریم دیگه چون دشمن شاد میشه؟

دیدین همه می‌گن به مسائل جناحی نگاه نکنید و حق رو بگید امیدوارم در بعد جهانی هم همینجوری بشه.
من سعی می‌کنم اونجوری که فکر می‌کنم درسته و حقه رفتار کنم و با اینکه خیلی سخته سعی می‌کنم ملیتم رو در جهان‌بینیم دخالت ندم. حالا اگر بعضی موقع دشمن شاد میشه و دوست ناراحت هزینه‌های رفتاریه که در مجموع به نفع بشریت می‌دونم»

من در نوشتن این پست و پرداختن به این موضوع کوتاهی کرده بودم که آرمان جور کشید و در مطلبی با عنوان «مرگ مقدس یا تقدس مرگ» به آن پرداخت. نویسنده وبلاگ «قلب زمین» هم که من بر مبنای یادداشت او این پرسش برایم به وجود آمده بود در حاشیه‌ای بر آن یاددداشت توضیح داد که:

«آن‏چه من نوشته‏ام به مسأله‏یِ تروریسم مریوط می‏شود، اما داستان عباس دوران به زمان «جنگ» بازمی‏گردد»

ولی من هنوز قانع نشدم. چون همانطور که تروریسم دولتی و غیردولتی داریم در جنگ هم قواعدی داریم که رعایت نشدنش جنایت جنگی تعبیر می‌شود. اینکه کار عباس هم جزء آنها محسوب می‌شود یا خیر سؤالی است که من دارم و جوابش شرایط جنگی نیست.

صدام یکی از جنایتکارترین انسانهای تاریخ بشر بوده که مردم کشورش هم از گزندش در امان نبودند و در همین جنگ هم بارها انسانیت را زیرپا گذاشته و همچین فجایعی برجای گذاشته. ولی آیا او نمی‌تواند بگوید ما در جنگ با ایران بودیم و شرایط جنگ با شرایط صلح فرق می‌کند؟

از جان گذشتگی عباس دوران به نفع من و کشورم تمام شد ولی این تنها دلیلی نیست که باعث می‌شود از این کارش احساس غرور کنم؟ آیا اگر ایرانی نبودم یا اگر از سوی مقابل این کار صورت می‌گرفت و مثلا هتل استقلال در تهران مورد این اصابت قرار می‌گرفت (که بارها و بارها مناطق مسکونی کشورم بمباران شد) این را یک کار تروریستی نمی‌دانستم؟

من در مقامی نیستم که بگویم دوران نباید این کار را می‌کرد. از جان گذشتگی او باعث شد که امنیت در بغداد زیر سؤال برود و اجلاس سران غیرمتعدها  به دهلی نو منتقل شود. بسیاری از کارشناسان این را یک پیروزی سیاسی تعبیر می‌کنند ولی  آیا منکر تروریستی بودن عمل وی هم می‌شوند یا با توجه به هدف وسیله را توجیه می‌کنند و حمله به غیرنظامیان را هزینه ناگزیر رسیدن به این هدف می‌دانند؟

عاملان انتحاری زاهدان هم شهامت گذشتن از جان داشتند ولی برای هدفی که ما دوست نداشتیم. آنها هم احتمالا ناامن جلوه دادن کشور را ضربه به حکومتی می‌دانند که حقوق قومیتها را نادیده می‌گیرد و لابد کشته شدن غیرنظامیان را هزینه ناگزیر این کار می‌دانند. ملیت این کشته‌شدگان باعث شهادت‌طلبانه خواندن یکی و تروریست خواندن دیگری می‌شود؟

جوابی که من در همه موارد از حکومت دینی ایران گرفتم برعکس آنچه که در کتابهای درسیشان به ما آموخنتد این بود که هدف وسیله را چنان توجیه می‌کند که حتی حلال و حرام دین هم کاملا بستگی به نفع نظام قدرت دارد.  اینگونه عملیاتهای انتحاری هم بسته به ملیت غیرنظامیان تلف شده ممکن است تروریستی باشند یا شهادت‌طلبانه (اسرائیل مثلا)! ولی پاسخ به سؤال در این مورد خاص چالشی است که من و شمای میهن‌دوست هم درگیرش هستیم. پاسخ شما چیست؟

*توضیح مهم: تنها ربط این ماجرا و آن ماجرا این بود که من در جمله‌ای از مطلبی که در مورد مقایسه سن فهمیده و ریگی نوشته شده بود یاد ماجرای دیگری افتادم و بحث جدیدی را شروع کردم که هیچ ربطی به آن ماجرا ندارد. در یکی موضوع سن عملیات نظامی است و مسؤلیت بزرگترانشان و در دیگری هدف از کشتن غیرنظامیان! تیتر هم به این ماجرای دوم مربوط است که فداکاری فهمیده اصلا ربطی به ترور و تروریسم ندارد!

اطلاع رسانی، راه کم هزینه و مؤثر

اکنون در حالی که ۴۸ ساعت به زمان پیش بینی شده برای راهپیمایی باقی نمانده است با عنایت به گزارش نمایندگان احزاب اصلاح طلب و نیز جهت حفظ جان و مال مردم اعلام می داریم راهپیمایی پیش بینی شده برگزار نخواهد شد. بدیهی است با سابقه سیاه یک سال گذشته در سرکوب معترضانی که تنها جرمشان طلب نمودن رأی خود به شیوه ی مسالمت آمیز بود و همچنین اخبار رسیده از سازماندهی مجدد افراطیون و سرکوبگران در جهت یورش به مردم بی دفاع و مظلوم، از مردم و معترضان می خواهیم خواسته و مطالبات به حق خود را از مجاری کم هزینه تر و موثرتری دنبال کنند.

بخشی از بیانیه مشترک کروبی و موسوی در ۲۰ خرداد

نزدیکی روزهای مناسبتی در نیمه دوم سال گذشته باعث تازه نگاه داشتن زخم دمل چرکینی بود که نیشترش را ۲۲ خرداد زدند ولی واقعیتی که نباید از آن غافل شد این است که سرکوب وحشیانه و کشتار معترضان به تدریج امکان حضور خانوادگی در خیابان را از مردم سلب کرده بود. همان چیزی که رسانه‌های حکومتی با حجم سنگین دروغ‌پردازی سعی می‌کنند آن را ریزش نیروهای سبز جلوه دهند و با آن زخم را بخیه بزنند.

سبزها برای حضور در خیابان و راهپیمایی سکوت یک دلیل داشتند آن هم به رخ کشیدن بیشمار بودنشان بود. چیزی که بدون مجوز و امکان حضور خانواده‌ها مسلما حاصل نمی‌شد و محدود می‌شد به حضور جوانان نترسی که پرپر شدنشان دیده می‌شد نه تعدادشان.

بعضی‌ها بدون توجه به واقعیت و امکان‌سنجی چنان از این بیانیه خرده می‌گیرند که گویی نامه‌ای به غول چراغ جادو بوده و فرصت برآورده کردن آرزوهایشان برباد رفته. گویی خواستشان برای به خیابان رفتن بقیه دلیل دیگری داشته یا در خوشبیانه‌ترین حالت گمان می‌کردند میلیونها نفر قرار بوده به جنگ خیابانی بروند و قطعا پیروز هم بیرون بیایند و این بیانیه مانع درهم پیچیده‌شدن طومار جمهوری اسلامی شده!

گاهی فراموشمان می‌شود که وجه اشتراک مخالفین وضعیت فعلی (سبزها) که باعث اکثریت بودنشان در جامعه شده، «نخواستن چیزی است نه خواستن چیزی»!

بعضی‌ها ولی فقیه دیگری می‌خواهند، بعضی‌ها پادشاهی دیگر و بعضی دیگر جمهوری ایرانی… ولی همگی از موسوی و کروبی انتظار حمایت دارند! بسیاری از کسانی که خواسته‌هایشان فرسنگها با این دو جمهوری‌اسلامی‌خواه فاصله دارد، رأی داده و نداده گرد این دو آمدند و توقع برآورده کردن آرزوهایشان را هم از بیانیه‌های این دو دارند. چرا؟ چرا از آنها که رسانه فراگیر هم دارند همچین توقعی نیست؟ جز این است که آنها آرزوهایشان را به عنوان تحلیل به خورد مردم داده‌اند که فردا فلان می‌شود و فلان می‌شود و… پی در پی هم غلط از آب درآمده؟ محوریت موسوی و کروبی در این حلقه سبز جز به‌خاطر قدرت تأثیرگذاریشان است بر جامعه؟ این توقع جز به خاطر داشتن عظیم‌ترین پایگاه مردمی است؟

آنان که خرده می‌گیرند گمان می‌کنند مسؤلیت بیانیه صادر کردن با داشتن همچین قدرت تأثیرگذاری مثل پست بی‌نام و نشان لینک کردن دون کیشوتهای شبکه‌های اینترنتی است که «من تازه از زیر شکنجه دراومدم ولی فردا بازهم می‌رم شما هم بیایید…» آنان که از لفظ «جا زدن» در واکنش به بیانیه اخیر استفاده می‌کنند گمان می‌کنند که جو جامعه را از  فیس‌بوک و بالاترین و… رصد کرده‌اند ولی بیانیه‌دهندگان بی‌حساب و کتاب نهی از برگزاری راه‌پیمایی کرده‌اند؟

***

واقعیت این است که کسب حقوق بدیهی انسان، حقوق مساوی زنان، حقوق شهروندی همجنسگرایان و… در جامعه ما قبل از رفع هر مانع سیاسی نیاز به حل مشکل فرهنگی دارد.

واقعیت این است که هنوز بسیاری از «دادخواست»ها از جمله ماجرای قتل عام دهه ۶۰ را مردمی نکردیم که بعضی‌ها «دادگاه»ش را تشکیل داده‌اند.

واقعیت این است که این دغدغه‌های به حق هنوز خواست عمومی آن پایگاه مردمی عظیم مخالف وضعیت فعلی هم نیست چه رسد غیرمعترضان بی‌خبر و اکثریت خاموشی که جمهوری اسلامی آمار آنها را به عنوان طرفدار مصادره می‌کند!

 

یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی شخصی و شغلیم در ایران ارتباط با چند قشر مختلف فرهنگی و جغرافیایی بود.

اگر عده‌ای از رأی من به دکتر معین تعجب می‌کردند چون گمان می‌کردند حتی نماز نمی‌خواند،

اگر بسیاری به احمدی‌نژاد رأی ضدنظام دادند چون هاشمی را مترادف نظام می‌دانستند،

اگر رسانه‌های حکومتی انگ ضداسلام به موسوی و خاتمی و… می‌زنند،

اگر هنوز برای رد کردن کسی انگ خارج‌نشین به او می‌زنند،

اگر…

اینها یعنی فراموش نکنیم که هنوز قشری عظیم در ایران هستند که این خوراکهای رسانه‌ای برای آنها پخته می‌شود و این دروغهایی که به اسم مستند از سیمای جمهوری اسلامی پخش می‌شود مخاطبی دارد! هنوز قشر عظیمی هستند که به حفظ پسوندهای اسلامی در ظاهر امور بسیار بیشتر از عمل کردن به آن اصرار دارند و هنوز این انگها برای منفورشدن در آن جامعه کارگر است!

آینده همانقدر روشن است که دیروز امروز را می‌دیدید. هر سدی که جلوی رود جریان اطلاع رسانی زده شود ممکن سرعت آن را کند کند ولی بالاخره لبریز خواهد شد!

آنلاین باشیم و آنلاین کنیم!

همانطور که آنلاین هستیم، آفلاین باشیم!

اطلاع‌رسانی کنیم و جذب حداکثری که این سد نه با اسلحه که با آگاهی می‌شکند.

***

بخوانید:

مجمع دیوانگان: رهبران ما ترسویند. / آرمان امیری

سیبستان: سناریوهای احتمالی برای روزهای نزدیک / مهدی جامی