۱۱
مرداد
۱۳۸۹

خط می‌کشم رو دیوار… ۳۶۵ – آغری

1 ماه و 1 روز پیش

یک سال از فراموش‌نشدنی‌ترین شب زندگیم گذشت.

شبی که روی صخره‌‌ای نجات‌بخش در دره‌ای از کوهستانهای مرز «سرو» (sero) ارومیه صبح کردم.

شبی که همه آدمهای زندگیم با خاطراتشان به سرعت از جلوی چشمان اشکی و خونیم می‌گذشتند.

از همکلاسیهای مهدکودکم گرفته تا «مهدی» و «عرفان» که تا لب دریاچه ارومیه بدرقه‌ام کرده بودند.

انقدر از مرگ ترسیده بودم که از جنازه همراهم نمی‌ترسیدم.

انقدر از مرگ گذشته بودم که نگران پیدا نشدن جنازه‌ام بودم که اگر پیدا می‌شدم هم مدرکی برای شناسایی هویت همراهم نبود!

صبح فردا ولی روز دیگری بود.

نمی‌دانم به‌خاطر من بازگشته بودند یا جنازه دوستشان ولی بعد از آن تولد دوباره دنیا رنگ دیگری پیدا کرد.

مسجد اصلی شهر آغری

***

چند روزی را در یکی از روستاهای ترکیه از توابع شهر مرزی «یوکسکوا» بستری بودم تا توان رسیدن به دفتر سازمان ملل در شهر «وان» را پیدا کنم. «یوکسکوا» اسم رسمی آن شهر در تقسیمات کشوری است ولی خود کردها «گور» (Gawar) بهش می‌گفتند. «وان» اما شهری توریستی است بسیار بزرگ‌تر در کنار دریاچه‌ای به همین نام و پر از مسافران ایرانی.

دفتر سازمان ملل در شهر وان - عکس از اینترنت

دفتر پناهنده‌پذیر «وان» نزدیک‌ترین دفتر سازمان ملل به آسیاست که در منتهی‌الیه شرق ترکیه قرار دارد و حدود ۴ ساعت سفر زمینی با شهر مرزی «یوکسکوا» فاصله دارد. هر سه استان همجوار ایران کردنشین هستند و ارتش ترکیه در این مناطق حضوری پررنگ دارد. همه اتومبیلها در این مسیر بارها و بارها بازرسی می‌شوند و مسافران اتوموبیلهای عمومی هم یکی یکی باید پیاده شوند تا اوراق شناساییشان مورد بررسی قرار گیرد و اگر کسی چون من پیش از رسیدن به دفتر سازمان ملل به پستشان می‌خورد فورا به مأموران ایرانی تحویل داده می‌شد. (رد شدن از ایست‌های بازرسی این مسیر خود ماجرای دیگری دارد که با توجه به حضورم در خاک ترکیه فعلا قابل بازگو نیست.)

سازمان امنیت ترکیه به‌خاطر بهم نخوردن توازن ترکیب جمعیتی شهر از چند وقت قبلش اجازه حضور ایرانیهای تحت حمایت سازمان ملل در «وان» را نمی‌داد بنابراین من را به شهر دیگری فرستادند.

موقعیت استان آغری در مرز ترکیه و ایران

Ağrı (به ترکی) نام شهری است که من ۳۶۵ روز اخیر را در آن گذرانده‌ام. تلفظش چیزی شبیه «آئری» است ولی ما ایرانیها «آغری» صدایش می‌کنیم. از آنجا که بسیار کوچک است مدتی پس از آمدن من هم دیگر کسی را به اینجا نفرستادند و بقیه را به شهرهایی چون «نیده» و «نفشهیر» و «کایسری» (قیصریه) و «اسکیشهیر» می‌فرستادند که شهرهایی ترک‌نشین در قسمتهای مرکزی کشور ترکیه هستند و در حد تهران پیشرفته.

زن و شوهر از اهالی آغری

اوضاع در «آغری» ولی به شدت متفاوت بود. یک شهر محروم از امکانات. تعصب اسلامی شدید در کردهای سنی مذهب این منطقه چنان موج می‌زد که همه تصویرمان از رقص و آواز کردها را نابود کرد. مردم نماز صبحشان را در مسجد به جماعت می‌خوانند و شنیده بودیم پیش از ورود ما دکه مشروب فروشی شهر را به آتش کشیده بودند. در این شهر جنس ماده به سختی رویت می‌شود و اگر در صورت لزوم از خانه خارج شوند برای حفظ حجاب در گرمای تابستان هم مانتوهایی به کلفتی پالتو می‌پوشند.

اهالی آغری

در اینجا هم بسان همه شهرهای دیگر این کشور جابه‌جا پرچم ترکیه و عکس آتاتورک دیده می‌شود ولی برخلاف شهرهای قسمتهای ترک‌نشین که مردم واقعا به وی ارادت دارند در اینجا آتاتورک محبوبیت زیادی ندارد. درعوض مردم ترجیح می‌دهند که حکومتی دینی داشته باشند و البته «احمدی نژاد» هم در میانشان بسیار محبوب است طوریکه وقتی می‌فهمند ایرانی هستی مشتهایشان را در حمایت از او گره می‌کنند و نامش را به زبان می‌آورند.

آتاتورک (عکس وسط)

«آغری» شهر سردیست. در هفت ماه از سال اجاره خانه دوبرابر پنج ماه دیگرش است چون هزینه گرم کردن خانه با زغال سنگ چیزی نزدیک به اجاره خود خانه است و البته این اجاره فرقی با شهرهای بزرگی چون «کایسری» ندارد خوبیش این است که اینجا ماهانه می‌پردازیم و آنجا پول یک سال را پیش می‌گیرند! «رجب طیب اردوغان» که طی سال گذشته یکبار به اینجا سفر کرده بود مدعی شد که «آغری» یکی از سردترین نقاط کره زمین است!

رجب طیب اردوغان

من شیعه‌زاده در محل سکونت فعلیم حتی در میان ایرانیان هم جزء اقلیتهای مذهبی محسوب می‌شوم چون اغلب همسایگان و همخانه‌هایم بهاییانی هستند که محروم از حقوق شهروندی در وطن برای ادامه زندگی مجبور به ترک آن شده‌اند. طی این مدت هم افتخار همخانگی با هفت‌نفرشان را داشتم. از قهرمان اسکی حکم پس گرفته شده تا معلم اخراج شده از آموزش و پرورش.

برج کبوتر آغری

نظامیان تنها ترکهای این منطقه هستند. پلیس، پلیس امنیت، ژاندارمری و ارتش. روابط کردها و دولت مرکزی که در چند سال گذشته بهبود پیدا کرده بود در این چند ماه اخیر دوباره رو به وخامت نهاده و هر از چندگاهی صدای تیراندازیهایشان از کوه‌های اطراف به گوش می‌رسد.

Vahid Online

برخلاف «وان» و شهرهای دیگر که پناهندگان معمولا دو روز در هفته را اعلام حضور می‌کنند ما هر روز برای امضا کردن جلوی اسممان باید سری به ساختمان پلیس امنیت بزنیم. حتی در زمستان و یخبندان که کوچه‌ها صعب‌العبور می‌شوند. در عوض پلیس به اندازه آن شهرها سخت‌گیر نیست و معمولا یکی به جای چند نفر امضا می‌کند! البته تا تیغشان ببرد به بهانه‌های مختلف اخاذی هم می‌کنند. (خوشبختانه از من چون رسانه‌ای محسوب می‌شوم حساب می‌برند و سرشوخی را باز نمی‌کنند!)

کودکان دستفروش

پناهندگان در این کشور اجازه کار ندارند و حتی هر ۶ ماه یک بار باید پولی هم به عنوان حق اقامت به دولت ترکیه بپردازند. سازمانهای حقوق بشری و NGOهای ایرانی هم وجود دارند که در مراسمهای ایرانی در شهرهای مختلف جهان از هموطنان کمک مالی می‌گیرند و به ترکیه می‌فرستند. (بعضی‌ها هم البته در شهرهای مختلف دوره میفتند و پول جمع می‌کنند و به اسم کمک به روزنامه‌نگاران خرج سایتشان می‌کنند!) نوشتم که بگویم طی این یک سال حسابی زیر بار قرض رفتم ولی حتی یک دلار هم کمک مالی از هیچ نهادی نگرفتم. از چند هزار دلار کمک گذشتم که دقیقا الآن اینجا بتوانم بنویسم و جایی برای حرف و حدیثی نگذارم!  بعضی‌ها هم در گودر و وبلاگستان لطف داشته‌اند یا خبر داده‌اند که در محافلشان پولی برای پناهندگان جمع شده که من به عنوان نماینده توزیع هم قبول مسؤلیت نکردم.

کباب دونر

معدود گروه‌های سیاسی ایرانی هم در عوض مصاحبه پولی به پناهندگان می‌دهند و مضحک اینکه بعضی‌ها که در واقع «مهاجر» محسوب می‌شوند و در ایران در حد تعقیب اخبار هم در وادی وقایع و جریانهای سیاسی کشور نبودند از سلطنت‌طلب تا دموکراسی‌خواه رنگ عوض می‌کنند و به عنوان دانشجوی سیاسی و زندانی طوطی‌وار حرفهای مشابهی را در مصاحبه با سایتهای مختلف تکرار می‌کنند.

***

امروز یک ساله شدم. آسمان آبی اینجا طعم دود اعتیادآور تهران را ندارد ولی زندگی زیر آن جریان دارد:

بازار کردها

فروشنده مرغ خواننده کرد

سبزیجات ماهی

دستفروشان دستفروشان

کودکان کودکان

کوچه ما کوچه آنها

روزانه, شخصی۷ نظر
۳
مرداد
۱۳۸۹

هدف ترور را توجیه می‌کند؟

1 ماه و 10 روز پیش

بعد از عملیات انتحاری گروه جندالله در زاهدان سن یکی از عاملان این واقعه (محمد ریگی) که از جان خویش برای هدفش گذشته بود باعث مقایسه وی با «حسین فهمیده» در اینترنت شد.

سمت راست بازیگر نقش حسین فهمیده و سمت چپ محمد ریگی

سن از جان گذشتن، تنها عامل شباهت و مقایسه این دو نفر بود که آرش کمانگیر در پست «حسین چقدر فهمیده بود؟» به خوبی به آن پرداخت ولی بعضی‌ها یا برایشان سوءتفاهم شده بود یا عامدانه موضوع را مقایسه هدف این از جان گذشتن می‌دیدند.

در جواب ایشان وبلاگ خواندنی «تلخ مثل عسل» مطلبی نوشت با عنوان «فرق هست میان سلحشوری و جنایت» که من این بار با آن موافق نبودم و در نوتی پای این مطلب در گوگل ریدر نوشتم که البته فرق هست میان دفاع از میهن و جنایت علیه هموطن ولی این پاسخ کمانگیر نبود که اساسا به چیز دیگری پرداخته بود: مقایسه کودکان نابالغی که سنشان به تشخیص خوب و بد کاری که می‌کنند قد نمی‌داد! نظری هم از آقای «نادر شکوفی» در گودر نقل کردم که به نظرم بسیار گویا بود:

من فکر می کنم که وقتی به آدم ۱۳ ساله اجازه نمی دهیم که از حساب بانکیش یک عدد هزار تومانی برداشت کند با این توجیه که عقلش نمی رسد، لابد نباید به او اجازه بدهیم که به سلاحهای مرگبار هم دست پیدا کند چون عقلش نمی رسد.
من فکر می کنم که فرمانده‌ای که به حسین فهمیده سلاح و نارنجک داده است، یک جنایتکار جنگی است.
با کمانگیر موافقم که امثال حسین فهمیده، آدمهای کم اطلاعی بودند. عقلشان هنوز نمی رسید. جایشان در کوچه ها بود در حال فوتبال گل کوچک و فکر می کنم که کسی که او را به جبهه فرستاده است باید مجازات بشود.

این بحثها در جریان بود که در خلال آن بحثی جدید باز شد که ربطی به این موضوع نداشت.*

روز سی‌ام تیرماه مطابق معمول روزهای دیگر در حال نوشتن وقایع تاریخی آن روز در گوگل‌ریدر بودم که به سالروز تولد سرلشکر خلبان «عباس دوران» رسیدم و یکبار دیگر ماجرای افتخارآمیز «عبور از خط سرخ» را مرور کردم و انقدر احساس غرور کردم که به ذکر سالروز تولدش هم اکتفا نکردم و چند خطی در مورد شجاعتش و اینکه که بود و چه کرد هم نوشتم:

او در سحرگاه سی‌ام تیر ماه ۱۳۶۱ بر فراز حریم هوایی بغداد به پرواز در می‌آید و پالایشگاه الدوره در ضلع جنوبی بغداد را نشانه می‌رود و تمام بمب‏های خود را بر آن هدف فرو می‏ریزد، اما هواپیما در آسمان بغداد مورد اصابت موشکهای ضد هوایی قرار می‌گیرد. با صرف نظر کردن از بازگشت یا خروج اضطراری، هواپیمای فانتوم (اف۴) صدمه‌دیده خود را به هتل محل برگزاری اجلاس غیرمتعهدها کوبید و  با ناامن جلوه دادن شهر بغداد، مانع از برگزاری این اجلاس در کشور عراق شد.

فردای آن روز به این مطلب از وبلاگ «قلب زمین» در گوگل ریدر برخورد کردم که در مخالفت با آن پست آرش نوشته شده بود. در مثالهایی که برای تفکیک عملیات تروریستی و غیرتروریستی شمرده بود به این رسیدم که: «کوبیدن هواپیما به برج‏های غیرنظامی حرکت تروریستی ست» ولی به جای اینکه منظور نویسنده که احتمالا حادثه ۱۱ سپتامبر نیویورک بود به ذهنم برسد واقعه‌ای که احساس غرورش از روز قبل در من بود را به یاد آوردم. کوبیدن هواپیما به یک ساختمان غیرنظامی!

یکباره همه آن غرور تبدیل به پرسش شد و روی مطلب سؤالی نوشتم در گوگل ریدر که قبل از بازگو کردنش لازم می‌دانم روی نکته‌ای که آرمان هم در «مجمع دیوانگان» ذکر کرده تأکید کنم:

ما در این مورد در حال گفتگو بر سر تفاوتها و شباهتهای وقایع هستیم و بیشتر از اینکه قصد قانع کرده داشته باشیم دنبال قانع شدن هستیم. من نه جامعه شناس هستم نه تحصیلاتی در هیچ یک از شاخه‌های علوم انسانی دارم ولی به عنوان یک شهروند کنجکاو از پرسش کردن و به چالش کشیدن هرچیزی که ممکن است برای هرکسی مقدس باشد ابائی ندارم که قانع شدنم بیشتر از هرچیز دیگری برایم ارزش دارد.

سرلشکر خلبان عباس دوران

با توجه به معیارهای ذکر شده در آن مطلب پرسیده بودم که آیا عمل متهورانه عباس دوران در کوبیدن هواپیمایش به یک مکان غیرنظامی، آن هم یک هتل، تروریستی بود یا خیر؟

بعد از سؤال روی این نکته مهم هم تأکید کردم که در پاسخ به این سؤال ایرانی نباشید چون نگاه حقوق بشر احساسات ملی برنمی‌تابد!

با این حال اولین جوابی که در گوگل ریدر گرفتم (و در گوگل‌باز قابل مشاهده نیست!) این بود که «وحید از تو انتظار نداشتیم . میخوای دشمن شادمون کنی با این حرف؟!» در جواب نوشتم :

«این جواب شما رو باید اینطور برداشت کنم که اون کار تروریستی بود و صداش رو درنیاریم دیگه چون دشمن شاد میشه؟

دیدین همه می‌گن به مسائل جناحی نگاه نکنید و حق رو بگید امیدوارم در بعد جهانی هم همینجوری بشه.
من سعی می‌کنم اونجوری که فکر می‌کنم درسته و حقه رفتار کنم و با اینکه خیلی سخته سعی می‌کنم ملیتم رو در جهان‌بینیم دخالت ندم. حالا اگر بعضی موقع دشمن شاد میشه و دوست ناراحت هزینه‌های رفتاریه که در مجموع به نفع بشریت می‌دونم»

من در نوشتن این پست و پرداختن به این موضوع کوتاهی کرده بودم که آرمان جور کشید و در مطلبی با عنوان «مرگ مقدس یا تقدس مرگ» به آن پرداخت. نویسنده وبلاگ «قلب زمین» هم که من بر مبنای یادداشت او این پرسش برایم به وجود آمده بود در حاشیه‌ای بر آن یاددداشت توضیح داد که:

«آن‏چه من نوشته‏ام به مسأله‏یِ تروریسم مریوط می‏شود، اما داستان عباس دوران به زمان «جنگ» بازمی‏گردد»

ولی من هنوز قانع نشدم. چون همانطور که تروریسم دولتی و غیردولتی داریم در جنگ هم قواعدی داریم که رعایت نشدنش جنایت جنگی تعبیر می‌شود. اینکه کار عباس هم جزء آنها محسوب می‌شود یا خیر سؤالی است که من دارم و جوابش شرایط جنگی نیست.

صدام یکی از جنایتکارترین انسانهای تاریخ بشر بوده که مردم کشورش هم از گزندش در امان نبودند و در همین جنگ هم بارها انسانیت را زیرپا گذاشته و همچین فجایعی برجای گذاشته. ولی آیا او نمی‌تواند بگوید ما در جنگ با ایران بودیم و شرایط جنگ با شرایط صلح فرق می‌کند؟

از جان گذشتگی عباس دوران به نفع من و کشورم تمام شد ولی این تنها دلیلی نیست که باعث می‌شود از این کارش احساس غرور کنم؟ آیا اگر ایرانی نبودم یا اگر از سوی مقابل این کار صورت می‌گرفت و مثلا هتل استقلال در تهران مورد این اصابت قرار می‌گرفت (که بارها و بارها مناطق مسکونی کشورم بمباران شد) این را یک کار تروریستی نمی‌دانستم؟

من در مقامی نیستم که بگویم دوران نباید این کار را می‌کرد. از جان گذشتگی او باعث شد که امنیت در بغداد زیر سؤال برود و اجلاس سران غیرمتعدها  به دهلی نو منتقل شود. بسیاری از کارشناسان این را یک پیروزی سیاسی تعبیر می‌کنند ولی  آیا منکر تروریستی بودن عمل وی هم می‌شوند یا با توجه به هدف وسیله را توجیه می‌کنند و حمله به غیرنظامیان را هزینه ناگزیر رسیدن به این هدف می‌دانند؟

عاملان انتحاری زاهدان هم شهامت گذشتن از جان داشتند ولی برای هدفی که ما دوست نداشتیم. آنها هم احتمالا ناامن جلوه دادن کشور را ضربه به حکومتی می‌دانند که حقوق قومیتها را نادیده می‌گیرد و لابد کشته شدن غیرنظامیان را هزینه ناگزیر این کار می‌دانند. ملیت این کشته‌شدگان باعث شهادت‌طلبانه خواندن یکی و تروریست خواندن دیگری می‌شود؟

جوابی که من در همه موارد از حکومت دینی ایران گرفتم برعکس آنچه که در کتابهای درسیشان به ما آموخنتد این بود که هدف وسیله را چنان توجیه می‌کند که حتی حلال و حرام دین هم کاملا بستگی به نفع نظام قدرت دارد.  اینگونه عملیاتهای انتحاری هم بسته به ملیت غیرنظامیان تلف شده ممکن است تروریستی باشند یا شهادت‌طلبانه (اسرائیل مثلا)! ولی پاسخ به سؤال در این مورد خاص چالشی است که من و شمای میهن‌دوست هم درگیرش هستیم. پاسخ شما چیست؟

*توضیح مهم: تنها ربط این ماجرا و آن ماجرا این بود که من در جمله‌ای از مطلبی که در مورد مقایسه سن فهمیده و ریگی نوشته شده بود یاد ماجرای دیگری افتادم و بحث جدیدی را شروع کردم که هیچ ربطی به آن ماجرا ندارد. در یکی موضوع سن عملیات نظامی است و مسؤلیت بزرگترانشان و در دیگری هدف از کشتن غیرنظامیان! تیتر هم به این ماجرای دوم مربوط است که فداکاری فهمیده اصلا ربطی به ترور و تروریسم ندارد!

اندیشه, ایران, جامعه, سؤال۲ نظر
۱۷
تیر
۱۳۸۹

دیدار جاسوسان انگلیس در کردستان ترکیه!

1 ماه و 26 روز پیش

ظهر پنجشنبه گذشته (۱۰ تیر) مثل ظهر روزهای دیگر با هم‌خانه قصد پلیس امنیت را کردیم برای امضای دفتر روزانه! جلوی دوچرخه‌سازی نزدیک خانه اهالی محل را دیدیم که معرکه‌ای گرفته بودند. همراه همراهم جلو رفتیم و دوچرخه سواری «خارجی» دیدیم با دست و صورتی زخمی و سر و وضعی خاکی! مردم دورش را گرفته بودند و او تلاش می‌کرد به نوعی منظورش را به آنها بفهماند.

Dean Haddock

Dean Haddock اهل لیدز بود و از انگلستان در غرب اروپا رکاب زده بود تا اینجا در کردستان در منتهی‌الیه شرق ترکیه و قصد داشت بعداز عبور از ایران افعانستان را از شمال دور بزند و از طریق آسیای میانه خود را به جنوب شرقی آن برساند. چندین کیلومتر قبل از اینکه به ما برسد راننده کامیونی با شیطنت او را از خیابان به شانه راه پرتاب کرده بود و این بلا را سرش آورده بود. با اتوبوس خودش را به اینجا رسانده بود که دوچرخه‌اش را تعمیر کند تا وقتی همراهانش رکاب‌زنان می‌رسند برای ادامه سفر آماده باشد.

مسیر سفر روی نقشه

اینها را به انگلیسی می‌گفت. من برای همراهم به فارسی می‌گفتم و او برای کردها به ترکی! صبر کردیم تعمیر دوچرخه‌اش تمام شد و خواست جایی را نشانش دهیم که کمی غذا بخورد و در این فرصت رفتیم امضای حاضر غایبیمان را در اداره پلیس امنیت زدیم و برگشتیم.

دوچرخه

آدم بسیار شاد و جذابی بود و خوشحال از اینکه ما را در این کردستان پیدا کرده. حضورش برای ما هم تنوعی بود که در این یک‌سال نداشتیم. با دوچرخه آوردیمش داخل خانه. حمام که نداشتیم، آب سردی به تن و بدنش زد و  لباسش را عوض کرد و شد بدلی از دیوید بکهام!

Dean Haddock

حدود ساعت پنج بعد از ظهر Christine و Peter Helliwell زوج جوان همراهش هم رسیدند.  همخانه که به دنبالش رفته بود می‌گفت نصف شهر هلو هلو گویان تا در خانه تعقیبش می‌کردند. اینجای خاص کردستان نه شبیه ترکیه هست نه اهالیش شباهتی با بقیه کردها دارند. معروف است که پشه ماده هم در این منطقه پرواز نمی‌کند و معدود خانمهایی هم که برای ضرورت از خانه خارج می‌شوند در تابستان حتی پالتو به تن دارند. از رقص و آواز معروف کردها هم خبری نیست. در عوض صبحها با اذان بیدار می‌شوند و نماز صبح را به جماعت در مسجد می‌خوانند. با ناپدید شدن خورشید هم می‌خوابند. حضور خود Dean معرکه‌ای ساخته بود چه رسد به دختری بلوند با شلوارک دوچرخه سواری! آنها هم دست و رویی شستند و لباسهایشان را عوض کردند و نشستیم به حرف زدن. (همان روزی که من کمتر آنلاین بودم!)

Christine and Peter Helliwell

Dean به واسطه شغل تکنیکی که در یک کمپانی ماهواره‌ای داشت (Broadcast Operations Manager) اسم بعضی از رسانه‌های فارسی‌زبان را شنیده بود. Christine و Peter اهل اسکاتلند بودند و Peter برای این سفر یک سال از بانکی که در آن کار می‌کرد مرخصی گرفته بود. جالب اینکه این سه نفر اعضای یک تیم نبودند و حتی مقصد Christine و Peter از Dean دورتر بود و قصد داشتند تا سیدنی در استرالیا خشکی‌های  ۱۷ هزار کیلومتر راه را رکاب بزنند. تا اینجای کار که تقریبا ۵۰۰۰ کیلومتر گذشته بود دوچرخه سواران دیگری را هم مانند Dean در طول مسیر ملاقات کرده بودند. می‌گفتند بسته به توقفشان در شهرهای مختلف از هم جلو یا عقب میفتند.

کیلومترشمار

این دو برخلاف Dean که فقط صفحه فیس‌بوکش را با blackberry آپدیت می‌کند وبلاگی هم روی وردپرس دات کام دارند و هر از چند گاهی پستهای طولانی می‌نویسند و گزارش چند روز را یکجا به تعقیب کنندگانشان می‌دهند ولی اطلاعات زیادی در مورد ابزارهای وب دویی که بسیار به کارشان می‌آمد نداشتند. Google Latitude یکی از ابزارهای جالبی بود که روی موبایل Dean تنظیم کردم. جالب اینکه هزینه این موبایل بین‌المللی را کارفرمایانش با استقبال از این سفر متقبل شده‌اند با اینکه او برای این سفر کارش را ترک کرده بود! Christine و Peter ولی برای چند مؤسسه خیریه تبلیغ هم می‌کنند.

Christine and Peter Helliwell

در این مسیر طولانی که از کشورهای بسیاری عبور می‌کند ایران از جهات زیادی منحصر به فرد است. آنها مجبور بودند پول نقد زیادی از آخرین بانک ترکیه در مسیرشان بگیرند و حمل کنند چون در ایران به حسابهای بانکیشان دسترسی ندارند. peter از خوانندگان وبلاگش خداحافظی کرد چون گمان می‌کرد به علت فیلترینگ اینترنتی قادر به آپدیت کردن وبلاگش نیست. بعضی‌ها به شوخی یا جدی بهشان هشدار داده‌اند که مواظب باشند هدف گلوله قرار نگیرند و همین دیروز کسی لینک خبر مدل موهای مصوب وزارت ارشاد با الگوی ایرانی-اسلامی را برای Dean گذاشته و خواسته مواظب باشد که موهایش از اینی که هست بلندتر نشود! هر سه بسیار نگران پوششان هم بودند. Christine می‌گفت ایران تنها کشور این مسیر است که مجبور است در آن حجاب اسلامی داشته باشد.

Christine Helliwell Peter Helliwell

بهشان اطمینان دادیم که ایران برای مردمش اگر ناامن باشد برای آنها هم به‌خاطر مهمان‌نوازی ایرانیان و هم به‌خاطر مصرف تبلیغاتی که برای حکومت دارند بسیار خوشایند خواهد بود و پوشیدن لباسی که برای ایران تهیه کرده‌اند اینجا واجب‌تر است تا بتوانیم برای شام بیرون برویم! اطمینان دادیم که مردها همچنان می‌توانند با شلوارک در جاده‌های ایران رکاب بزنند و Christine هم کافی است در حد نشان دادن احترام به قانون چیزی روی سرش بیاندازد و کسی با حد و حدودش کاری ندارد.

Dean Haddock, Christine and Peter Helliwell

وقتی اینها رو می‌گفتیم یادم افتاد تعداد و ترکیب جنسیشان دقیقا مشابه سه کوهنورد آمریکایی دستگیر شده در مرز عراق است. Dean خبرشان را شنیده بود ولی Christine و Peter با شنیدنش جا خوردند و کمی ترسیدند. برایشان توضیح دادم که از نظر حکومت ایران مردم کشور یا موافق نظامند یا جاسوس کشورهای دیگر و اصولا مخالفی وجود ندارد که درست یا غلط خیر و صلاح ایران را بخواهد. مخالفین همه عوامل انگلیس و آمریکا معرفی می‌شوند که برای منافع آنها تلاش می‌کنند و در مراسمهای مختلف دولتی شعار مرگ بر مخالف به طور رسمی و علنی شنیده می‌شود. مثلا من را جاسوس کشور شما می‌دانند و هم‌خانه بهایی‌ام را جاسوس اسرائیل ولی در مورد شما خارجیها جای نگرانی نیست. آن سه جوان آمریکایی هم یا قصد ورود به کشورمان را نداشتند و داخل مرز عراق دزیده شده‌اند یا اگر داشتند بدون پاسپورت و ویزا اقدام به این کار کردند. شما هم اگر برند هاکوپیان را می‌پسندید و دنبال فرصتی برای معروف شدن در رسانه‌های جهان و کتاب نوشتن می‌گردید کافی است بدون این مدارک تلاش کنید از مرز عبور کنید.

تشکر کردند و به شوخی گفتند تهیه ویزای ایران برایشان انقدری هزینه داشته که نتوانند از خیرش بگذرند. از هزینه سفر که پرسیدم حدود ۵۰۰۰ دلار آمریکا تجهیزاتشان را برآورد کردند و ۱۰ هزار دلار هم هزینه‌های دیگر را. یکی از اصلی‌ترین خرجها هم هزینه تهیه ویزا از کشورهای مختلف بود. گویا مبلغی هم به یکی از آژانسهای مسافرتی داخل کشور پرداخته بودند تا برایشان دعوتنامه ورود به ایران بفرستد!

می‌گفتند مسیر بهتر آن بود که از اصفهان بگذرند و از طریق پاکستان ادامه بدهند ولی عدم امنیت در بلوچستان باعث شده افغانستان را از شمال دور بزنند و از شرق پاکستان وارد شوند و از آنجا به هند بروند. قرار است دو هفته‌ای در تهران بمانند تا ویزاهای دیگرشان آماده شود. در این مدت شاید دوچرخه‌ها را در تهران پارک کردند و سری هم به اصفهان و شیراز زدند. دوست داشتند تخت جمشید را از نزدیک ببینند.  همخانه هم آدرس چند لوازم دوچرخه فروشی حرفه‌ای را در منیریه تهران بهشان داد تا احتیاجاتشان را برطرف کنند.

آن شب پیشمان ماندند و جمعه صبح بعد از گرفتن عکسهای بالا راهیشان کردیم سمت ایران. کشوری که الآن در حال رکاب زدن در آن هستند.

روزانه, شخصینظر