تهران، مقدمات صحنه آرایی خطرناک

مطلب بعدی: ۲۲ خرداد ۸۸ ، شاهد صحنه آرایی خطرناک

هفته منتهی به انتخابات بود. تهران آرام و قرار نداشت. خیلی‌ها حتی به صورت خانوادگی تا صبح در خیابانها حضور داشتند. زن، مرد،بچه، پیر… دست، رقص… شعار، شعار… در کنار هم، رو در روی هم، ولی با خنده و شادی… در خیابانهای تهران ماشین‌ها به سختی تردد می‌کردند. قطاری از اتومبیل حتی اتوبان‌ها را هم قفل کرده بود.

شادی مردم در ۱۸ تیر

در خیابان ولی‌عصر بودیم بین تجریش و چهارراه پارک‌وی، حدود سه و نیم صبح، «ب» رانندگی می‌کرد و من عکاسی، پشت سر پراید سفیدی که یک پدر راننده‌اش بود و چند دختر شیشه‌های ماشین را پایین کشیده روی در ماشین نشسته مشغول تبلیغ و شادی بودند.

از پشت چراغ راهنمایی میدان قدس تا حلیم سید مهدی روبروی باغ فردوس سعی کردم عکس‌های خوبی ازشان بگیرم. از فرصت ترافیکی پیش آمده استفاده کردم و پریدم پایین که اجازه بگیرم برای انتشارشان در اینترنت. رفتم سمت راننده که بزرگترشان بود. خم شده مشغول صحبت بودم که ناگهان از گردن به پشت کشیده شدم و پرت شدم کف خیابان.

از خط مقابل که هیچ ترافیکی نبود هشت نفر سوار بر ۴ موتور تریل در حال عبور بودند که یکیشان در حین حرکت دست کرده بود بند دوربین دور گردنم را گرفته بود و کشیده بود. لباسهایشان به شبه‌نظامیان بسیجی می‌خورد ولی رفتارشان به لات‌هایی که یک پایشان زندان باشد. عربده می‌کشیدند و فحاشی می‌کردند که «با مردم چه‌کار داری؟»! راننده آن پراید پیاده شد که «آقا کاری نداشت با ما! عکس گرفته بود اجازه می‌خواست برای…» در حضور همسر و دخترانش فحش ناموسی شنید: تو بشین تو ماشینت فلان فلان شده. به من هم گفتند «سوار شو بریم!». گفتم «حرفی نیست ولی باید بدونم کی داره من رو کجا می‌بره؟ یک کارتی نشونم بدین لااقل. حق بدین که این کار برای اینکه کسی نتونه از اسم و لباستون سوءاستفاده کنه لازمه» جواب شنیدم که: «کارت می‌خوای مادر…؟ کارت می‌خوای خواهر …» با ساعد دماغم رو ترکوند و با کتک سوارم کردند.

هنوز انقدر آزادی بود که عده‌ای متعجب جلو بیایند و اعتراض کنند. ولی آنها دوربین فیلمبرداری درآوردند و همراه با فحاشی چرخانند  روی صورت مردم تا کسی هوس دردسر نکند.

اولین فرعی سمت چپمان را پیچیدند تا از مردم در خیابان اصلی  دور شویم. در راه چنان می‌زدند که راننده موتورم صدایش درآمد «نزنیدش، دارم می‌خورم زمین». انقدر رفتیم تا به انتهای کوچه خلوتی رسیدیم. موتورها را خاموش کردند و با سیلی و فحش پیاده‌ام کردند. آنقدر که سیلی تحقیر دارد، فحش ندارد، آنقدر که تحقیر دارد، درد ندارد! سیلی‌های پیاپی که برای بدتر نشدن موقعیت نمی‌توانی بهشان واکنشی نشان دهی. تحقیر که تمام شد درد شروع شد. خواباندنم زمین و تا جا داشتم به صرف لگد پذیرایی شدم. یکی دورتر از این بزم دوربینم را چک می‌کرد . یکی دیگر با هر فحشی که نثار خانواده‌ام می‌کرد مشخصاتم را می‌پرسید و یادداشت می‌کرد

بعد از چند دقیقه آن که عکس‌ها را نگاه می‌کرد بقیه را صدا زد. آن شب حافظه دوربینم پر شده بود و حافظه دیگری را جایگزینش کرده بودم که از قبل عکسهایی از خاتمی در ستاد قیطریه در آن وجود داشت و در حال استفاده از فضای باقی مانده‌اش بودم. عکسهای خاتمی و امین‌زاده و تاج‌زاده و… را که دیدند ولم کردند و پرسیدند «عکاس ستادی؟» به دروغ پاسخ مثبت دادم. ستاد من «اینترنت» بود و آنها ستاد «میرحسین» منظورشون بود. این باعث شد خودم را خونین و مالین ول کنند ولی تجهیزات عکاسی را بردند.

حمله به ستاد قیطریه

عکس از آرش عاشوری‌نیا

این آقایی که در عکس مشخص شده لفظ قلم حرف بزنشان بود. رل معمول آقای مؤدب پایان معرکه را ایشان بازی می‌کرد. خواهش کردند از این جریان به کسی چیزی نگویم! فرمودند: «ما دزد نیستیم. خودمون باهات تماس می‌گیرم می‌گیم کی کجا بیای!»

پیاده برگشتم تا خیابان ولیعصر و بعد از مدتی «ب» را پیدا کردم که کوچه‌ها را دربه‌درم می‌گشت. می‌گفت راننده آن پراید هم خیلی دنبال کرد و سرآخر شماره گرفت که بی‌خبر نماند. : «وااااااای وحید… فکر کردم تموم شد… فکر کردم بردنت… فکر کردم فهمیدن که…»

جای درمانگاه سریع رفتیم خانه. پست خاتمی آنلاین را برداشتم، پسوردها را به نازنینی سپردم و با عده‌ای که آن شب آنلاین یافتمشان تماس گرفتم و گفتم که چه اتفاقی افتاده. گفتم: «اگر نیست شدم بدانید که آن عکسها این بار* منجر به برملا شدن هویتم شده. بدانید که بعد از چند سال مراقبت بالاخره وحید آنلاین و آفلاین باهم اتصالی کردند…»

بعدها فهمیدم گرگان آن شب‌های تهران عکاسان زیادی را در خلوتی ساعتهای صبح دریده بودند. ولی من نمی‌توانستم در اینترنت چیزی بگویم که یک وقت منجر به کشف هویت وحید آنلاین نشود.

***

دوباره همدیگر را دیدیم… خیلی زود… ولی آن بار من تلافی کردم!

خبرم نکرده بودند که اتفاقا بی‌دعوت یورش آورده بودند.

ولی برق اتصالی بعدی خودشان را گرفت!

ادامه دارد…

آپدیت: مطلب بعدی: ۲۲ خرداد ۸۸ ، شاهد صحنه آرایی خطرناک

 

***

 

* بار قبل روزهایی بود که برای اولین بار آفلاین بودم. مهمان پلیس امنیت بودیم در میدان نیلوفر به علت عکاسی بی‌مجوز با ادوات مشکوک به جاسوسی! (گویا لنز تله ندیده بودند.) بابت انگیزه‌مان از عکس شماره فلان و بیسار بازجویی ‌شدیم ولی جز موبایلی که مموریش را  حین انتقال دور انداخته بودم ارتباطی بین وحید آنلاین و آفلاین قابل کشف نبود.

نیست

به صفحه اول وبلاگ مراجعه کنید